|
یادداشت های یک استعداد درک نشده
|
اینجا زمین است... هیچ چیز عجیب نیست... آدم ها آرزویت را مثل سیگار دود می کنند و به آسمان می فرستند
[ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 2 قبل از ظهر ] [ استعداد ]
[ ]
آهنگ ها تنهايي را تسکين
مي دهند؛ اما تسکين تنهايي، تسکين درد نيست. اينک اصوات، بي دليل ترين جاري
شدگان در فضا هستند. به خاطر داشته باش! سکوت، اثبات تهي بودن نمي کند.
اينک آنکه مي گويد تهي ست – و رفتگران، بي دليل نيست که شب را انتخاب کرده
اند.
هليا! ژرف ترين پاکروبي ها پيماني ست با باد. بگذار باد بروبد
[ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 3 قبل از ظهر ] [ استعداد ]
[ ]
آنهايي که (از ایران) رفته اند
همانطور که دارند يک غذاي سر دستي درست مي کنند تا تنهايي بخورند، فکر مي کنند
آنهايي که مانده اند الان دارند دور هم قورمه سبزي با برنج زعفراني مي خورند و
جمعشان جمع است و مي گويند و مي خندند. نویسنده : من نیستم! [ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 1 قبل از ظهر ] [ استعداد ]
[ ]
الان که فیس بوک رو چک می کردم دیدم خیلی ها نوشتن با اینکه ما فیلم رو دوست نداشتیم ولی دم اصغر فرهادی گرم که روی خیلی ها رو کم کرد..و چیزایی از این قبیل... چرا ما همیشه به فیلم ها به چشم دوست داشتن نگاه می کنیم؟ یکبار نگاه کنیم ببینیم بازیگرها چقدر قشنگ بازی کردن... یکبار به حقیقت تلخ پشت این فیلم که زندگی خیلی از ماهاست نگاه کنیم... یکبار به جای این کوبوندن بقیه و داستانهای اجتماعی سالن های سینما و مسخره کردن اخراجی ها و مقایسه با فیلم های دیگه بشینیم فیلم رو نگاه کنیم ببینیم کجای زندگیمون این قدر می لنگیده که انتهاش ختم شده به جدایی... فیلم ها همیشه نباید دوست داشتنی باشن تا لایق بردن جایزه باشن... یادمون باشه زندگی همیشه همه جاش شیرین و دوست داشتنی نیست... و یاد بگیریم خوشحالیمون رو می تونیم بدون بیان تاسف و مسخره کردن ابراز کنیم... من خوشحالم نه به خاطر اینکه طرفدار اصغر فرهادی یا مخالف مسعود ده نمکی هستم... نه به خاطر اینکه عاشق فیلم جدایی نادر از سیمین و بازیگرهاش هستم... من خوشحالم چون توی ایران زندگی می کنم و می دونم به تصویر کشیدن یک زندگی ایرانی چقدر سخته... من خوشحالم چون مردی از سرزمین من دیشب رفت روی سن، جلوی 6 میلیارد نفر ایستاد و به جای تعریف و تمجید از همه آدمهای دنیا گفت : مردم من بزرگ دوست داشتنی و عاشق صلح هستن... من خوشحالم چون امروز افتخار می کنم که جزو همون مردمی هستم که اصغر فرهادی دربارشون حرف زد... [ دوشنبه بیست و ششم دی 1390 ] [ 3 بعد از ظهر ] [ استعداد ]
[ ]
نیروی زیبایی... به راستی دنیا برای زشت رویان چگونه است؟ دوستانی داشت که کسی در مراسم و مهمانی های متعدد به آنها توجهی نشان نمی داد. کسی حال آنها را نمی پرسید. ماریا به خوبی می دانست که اگر آن دختران ، عاشق کسی شوند که عاشق آنها باشد، ارزش عشق را بسیار بیشتر از دیگران درک می کنند. در عین حال اگر آنها را طرد کنند، در سکوت رنج می کشند و می کوشند با آراستن وضع ظاهری خود، به دنبال تجربه تازه ای بروند و یا با رویاهایشان زندگی کنند. البته از نظر ماریا، دنیا برای آنان، غیر قابل تحمل بود... یازده دقیقه یاد منظومه آبی خاکستری سیاه حمید مصدق افتادم... من در آیینه رخ خود دیدم و به تو حق دادم آه می بینم، می بینم تو به اندازه تنهایی من خوشبختی من به اندازه زیبایی تو غمگینم چه امبد عبثی... من چه دارم که تو را درخور ؟ هیچ من چه دارم که سزاوار تو ؟ هیچ تو همه هستی من، هستی من تو همه زندگی من هستی! تو چه داری؟ همه چیز تو چه کم داری؟ هیچ [ شنبه دهم دی 1390 ] [ 1 قبل از ظهر ] [ استعداد ]
[ ]
نمی گردانمت در برج ابریشم نمی رقصانمت بر صحنه های عاج: شب پائیز می لرزد به روی بستر خاکستر سیراب ابر سرد سحر با لحظه های دیر مانش می کشاند انتظار صبح را در خویش. دو کودک بر جلو خان کدامین خانه آیا خواب آتش می کندشان گرم؟ سه کودک بر کدامین سنگفرش سرد؟ صد کودک به نمناک کدامین کوی؟ نمی رقصانمت چون دودی آبی رنگ نمی لغزانمت بر خواب های مخمل اندیشه ئی ناچیز: حباب خنده ئی بی رنگ می ترکد به شب گرییدن پائیز اگر در جویبار تنگ، و گر عشقی کزو امید با من نیست درین تاریکی نومید سایه سر به درگاهم دو کودک بر جلو خان سرائی خفته اند اکنون سه کودک بر سریر سنگفرش سرد و صد کودک به خاک مرده مرطوب. نمی لغزانمت بر مخمل اندیشه ئی بی پای نمی غلتانمت بر بستر نرم خیالی خام:
اگر خواب آور ست آهنگ بارانی که می بارد به بام تو و گر انگیزه عشق است رقص شعله آتش به دیوار اتاق من
اگر در جویبار خرد، می بندد حباب از قطره های سرد و گر در کوچه می خواند به شوری عابر شبگرد
دو کودک بر جلو خان کدامین خانه با رؤیا آتش می کند تن گرم؟ سه کودک بر کدامین سنگفرش سرد؟ صد کودک به نمناک کدامین کوی؟ نمی گردانمت بر پهنه های آرزوئی دور نمی رقصانمت در دودناک عنبر امید:
میان آفتاب و شب بر آورده ست دیواری ز خاکستر سحر هر چند، دو کودک بر جلو خان سرائی مرده اند اکنون سه کودک بر سریر سنگفرش سرد و صد کودک به خاک مرده مرطوب.
[ جمعه هجدهم آذر 1390 ] [ 3 بعد از ظهر ] [ استعداد ]
[ ]
از سه دسته از آدمها متنفرم... اولین دسته اونهایی هستن که خودشون تو خارج زندگی می کنن ولی همش دارن از اونجا بد می گن...از این دسته به چند دلیل بدم میاد ... وقتی تو یه کشور دیگه زندگی می کنید و از امکانات اونجا دارید استفاده می کنید دارید سهمی از مردمی رو که اونجا کشور خودشون هست رو می گیرید و بدترین کار ممکن اینه که به اون کشور و مردمش اینجوری توهین کنید!... اصلا حق با شما... اگه راست می گید برگردید ایران ...مگه اونجا بد نیست...و باور کنید درهای این کشور به روی هیچ کس بسته نیست... متاسفانه ما ایرانی ها عادت داریم هرجا که باشیم هم غر بزنیم و بد بگیم ...ما عادت داریم بد ببینیم همه چیز رو... حتی وقتی هم چیزی خوب هست نمی خواهیم بقیه در اون سهیم شن... دومین دسته اونهایی هستن که همه فک و فامیلشون خارج هستن و می بینن که هر سال که میان ایران روز به روز بهتر و خوشکل تر و موفق تر می شن و این رو هم می دونن که اون آدم اگه ایران می موند به هیچ جا نمی رسید... و بعضی وقتها هم یه کوچولو بهش اعتراف می کنن... اما تا صحبت از حارج می شه می گن خیلی ها هم می رن معتاد و مشروب خوار میشن... بچه های برادر شما معتادن؟ خواهرت معتاد؟ پسر خاله و دختر خاله هات معتادن؟ ...بعد هم که بهشون می گی به این چرندیات که بقیه می گن گوش نکنن و ازشون خواهش می کنی فقط یک مورد از این معتادها و مشروب خوارها برات مثال بزنن می گن شما فقط می خواین حرف خودتون رو بزنین با ما بحث نکنید...من نمی دونم چرا این آدمها متوجه نیستن که این توهین در درجه اول به خودشون و خانوادشون بر می گرده! و اما سومین دسته ، آدم هایی که اینجا نمی دونن چهارشنبه سوری چیه ، عید کی هست...شب یلدا به چه درد می خوره و همینکه پاشون میرسه اونور چنان ایرانی مادرزادی می شن که نه تنها همه این مراسم رو با دل و جون شرکت می کنن ، اگه ولشون کنی کل خارج رو واسه مراسم تاسوا و عاشورا هم دعوت می کنن...
من نمی دونم اگه یه روز بتونم برم خارج چی پیش میاد ..اما می دونم بدون شک جزو سه دسته بالا نخواهم بود... [ شنبه بیست و هشتم آبان 1390 ] [ 11 قبل از ظهر ] [ استعداد ]
[ ]
جهان برایم دیگر هیچ نداشت و من دلیر،مغرور و بی نیاز اما نه از دلیری و غرور و استغنا، که از نداشتن، از نخواستن. زندگی کوچکتر از آن بود که مرا برنجاند و زشت تر از آن که دلم بر آن بلرزد هستی تهی تر از آن که به دست آوردنی مرا زبون سازد و من تهیدست تر از آن که از دست دادنی مرا بترساند
[ سه شنبه هفدهم آبان 1390 ] [ 0 قبل از ظهر ] [ استعداد ]
[ ]
لذت بخش ترین قسمت پروژه برام وقتی بود که تو سایت گوگل سرچ می کردم یه گزارش از همایش ملی کیهاشناسی دیدم که نویسنده ش خودم بودم
[ چهارشنبه یکم تیر 1390 ] [ 5 قبل از ظهر ] [ استعداد ]
[ ]
همه امروز یک طرف سورپرایز امشب امیر فواد و سارا یه طرف... مرام کش شدم! اصلا نمی دونم چجوری باید تشکر کنم! امسال هم مثل همه اون 4 سال گذشته تنها بودم...تک و تنها گوشه یک خوابگاه پوسیده...اونقدر دلم گرفته بود که حتی نتونستم درس بخونم...از سر دلتنگی عصر رفتم قدم زدم...وسط گرما...نه کیک خوردم...نه شمع فوت کردم... میگن روز تولد وقتی شمع روی کیکت رو فوت می کنی هر آرزویی کنی برآورده میشه... آرزوهای امسالمونم به باد رفت...
[ یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390 ] [ 2 قبل از ظهر ] [ استعداد ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |