تبليغاتX
یادداشت های یک استعداد درک نشده
یادداشت های یک استعداد درک نشده
ساقیا از سر بنه این خواب را...
نگارش در تاريخ جمعه بیست و نهم آبان 1388 توسط استعداد
راست می گویی عزیزم!

زندگی کردن خیلی سخت است

در این تداخل ناچار روزمرگی و من!

راست می گویی عزیزم

که من

عزیزم را خیلی غلیظ تلفظ می کنم!

این تنها کاری ست که از دستم بر می آید

برای فرار از سونامی دلتنگی و باران!

راست می گویی اما...

لطفا

راهی کم غلظت تر را پیش روی ترس هایم بگذار!

این پرنده دارد کابوس حفقان می بیند!

چند وقتی ست!

عزیزم!


...


لطفا

بی تفاوت ننشین رو به روی احساسم!

نگاهت قرار سکوت نداشت با من!

لحظه های اخمو را نمی خواهم!

دست های بی کلام را نمی خواهم!

نگاهت قرار سکوت نداشت با وجودم!

دوره سینمای صامت ، گذشته است عزیزم!


...

نگارش در تاريخ جمعه بیست و نهم آبان 1388 توسط استعداد
کودکی نکردم تا زودتر بزرگ شوم

و زمان چه دیر می گذشت

 امروز سالها آنچنان زود می گذرند

که تمام زندگی برایم بچه بازی می نماید...


                                                                                        م.ت


نگارش در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 توسط استعداد
دیشب وقتی یکی از بچه های خوابگاه تو محوطه اونجوری در حالی که با صدای بلند گریه می کرد و داد می زد ، خودشو به زمین می کوبوند چون یکی از عزیزانش رو از دست داده بود، حالم از زندگیم بهم خورد... چقدر سخته که نباشی و عزیزت از دستت بره... که نباشی و لحظه آخر نبینیش... که غریب باشی و کسی نباشه وقتی می خوای ناله کنی سرتو بغل بگیره که اینجوری خودتو جلوی یه سری غریب دیگه لت و پار کنی... البته هیچ کدوم اون آدمایی که اونجا وایساده بودن واقعا غریب نبودن... از بغض تو نگاه همشون می شد فهمید که درک می کنن...

خدایا این همه سختی و دوری و تحمل این زندگی آشغال کمه که اینم بهش اضافه می کنی؟... دیگه چقدر؟ تا کجا ؟ به جرم چه گناهی این طور بنده هات رو عذاب می کنی؟ به چه جرمی باید تحمل کنیم این همه سختی رو؟ مگه گناه کردیم درس خوندیم خواستیم بریم یه دانشگاه خوب؟ مگه گناه که خواستیم بریم یه شهر با امکانات بیشتر ؟ کم بود اون همه سختی و تحمل 4 تا آدم با فرهنگ و شعور متفاوت تو یه اتاق فسقلی...کم بود تحمل یه اتاق 2 در 2 که سهمت ازش اندازه یه میز و یه کمد و یه تخته... کم بود تحمل اینکه مثل گوسفند باهات برخورد کنن و مجبور باشی سرتو بندازی پایین هیچی نگی... کم بود این همه تحمل دوری و غربت... کم بود این همه حقارت تو این 4 سال... کم بود اینکه بیان از کله صبح تو سرت تق تق کنن تا نصفه شب که حتی یه کلمه هم نتونی درس بخونی... کم بود زندانی که حتی یه جای آرامش نداشتی توش... کم تحمل همه اون حرفا و نگاها به خاطر تهرانی نبودنت و خوابگاهی بودنت...کم بود ... اگه این نتیجه تلاشمونه که ما نخواستیم.... نیومده بودیم که اینجوری خرد شیم... دیشب فهمیدم تو این 4 سال اندازه 10 سال پیر و شکسته شدم... فهمیدم که یه چیزایی رو دیدم و فهمیدم که هیچ وقت نباید می دیدم و می فهمیدم... به خدا نمی ارزید... به چه قیمتی آخه؟... صبر و تحمل هر کسی هم اندازه یی داره... پس کجاست این خدایی که میگن از رگ گردن به آدم نزدیکتره... عدالتش کجاست؟...این که بندشو از عرش بکوبونه به فرش عدالته؟... این عذابا و سختی ها آزمایش الهی همون خداییه که می گن خوبی مطلقه و شادی بنده هاشو می خواد؟... چرا منو می ترسونین از شکایت ... کجای این حرفا کفر نعمته... یعنی خدای ما اینقدر پست و خبیثه که به خاطر اعتراض یه انسان همه چیزشو ازش بگیره؟... پس کو این خدایی که میگه بنده من بخوان تا اجابتت کنم... مگه همین خدا نگفت حرکت از تو برکت از من... این همون خدای مهربان و عادلیه که همیشه برامون تعریف کردن؟... گاهی تو همه این تنهاییام شک می کنم به باورهام به خدایی که در ذهن منه... گاهی شک می کنم به خودم... شاید من اینقدر بد شدم که خدا از من نا امید شده و گوشا چشماشو بسته... شاید بازم صبر لازمه...

خستم خدایا ...به خودت قسم خستم...


       

بغضهای کال من ، چرا چنین ؟
گریه های لال من ، چرا چنین ؟

جزر و مد یال آبی ام چه شد ؟
اهتزاز بال من ، چرا چنین ؟

رنگ بالهای خواب من پرید
خامی خیال من ، چرا چنین ؟

آبگینه تاب حیرتم نداشت
حیرت زلال من ، چرا چنین ؟

دل مجال پایمال درد بود
تنگ شد مجال من ، چرا چنین ؟

خشک و خالی و پریده لب دلم
کاسه ی سفال من ، چرا چنین ؟

داغ تازه ی تو ، داغ کاغذی
داغ دیر سال من ، چرا چنین ؟

هر چه و همه ، تمام مال تو
هیچ و هیچ مال من ، چرا چنین ؟

سال و ماه و روز تو چرا چنان ؟
روز و ماه و سال من ، چرا چنین ؟

در گذشته ، سرگذشتم این نبود
حال، شرح حال من ، چرا چنین ؟

ای چرا و ای چگونه ی عزیز !
جرأت سوال من ، چرا چنین ؟


نگارش در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 توسط استعداد
چرا تا شکفتم
چرا تا تو را داغ بودم نگفتم
چرا بی هوا سرد شد باد
چرا از دهن حرف های من افتاد...

نگارش در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 توسط استعداد

دلم برای جنگ های لوله خودکاری

دلم برای شیطنت های کودکی

و ایستادن های مکرر

پشت در کلاس

دلم برای معلم هایی که عاشقانه آزردنم

و دوستانی که بی بهانه آزردم شان

و از همه بیشتر

دلم برای خدا تنگ شده است...



انگار مدتی است که احساس می کنم
خاکستری تر از دو سه سال گذشته ام
احساس می کنم که کمی دیر است
دیگر نمی توانم
هر وقت خواستم
در بیست سالگی متولد شوم
انگار
فرصت برای حادثه
از دست رفته است
فرصت برای حرف زیاد است
اما

اما اگر گریسته باشی...

انگار این سالها که می گذرد
چندان که لازم است
دیوانه نیستم
احساس می کنم که پس از مرگ
عاقبت
یک روز
دیوانه می شوم!
شاید برای حادثه باید
گاهی کمی عجیب تر از این
باشم
با این همه تفاوت
احساس می کنم که کمی بی تفاوتی
بد نیست

ای کاش
آن کوچه را دوباره ببینم
آنجا که ناگهان
یک روز نام کوچکم از دستم
افتاد
و لابه لای خاطره ها گم شد
آنجا که
یک کودک غریبه
با چشمهای کودکی من نشسته است
از دور
لبخند او چقدر شبیه من است!

آه ای شباهت دور!
ای چشمهای مغرور!
این روزها که جرأت دیوانگی کم است
بگذار باز هم به تو برگردم!
بگذار...

بگذریم!

این روزها
خیلی برای گریه دلم تنگ است!


نگارش در تاريخ پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 توسط استعداد


زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست

                      هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود

                                                                              صحنه پیوسته بجاست...


خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد
درباره وبلاگ

برای تو می نویسم که از منی...و برایت دردل می کنم...چون احساس صمیمیت در دلم شکوفه کرده... هر چند از دلت بی خبرم...
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه


 
قالب وبلاگ