تبليغاتX
یادداشت های یک استعداد درک نشده
یادداشت های یک استعداد درک نشده
بیا تا ته کودکی هایمان بدویم... نبازیم ... نمیریم
نگارش در تاريخ جمعه پانزدهم آبان 1388 توسط استعداد
  رفتار من عادی است
    اما نمی دانم چرا
    این روزها
    از دوستان و آشنایان
    هرکس مرا می بیند
    از دور می گوید :
                           این روزها انگار
                           حال و هوای دیگری داری!
    اما
    من مثل هر روزم
    با آن نشانیهای ساده
    و با همان امضا ، همان نام و با همان رفتار معمولی
    مثل همیشه ساکت و آرام
   
     این روزها تنها
    حس می کنم گاهی کمی گنگم
    گاهی کمی گیجم
    حس می کنم
    از روزهای پیش قدری بیشتر
    این روزها را دوست دارم
    گاهی
    - از تو چه پنهان -
    با سنگها آواز می خوانم
    و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم
   
     این روزها گاهی
    از روز و ماه و سال ، از تقویم
    از روزنامه بی خبر هستم
    حس می کنم گاهی کمی کمتر
    گاهی شدیدا بیشتر هستم حتی اگر می شد بگویم
    این روزها گاهی خدا را هم
    یک جور دیگر می پرستم  

    این روزها دیگر
    تعداد موهای سفیدم را نمی دانم
    گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک
    یک روز کامل جشن می گیرم
    گاهی
    صد بار در یک روز می میرم
    حتی
    یک شاخه از محبوبه های شب
    یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است
    گاهی نگاهم در تمام روز
    با عابران ناشناس شهر
    احساس گنگ آشنایی می کند
    گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
    آهنگ یک موسیقی غمگین
    هوایی می کند
    اما
    غیر از همین حس ها که گفتم
    و غیر از این رفتار معمولی
    و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
    حال و هوای دیگری
    در دل ندارم
    رفتار من عادی است 



نمی دونم چرا یه دل شوره عجیب دارم... می دونم نباید اینجوری باشم...ولی باور کن دست خودم نیست... هرچی که به آخر این 21 روز نزدیک تر می شم، بیشتر هوایی میشم... بلاخره 21 روز زمان کمی نیست... اگه اتفاقی نیافته چی...خدایا این فکرای بیخود رو از ذهن من بیرون کن...حداقل تا روز 21... بعدشم به اندازه کافی وقت دارم به این توهم ها فکر کنم... فکرم یه جا متمرکز نمیشه... این روزا همون روزایی که به قول دلدار دوست دارم بشینم به دیوار نگاه کنم... فردا امتحان الکترو مغناطیس دارم نمی دونم چرا عین خیالمم نیست که یه کلمه هم نخوندم...ببین سارا چه به روز من اوردی...اومدی ثواب کنی ، کباب کردی... ولی احساس خوبی بود...حداقل روزای اولش... خنده هامون با بچه ها... مسخره بازیامون... واقعا به امتحانش می ارزید... حداقل هممون 21 روز خندیدیم...یادته روز اول همه چی با یه شوخی شروع شد و بعد من هم گفتم باشه من شروع می کنم و وای به حالت اگه جواب نده... یادته پیش بینی های المیرا... تیکه های حمیده... و استرس هممون که حالا چی میشه؟...یادته ما باور نداشتیم و تو هی می گفتی این جوری 21 که هیچ 221 روزم باشه هیچی نمیشه...یادته اون جمعه که از خونه اومدم همتون کلی خندیدین گفتین یادش رفته و من خیلی جدی گفتن نه... هیچ کدوم باورمون نمیشد که این 21 روز ادامه داده باشم... شوخی شوخی شروع شد و یهو کلی اتفاق جالب افتاد... که هممون توش موندیم... یادته با خودکار صورتی تو دفترم نوشتی و من کلی غر زدم که اینجا ننویس و تو گفتی باید نوشت...یادته نقاشیایی که واسمون کشیدی... یادته صدیقه باور نداشت و وقتی براش توضیح دادم که چی تو این چند روز پیش اومده از من پیگیرتر شد... کی فکرشو می کرد اینجوری پیش بره... یادته اون شب ناراحت شدی از حرفای من؟ و گفتی همه چی دست خودته و ... باور کن نمی تونستم...یه لحظه خودتم سرد شدی که من اینجوری دارم خراب می کنم... خراب کردم این یه تیکشو ولی اگه این 21 تو که حالا شده 21 هممون درست باشه از هر راهی جواب میده... نمی خوام باور کنم همش تصادفی بوده... نمی خوام باور کنم اینا همش اتفاقه... اومدن شماها ... این 21 روز ... این ماجراها... می خوام همه چیز رو باور کنم... می خوام خودمو باور کنم...

فکر کن 21مون درست باشه... چقدر عالی میشه...چقدر خوش می گذره... کاش این دلشوره عجیب تموم می شد...کاش ته این 21 خوب باشه... اون وقت باور کن ایمان میارم سارا... به همه چی ایمان میارم... هممون ایمان میاریم... ریسکشو قبول کردم... تا تهش هم وایسادم... فقط یه هفته دیگه مونده... نمی دونم اخرش چی میشه ولی امیدوارم همه چی همون جوری بشه که تو گفتی... حالا دیگه هممون جدی گرفتیم ... همممون منتظر روز 21 یم...

نگارش در تاريخ پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 توسط استعداد

چترها را باید بست

زیر باران باید رفت

فکر را خاطره را زیر باران باید برد

با همه مردم شهر زیر باران باید رفت

دوست را زیر باران باید دید

عشق را زیر باران باید جست

زیر باران باید بازی کرد

زیر باران باید چیز نوشت,حرف زد,نیلوفر کاشت

زندگی تر شدن پی در پی

زندگی اب تنی کردن در حوضچه ی (اکنون) است

نگارش در تاريخ پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 توسط استعداد
ساقیا امشب صدایت با صدایم ساز نیست

یا که من بسیار مستم ، یا که سازت ساز نیست


 پایان هفته دوم21

نگارش در تاريخ چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 توسط استعداد
خدایا کاش بقیه رو هم همینجوری برآورده می کردی...


نگارش در تاريخ پنجشنبه هفتم آبان 1388 توسط استعداد
پیاده روی زیر باران...

سوهان و دستهای سیاه و کثیف بعد از کارگاه...

نسکافه داغ داغ...

خانه...

پتو...

دوش آب گرم...

یک عدد قرص cold & flu...

mbc...

21 روز...


دوش آب گرم...  بوی نسکافه داغ داغ که توی اتاق می پیچد ...کنار پنجره نشسته ام و بارانی که تازه باریدن گرفته است را می بینم... یک نفر توی کوچه زیر باران میدود...مامان و بابا رفته اند عروسی اصفهان... آزاده دبی است و آذین هم با دوستانش رفته کرج... خلوت خانه را هم دوست دارم... گوشه پنجره را اندکی باز می کنم ...بوی نسکافه داغ حالا مخلوط میشود با بوی باران و خاک نم کشیده...  کتاب الکترومغناطیس روی میز باز مانده... این روزها چه آرامش عجیب و حس خوبی دارد...

امروز از توی آهنگهای کامپیوتر یک آهنگ قدیمی از selena پیدا کردم به نام dreaming of you  که خیلی دوستش دارم...




نگارش در تاريخ پنجشنبه هفتم آبان 1388 توسط استعداد

_ تو رو خدا یکی بخر... جون دوست پسرت...

نگارش در تاريخ پنجشنبه هفتم آبان 1388 توسط استعداد

جناب آقاي نيما نادر اصفهاني بازگشت غرورآميزتان را به عرصه وبلاگ نويسي تبريک و تهنيت گفته و از خداوند منان براي خوانندگان آن وبلاگ صبر و شکيبايي مسئلت مي نماييم باشد که ادامه دهنده راه جنابعالي باشند


نگارش در تاريخ چهارشنبه ششم آبان 1388 توسط استعداد
مهم نیست که تصمیم گرفتی اهمیت بدی به وضغ مملکتت... مهم نیست که دورو برت چه خبره و چه خبر قرار بشه... مهم نیست که وقتی باید به کلت باد بخوره یه چیز کلفت و گنده به اسم روسری بکنن سرت که دیگران رو تحریک نکنی... مهم نیست که وقتی با صدای بلند می خندی از ته دل، اسم دختر جلف میذارن روت... مهم نیست عادت کنی وقتی تو خیابون راه میری 1000 تا متلک بارت کنن و تو سرتو بندازی پایین بی تفاوت رد شی... مهم نیست هر روز از ساعت 8.30 شب اسیرت می کنن تو خوابگاه و اجازه بیرون رفتن نداری... مهم نیست گهگاه بری دکتر خوابگاه و دکتر بدون اینکه معاینت کنه داروی اشتباه بنویسه و...مهم نیست گاهی روزنامه بخونی از آمار قتل و دزدی و فساد و تصادف و قاچاق و اعتیاد و ... مهم نیست ببینی نصف دانشکده دارن با لذت دود میکنن تو حلقومشون و حقلومت و فقط بتونی سر تکون بدی... مهم نیست که شاگرد اول کلاستونو وسط همون جمعیت ببینی...مهم نیست که تصمیم گرفتی آدم شی... مهم نیست گاهی دلت بخواد زیر بارونی که سالی یکبار میاد راه بری و نتونی... اصلا مهم نیست بریزن وسایلت رو خرد و خاکشیر کنن و کتکت و کتکشون بزنن... و حتی مهم نیست که گوله خالی کنن تو مخت و مخ دیگران تو خوابگاه ...

مهم اینه که وقتی 14 آبان امتحان الکترومغناطیس1 داری با دکتر دلدار، باید عین بچه های سر به راه و خوب با بی تفاوتی هر چه تمامتر چوب پنبه بذاری تو گوشت بشینی تو کتابخونه مغناطیس بخونی...


نگارش در تاريخ یکشنبه سوم آبان 1388 توسط استعداد
 

دعای روز ۱۹...

 می کشمت اگه بعد ۲۱ روز جواب نگیرم سارا... با همون بند کفشی که افتاده دم در اتاق خفت می کنم...

 

من به این معجزه ایمان دارم...(تلقین مثبت)

و البته بیشتر از اون به پشتکار خودم و دوستان محترم...

نگارش در تاريخ یکشنبه سوم آبان 1388 توسط استعداد
 آدم شو آذرین... آدم شو ...باور کن تو می تونی آدم شی( تلقین مثبت)...بدبخت حتی (...) هم آدم شد ... خاک بر سرت که هنوز تو توهمی... نتونی آدم شی باید بری بمیری....
درباره وبلاگ

ورقی فرض کن یک روی در تو یک روی در یار
آن روی که سوی تو بود خواندی
آن روی که سوی یار است هم بباید خواندن
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه


 
قالب وبلاگ