تبليغاتX
یادداشت های یک استعداد درک نشده
یادداشت های یک استعداد درک نشده
بیا تا ته کودکی هایمان بدویم... نبازیم ... نمیریم
نگارش در تاريخ پنجشنبه سی ام خرداد 1387 توسط استعداد
حالا که همه دارن فستیوال برگزار میکنن ما چرا نکنیم؟؟!!!

فستیوال به صورت یه بازی ساده است که چند نفر کاندید میشن ( جدا جدا میشه... گروهیم میشه...حالا تصمیم میگیریم کدوم)...عکس هاشونو رو یه سایت میذارن (هر چی کاندید بیشتر جذاب تر...بهتره همه کاندید شن)...بعد بقیه میان رای میدن به باحال ترینها...۴ نفر میرن نیمه نهایی...بعد ۲ نفر میرن فینال...و نهایتا باحال ترین فرد کسی که بیشترین رای رو بیاره...و بهش جاییزه هم میدیم... ما می خوایم این بازی رو دانشکده ای برگزار کنیم...پر طرفدارترین و باحال ترین دانشجو یا دانشجوهای دانشکده!!!....

همه می تونن کاندید شن... 

.لطفا هر کی رو دیدید بگید بهش!!!

اطلاعات تکمیلی و زمان شروع ثبت نام رو اعلام می کنیم!!!

 

از الان به مدت یه هفته می تونید واسه جذاب تر شدن فستیوال پیشنهاد بدید... ترجیحا یه شورای ناظر تشکیل میدیم...شورای ناظر می تونن خودشونم جزو کاندیداها باشن...

 

خیلی توپه!!!

نگارش در تاريخ چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 توسط استعداد

                                                     ۲۰ سال گذشت

روز خوبی بود... با همه اینکه شباهتی به سالهای قبل نداشت..اولین سالی بود روز تولدم امتحان داشتم   ....نه جشنی ... نه کیکی ... نه بیرونی...  ولی خوب بود... خوش گذشت...کلی آدم بهم تبریک گفتن  ... کلی تحویلم گرفتن..  کلی از دوستای قدیمیم زنگ زدن...چند تا کادوی توپ گرفتم و تصمیم گرفتیم بعد امتحانا بترکونیم..

     ۲۰ سال به سرعت باد گذشت... چشماتو که رو هم میذاری میبینی کلی بزرگ شدی ....بچه که بودم همیشه فکر می کردم چقدر یه آدم ۲۰ ساله تو زندیگیش کار انجام میده... و الان بعد ۲۰ سال می فهمم که اشتباه می کردم و یه آدم ۲۰ ساله چقدر می تونه علافو بی خیال باشه... به هر حال مرسی... برای همه این ۲۰ سال... همه این ۲۰ تا بهار... همه این خاطره ها ...کادوها...دوستی ها

 

                                    تولدم مبارک

              

 

  • آخه آدم چقدر خودشو تحویل بگیره...
  • یه سوالی من الان ۲۰ سالمه یا ۲۱ ؟
  • بلاخره بعد مدتها این در و اون در زدن یه بنده خدایی خودشو خفه کرد به من تانسور غیر دکارتی یاد داد... 

 

                                 

نگارش در تاريخ چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 توسط استعداد

                         

                       ساعت صفر.... فقط چند لحظه مانده که تمام شوم....

 

  • صفر ساعت و صفر دقیقه به ۲۰ سالگی ...
نگارش در تاريخ سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 توسط استعداد

                                                    

 آقا ما که زدیم تو فاز بی خیالی....تعطیل شدم رسما...من که از خیر جدید و ریاضی فیزیک و معدل این ترم  گذشتم ورفتم تو لیست سیاه ... آقامیر و نوریم مال خودتون....فقط منتظرم سه شنبه هفته بعد بیاد...  ما اومدیم تابستووون!!  

                                                                             

  • آقامیر چند روز پیش گفت خوشحال میشه منو بندازه!!! 
  • میشه یکی بگه تانسور چیه ؟؟؟!!!! 
  • آقا مهدی > به این میگم ساعت بمون ... نرو !!!
  • ۲۰ ساعت تا ۲۰ سالگی تمام!!! 
نگارش در تاريخ سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 توسط استعداد
دیروز ظهر که برای ناهار رفتم دانشکده بدجوری قاطی کردم... حوصله خوابگاهو نداشتم... یه کم تو امیر آباد پیاده روی کردم ... به اولین دکه که رسیدم یادم افتاد موفقیت نیمه دوم و نخریدم... نداشت... سوار سرویس شدم از دم فنی بخرمش... نامرد فنی نگه نداشت.... منم که قاطی بودم اساسی ....قاطی تر شدم...کلی جلو خودمو گرفتم داد و بیداد نکنم... خلاصه زیر پل گیشا پیاده شدم...  یه پیرزنی  ژولیده توجه ام و جلب کرد...وایساد از تو کیفش یه بطری آب درآورد...جلوتر که رفتم گفت : دخترم یه کمکی می کنی...منم همین جوری مات و مبهوت وسط خیابون نگاش میکردم... داشتم فکر می کردم از من چه کمکی برمیاد که دستشو جلو یه آقای عابری دراز کرد : آقا تو رو خدا یه کمکی به من بکن...بدجوری جا خوردم... اخه به تیپش نمی خورد خیلی محتاج باشه... سرمو انداختم پایین رد شدم...هنوز چند قدمی نرفته بودم که گفت : تو رو به اون خدایی که دوستش داری قسمت میدم... تا سر چهارراه صداش تو گوشم بود...تو رو به خدایی که دوستش داری...عجیب بغض کرده بودم...تو راه خوردم به خانم سانتال مانتالی کیفش افتاد...معذرت خواستم...دیگه نتونستم برم...همه راهو  برگشتم ...پیداش کردم ...حالا رسیده بود به خانومه که بهش خوردم اونم کم نمی ذاشت و مرتب فحش میداد که مملکت پره گدا شده...پیرزنه من و که دید برگشت...اشک تو چشاش بود...یه اسکناس گذاشتم کف دستش...چند دقیقه یی نگاش کردم... شادی رو لباش موج می زد... خانمه هنوز اونجا بود ... برگشت یه ۵۰۰۰ تومانی داد بهش ... گفت خدا منو ببخشه

برگشتنی با خودم فکر می کردم هر چیزی یه حکمتی داره...

درباره وبلاگ

ورقی فرض کن یک روی در تو یک روی در یار
آن روی که سوی تو بود خواندی
آن روی که سوی یار است هم بباید خواندن
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه


 
قالب وبلاگ