ظهر است و کوچه ها دور از صدای پا انگار خفته اند
با این هوای داغ در یک سکوت سرد... تبدار خفته اند
همسایه های ما در خانه های خویش خاموش گشته اند
انگار از این عطش از دست ماه تیر بیزار خفته اند
در این سکوت سرد یک مرد دورگرد آهنگ می زند
تنهاست بینواست ... هم ساز می زند هم لنگ می زند
آوای ساز او شاد است و آشنا ... اما پر از غم است
دل را به یک نوا هم شاد می کند هم چنگ می زند
همسایه های ما از خواب می پرند با سینه های سرد
فریاد می زنند : " سازت شکسته باد رقاص دورگرد
هر جا که گم شدی آنجا بزن بخوان اینجا دگر نگرد"
آن مرد دورگرد پایش شکسته بود ... قلبش شکسته تر
از خویش خسته بود از دست این و آن ویران و خسته تر
"سلطان قلبها" آن نغمه قشنگ با او گسست ...مرد
دیگر وجود سنگ سلطان قلبهاست... سازی گسسته تر
حالا همان صدا در خاطرات من تا زنگ می زند
قلبم میان راه با یاد پای او یک لنگ می زند
باور نمی کنید؟؟؟... هرگاه ماه تیر از راه می رسد
یک سینه سوخته در کوچه های تنگ آهنگ می زند...
|
+| نوشته شده توسط
استعداد در جمعه بیست و هشتم تیر 1387
|