تبليغاتX
یادداشت های یک استعداد درک نشده
یادداشت های یک استعداد درک نشده
بیا تا ته کودکی هایمان بدویم... نبازیم ... نمیریم
نگارش در تاريخ جمعه بیست و هشتم تیر 1387 توسط استعداد
 

خاک خواهی شد... از رخ آیینه ها هم پاک خواهی شد... چون غباری گیج...گم ...سرگشته در افلاک خواهی شد

 

شکیبایی هم به ابدیت رفت... هنوز باورم نمیشه....انگار همین دیروز بود ... خانه سبز... روحش شاد

 

امروز با خودم فکر می کردم بعضی ها میرن ولی رد پاشون برای همیشه هست...

نگارش در تاريخ جمعه بیست و هشتم تیر 1387 توسط استعداد
 

ظهر است و کوچه ها دور از صدای پا انگار خفته اند

با این هوای داغ در یک سکوت سرد... تبدار خفته اند

همسایه های ما در خانه های خویش خاموش گشته اند

انگار از این عطش از دست ماه تیر بیزار خفته اند

در این سکوت سرد یک مرد دورگرد آهنگ می زند

تنهاست بینواست ... هم ساز می زند هم لنگ می زند

آوای ساز او شاد است و آشنا ... اما پر از غم است

دل را به یک نوا هم شاد می کند هم چنگ می زند

همسایه های ما از خواب می پرند با سینه های سرد

فریاد می زنند : " سازت شکسته باد رقاص دورگرد

هر جا که گم شدی آنجا بزن بخوان اینجا دگر نگرد"

آن مرد دورگرد پایش شکسته بود ... قلبش شکسته تر

از خویش خسته بود از دست این و آن ویران و خسته تر

"سلطان قلبها" آن نغمه قشنگ با او گسست ...مرد

دیگر وجود سنگ سلطان قلبهاست... سازی گسسته تر

حالا همان صدا در خاطرات من تا زنگ می زند

قلبم میان راه با یاد پای او یک لنگ می زند

باور نمی کنید؟؟؟... هرگاه ماه تیر از راه می رسد

یک سینه سوخته در کوچه های تنگ آهنگ می زند...

نگارش در تاريخ پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 توسط استعداد
 

یکی از استادا یه چیز خیلی خوبو بهم نشون داد:

 

همه حیوانات برابرند

اما بعضی از حیوانات نسبت به دیگران برابرترند

 

نگارش در تاريخ چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 توسط استعداد
    

       امروز سر میز صبحونه مامانم بهم گفت که بهش یه کتاب جدید بدم   چون قبلی رو تموم کرده بود... منم براش یکی از جلدای نیکولا (دردسرهای نیکولا کوچولو) رو آوردم و کلی از مزایای کتاب و جالب بودنش تعریف کردم که " نیکولا کوچولو کتابیست برای کوکان هفت تا هفتاد ساله " ...

ظهر وقتی می خواستیم بریم سر میز ناهار دیدم مامان داره با هیجان تمام از ماجراها و شیطونی های نیکولا کوچولو بحث می کنه و  میگه منم بچه که بودم خیلی شیطنت می کردم  ...

و بابام در حالی که می خنده میگه نه به اندازه من... بحث داشت بالا می گرفت که کی از کی شیطون تره و بیشتر اذیت می کرده که مامان تعریف کرد تو کیف یکی از همکلاسیای لوس و پر افادش یه گلوله برف انداخته و چند دفعه تو مدرسه به جرم ترقه زدن توقیف شده و بابا گفت یه بار پشت سر معلم حسابش وقتی داشته درس می داده کلی دلقک بازی در آورده و جریمه شده اون درسشم صفر گرفته و مامان وقتی شش سالش بوده از درخت رفته بالا شاخه شکسته خورده تو سر یکی از همسایه های غرغرشون و مامان کلی خندیده...  ( یادم افتاد ۸ سالم که بود رفته بودم رو دیوار توپم و بیارم تا یه هفته از توپ بازی محروم شدم)

  من و آذینم همین جوری هاج و واج نشسته بودیم نگاشون می کردیم  ... خب می دونی اساسا خیلی راجع به این چیزا بحث نمیشه ...

همین جوری که ناهار می خوردیم و یکی بابا تعریف می کرد و یکی مامان ....بابا ادای یکی از استاداشو در آورد و تعریف کرد که چه جوری حالشو گرفته  و کلاسو منفجر کرده ...بعدم امتحان پایان ترم و پیچونده ...با رشوه و پاچه خواری با یه استاد دیگه داده ۲۰ گرفته و قیافه استادش بعد شنیدن ماجرا چه شکلی بوده ...

 تازه به قسمت جالب ماجرا رسیده بودیم که مامان چه جوری سر کلاس ترمودینامیک موش ول کرده زیر پای استاد که غذا پرید تو گلوی آذین و همه ساکت شدن...

 بعدش یهو مامان به من گفت همش تقصیر تو  ... این بچه ها چقد بد شدن و من خیلی اذیت کار و بی مسئولیتم و بابام تایید کرد که اگه می خوام در آینده رو پای خودم وایسم و کاره یی بشم باید اخلاقم و عوض کنم و به جای مسخره بازی تو کلاس به استادام احترام بذارم در غیر این صورت به هیچ جا نمی رسم و یه الاف بی مصرف میشم ... 

عجیب ماتم برده بود  که دیدم آذین داره از خنده میافته از میز پایین... تصمیم به ترک صحنه گرفتم و مامان داشت به بابا می گفت این نیکولا خیلی کتاب بیخودیه و  فقط ورقش زده و اصلا نخوندتش!!!! ... گرم بحث راجع به تغییر اخلاق من و جامعه امروز بودن که رفتم نیکولا رو از رو تخت مامان برداشتم جاش یک عاشقانه آرام نادر ابراهیمی رو گذاشتم ... بعدم اومدم رو تختم جلوی کولر دراز کشیدم و آخرین صفحه یی رو که مامانم خونده بود خوندم : " صندلیها "

 

نگارش در تاريخ سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 توسط استعداد

گفتند :" کلاغ" ... شادمان گفتم "پر"

گفتند :" کبوترانمان".... گفتم "پر"

 گفتند : " خودت".... به اوج اندیشیدم

در حسرت رنگ آسمان گفتم "پر"

گفتند : "مگر پرنده ای؟ " ... خندیدم

گفتند : " تو باختی" و من رنجیدم

 

در بازی کوکان فریبم دادند

احساس بزرگ پر زدن را چیدم

آنروز به خاک آشنایم کردند

از نغمه پرواز جدایم کردند

آن باور آسمانی از یادم رفت

در پهنه این زمین رهایم کردند

 

حالا همه عزم پر گرفتن دارند

دستان مرا دوباره می آزارند

همراه نگاه مات و بی باور من

از روی زمین به آسمان می بارند

 

گفتند : "پرنده" .... گریه ام را دیدند

دیوانه خاک بودم و فهمیدند

گفتم که : " نمی پرد " .... نگاهم کردند

بر بازی اشتباه من خندیدند

نگارش در تاريخ جمعه چهاردهم تیر 1387 توسط استعداد
 

   تو این چند روزه تو دانشکده کلی آدم فلک زده دیدم... از خیر معدل خودم که گذشتم.... واسه ۲ نمره برای یه دوستی کلی این ور اون ور دویدم و گریه زاری کردم پیش استادا و کلی عصبی شدم!!! کلی شیر فهمم کردن اینجا چه جهنمیه که من توش گیر افتادم... از دیروزم که اومدم خونه خودمو حبس کردم تو اتاقم... جواب هیشکیرم نمی دم!!!

فهمیدم بعضی آدما حتی اندازه یه جو وجدان ندارن... یه میز تو خالین که براشون مهم نیست کی پشتش نشسته .... براشون فرقی نداره که داری چی میگی بهشون یا طرف داره میمیره!!! ... فقط براشون مهم اینه که بگن : اره من استادم!!!... استادی که باش ... اومدی اینجا به دانشجوا خدمت کنی... نه این که واسه درسی که ندادی و کلاسی که به زور یه قرون دو زار نصفه نیمه اومدی منتم بذاری و توهین کنی!!! ( هی جناب استاد به پا نیفتی پایین از رو ابرا !!! )  ... متاسفانه اینجا انگار کلاس استادی به انداختن دانشجو و سر دواندن و توهین کردنه !!!

اومدم یه عالمه نفرین و لعنت بفرستم به بعضیا ولی نمی دونم چرا نفرستادم!!!

 لعنت به استادای مزخرف ...

 لعنت به من که اینجام ... به چه عشقی اومدم و چی شد !!!

 

گر بدین سان باید زیست پست

من چه بی شرمم اگر فانوس راهم را به بدنامی نیاویزم !!!!

 

مرسی : آوا... اسمائیل ...محمد ... مهدی ... نرگس ...فرشته ... مریم...  برای همه چی ممنون  

نگارش در تاريخ جمعه هفتم تیر 1387 توسط استعداد

فستیوال کنسل شد!!!!

فستیوال به خاطر به حد نصاب نرسیدن گروهها کنسل شد!!!!

نگارش در تاريخ جمعه هفتم تیر 1387 توسط استعداد
 

قوانین فستیوال:

 

۱. این دوره به صورت گروهی برگزار خواهد شد.

۲. گروه ها می توانند ۲ و یا حداکثر ۳ نفره باشند.

۳. اگر تعداد گروههای شرکت کننده کمتر از ۶ گروه ( حداقل ۱۲ دانشجو ) باشد مسابقه برگزار نخواهد شد!

۴. اعضای شرکت کننده باید دانشجو و یا فارق التحصیل دانشکده فیزیک باشند.

۵. همه دانشجویان و فارق التحصیلان می توانند کاندید شوند.( هر چی بیشتر ... بهتر )

۶. گروههایی که به هر علتی دعوا و یا توهین کنند ( به شخص یا گروه دیگه ایی ) پس از ۲ بار تذکر از دور مسابقه حذف خواهند شد! هر بار تذکر یک امتیاز منفی !!!

۷. کاندیدها حق دارند از هر شیوه ای برای رای جمع کردن استفاده کنند.( حتی زور و تهدید!!! ...به ابتکار خودتون بستگی داره)...به علاوه گروهها در تبلیغات علیه هم آزادند و فقط موظف به رعایت قانون ۶ می باشند.

۸. همه دانشجویان و فارق التحصیلان دانشکده حق شرکت در انتخابات را دارند. ( از خارج دانشکده رای قبول نمی کنیم! )

۹. پس از برگزاری دور اول ۲ گروه که بیشترین رای را آورده اند به دور دوم  راه پیدا می کنند و نهایتا یک گروه به عنوان گروه برگزیده انتخاب میشود.

۱۰. گروههایی که رای مشابه کسب می کنند با توجه به امتیاز به دور بعد راه پیدا می کنند!!!

۱۱. افرادی که از قوانین تخلف کنند از دور مسابقات حذف می شوند!

نگارش در تاريخ یکشنبه دوم تیر 1387 توسط استعداد
خیلی جلوی خودمو گرفتم این حرفا رو نگم ولی دیگه نمی تونم ساکت بمونم...

لعنت به آدمای خودخواهو جوگیر که واسه کوچکترین چیزا هم ارزش قائل نیستن...

لعنت به من که تحمل می کنم...و به خاطر دیگران کنار میکشم!!!

لعنت به ما...

 لعنت به هرچی حرف نگفتست...

(به فستیوال ربطی نداره)

 

درباره وبلاگ

ورقی فرض کن یک روی در تو یک روی در یار
آن روی که سوی تو بود خواندی
آن روی که سوی یار است هم بباید خواندن
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه


 
قالب وبلاگ