امشب یاد شبستانه افتادم ...برنامه فوق العاده ایه... این متن رو هم اولین بار قسمتهاییشو اونجا شنیدم....
بخواب هليا، دير است.
دود ديدگانت را آزار مي دهد. ديگر نگاه هيچ کس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد. ديگر هيچ کس از خيابان خالي کنار خانه ي تو نخواهد گذشت. چشمان تو چه دارد که به شب بگويد؟
شب از من خالي ست هليا.
هليا... بدان که من به سوي تو باز نخواهم گشت. تو بيدار مي نشيني تا انتظار، پشيماني بيافريند. شب هاي اندوهبار تو از من و تصوير پروانه ها خالي ست
دير است براي بازگشتن، براي خواندن تصنيف هاي کوچه و بازار، براي بوييدن کودکانه ي گل ها ...
هليا، براي خنديدن، زماني ست بي حصار، و گريزا
آيا هنوز مي انگاري که من از پاي پنجره ات خواهم گذشت؟
گريستن هليا،
تنها و صميمانه گريستن را بياموز
آنچه هنوز تلخ ترين پوزخند مرا بر مي انگيزد "چيزي شدن" از ديدگاه آنهاست – آنها که مي خواهند ما را در قالب هاي فلزي خود جاي بدهند. و ما خردکنندگان جعبه هاي کوچک کفش هستيم.
بخواب هليا. دير است
تو بايد زندگي در دشت، در دريا و در کنار تنها پنجره ي روشن روز را مي آموختي
در موج، خطير، جوشان، کف آلود و وحشي مي آموختي
تو بايد زندگي کردن را مي آموختي
بخواب هليا، دير است.
دود ديدگانت را آزار مي دهد. شب، خالي تر از ظرف شام سگهاي اهلي ست. استخوان ها زندگي را نمي آرايند – استخوان هاي خشک
ما همه در اسارت خاک بوديم
ما، در خفاخانه هاي ضمير خويش چيزي را پنهان نگه داشتيم؛ پنهان و سرسختانه نگه داشتيم
و روزي دانستيم – و تو نيز خواهي دانست – که زمان، جاودان بودن همه چيز را نفي مي کند
پوسيدن بر هر آنچه پنهان شده است دست مي يابد و افسوس به جاي مي ماند.
فردا نارنج ها از آن سوي نرده هاي چوبي خواهند گريست.
بخواب هليا
تنها خواب تو را به تمامي آنچه که از دست رفته است، به من، و به رؤياهاي خوش بر باد رفته پيوند خواهد زد. من ديگر نيستم؛ نيستم تا که به جانب تو بازگردم و با لبخند – که دريچه ايست به سوي فضاي نيلي و زنده ي دوست داشتن – شب را در ديدگان تو بيارايم؛ نيستم تا که بگويم گنجشک ها در ميان درختان نارنج با هم چه مي گويند، جيرجيرک ها چرا براي هم آواز مي خوانند، و چه پيامي سگ ها را از اعماق شب بر مي انگيزد
دود ديدگانت را آزار مي دهد
بخواب هليا. بس است. راهي ست که رفته ايم. آيا کدامين باران تمام غبارها را فرو خواهد شست؟
تو از صداي غربت، از فرياد قدرت، و از رنگ مرگ مي ترسي؟
هليا! براي دوست داشتن هر نفس زندگي، دوست داشتن هر دم مرگ را بياموز
و براي ساختن هر چيز نو، خراب کردن هر چيز کهنه را
و براي عاشقِ عشق بودن، عاشق مرگ بودن را
خواب.
تنها خواب، هليا!
دستمال هاي مرطوب، تسکين دهنده ي درد هاي بزرگ نيستند
اينک دستي ست که با تمام قدرت مرا به سوي ايمان به تقدير مي راند
اينک، سرنوشت، همان سرافرازي ازلي خويش را پايدار مي بيند
شايد، شايد که ما نيز عروسک هاي کوکي يک تقدير بوده ايم...نمي دانم...
من که از درون ديوار هاي مشبک، شب را ديده ام
و من که روح را چون بلور بر سنگترين سنگ هاي ستم کوبيده ام
من که به فرسايش واژه ها خو کرده ام
و من – باز آفريننده ي اندوه
هرگز ستايشگر فروتن يک تقدير نخواهم بود
و هرگز تسليم شدگي را تعليم نخواهم داد
زيرا نه من ماندني هستم نه تو، هليا!
آنچه ماندني ست وراي من و توست
هلياي من!
به شکوه آنچه بازيچه نيست بينديش
من خوب آگاهم که زندگي، يکسر، صحنه ي بازيست؛
من خوب مي دانم.
اما بدان که همه کس براي بازي هاي حقير آفريده نشده است
مرا به بازي کوچک شکست خوردگي مکشان
به زندگي بينديش با ميدانگاهي پهناور و نا محدود
به زندگي بينديش که مي خواهد باز بازيگرانش را با دست خويش انتخاب کند
هليا
تو زيستن در لحظه ها را بياموز
و از جميع فرداها پيکر کينه توزِ بطالت را ميافرين
مرگ، سخن ديگريست
مرگ، سخن ساده ايست
و من ديگر براي تو از نهايت سخن نخواهم گفت
که چه سوگوارانه است تمام پايان ها
براي تو از لحظه هاي خوشِ صوت
از بي ريايي يک قطره آب – که از دست مي چکد
و از تبلور رنگينِ يک کلام
و از تقدس بي حصر هر نگاه – که مي خندد
براي تو از سر زدن سخن مي گويم
رجعتي بايد هلياي من!
ديگر چه مي توانم گفت؟
ديگر چه مي توانم گفت؟
خاموش مي شود
روزي طبيبان را از سر بالينت جواب خواهند کرد و در وجود تو به جستجوي آخرين کلام خواهند آمد
هليا از مرگ مي ترسي؟ مرگ – که نمي نامد و آگاه نمي کند حتي پارساترين مدعيان پارسايي را
من اين بازيِ "ديدار در واپسين لحظه" را دوست نمي دارم
در فضا کدورت غم بود و باد – و همه کس مي دانست که رگبار خواهد شد
مثل اينکه همه ي حرف ها تمام شده بود
ناگهان شيشه هاي بزرگ پنجره ها مي شکند
ناگهان رنگ همه چيز سياه، و سياه تر مي شود
اتاق ها سياهِ مرگ مي پوشند. باران آهنگي جدا دارد
آنها را به ياد مي آورم که مردگانشان را مي سوزانند
بوي استخوان هاي نيم سوخته و عطريات تند – که هوا را چون مرغان سياه مي شکافند – مرا محصور مي کند
به ياد مي آورم آن مردي را که درون تابوت خفته بود و به هيچ چيز نمي انديشيد
و آن گروه سياه پوش را که آرام به دنبالش مي رفتند و دستمال هايشان خشک بود
و آنها را که به دور يک گور تازه آب خورده مي گريستند
و آن مردي را که در آخرين لحظه ي زندگي مي خواست چيزي بگويد و نگفت و بعد کساني بودند که گفتند "شنيديم" و سخنش، کلام بزرگان شد و يک جمله از صدهزار جمله بود که در يک کتاب از صدهزار کتاب، احساس بطالت مي کرد.
و آن زني را که شايد يک جمله ي دردناک گفته بود و تنها بود که مرد و هيچ کس نشنيد و احساس بطالت در هوا معلق ماند
و ستون لايزال تسليت ها را
و آن مرد را که با ناخوشايندترين اصوات صلوات مي فرستاد و صورتش را با آن ريش زير تيغ مانندش در بدن فرو مي برد
و گورستان هاي بي درخت، و گورستان هاي خاکستري رنگ را...
هليا!
فراموشي را بستاييم؛
چرا که ما را پس از مرگ نزديک ترين دوست زنده نگه مي دارد، و فراموشي را با دردناک ترين نفرت ها بياميزيم؛ زيرا انسان دوستانش را فراموش مي کند، و رنگ مهربان نگاه يک رهگذر را...آن را هم فراموش مي کند
بگذار که انسان ساده ترين دروغ هاي خوب را باور کند
و ما گامگاه ديگران مي شديم
باز مي گردم. هميشه باز مي گردم
مرا تصديق کني يا انکار، مرا سرآغازي بپنداري يا پايان، من در پايانِ پايان ها فرو نمي روم
مرا بشنوي يا نه، مرا جستجو کني يا نکني، من مردِ خداحافظي هميشگي نيستم
- حرف بزن برادر، حرف بزن
- دير نيست؟
- براي من که مي شنوم دير نيست
باز مي گردم؛ هميشه باز مي گردم
هليا!
خشمِ زمانِ من بر من مرا منهدم نمي کند. من روح جاري اين خاکم
من روانِ دائمِ يک دوست داشتن هستم
ما در روزگاري هستيم، هليا، که بسياري چيز ها را مي توان ديد و باور نکرد و بسياري چيزها را نديده باور کرد.
هليا
هيچ چيز تمام نشده بود. هيچ پاياني به راستي پايان نيست. در هر سرانجام، مفهوم يک آغاز نهفته است. چه کسي مي تواند بگويد «تمام شد» و دروغ نگفته باشد؟ من مي خواهم به کودکي خويش بازگردم، به پاک ترين رؤياها.
به سوي آنچه مرا هفت ساله بودن بياموزد
که همه چيز را با رنگ هاي کودکانه بياميزد
پاي پله ها بنشينم و به صداي شستن ظرف ها گوش بدهم
و به آنچه با رنگ هاي زنده در آميخته است
من به مادر خواهم گفت که مرگ، اگر آنقدر صميمانه باشد، آخرين دست دوزي لباس يک عروس است.
بگذار آنچه از دست رفتني است از دست برود
آهنگ ها تنهايي را تسکين مي دهند؛ اما تسکين تنهايي، تسکين درد نيست. اينک اصوات، بي دليل ترين جاري شدگان در فضا هستند. به خاطر داشته باش! سکوت، اثبات تهي بودن نمي کند. اينک آنکه مي گويد تهي ست – و رفتگران، بي دليل نيست که شب را انتخاب کرده اند.
هليا! ژرف ترين پاکروبي ها پيماني ست با باد. بگذار باد بروبد
از تمام دروازه ها آن را باز بگذار که دروازه باني ندارد، و يک طرفه است به سوي درون
اينک نامه يي که بر ديوار سياه شب حک شده است مرگ ناپذيري لحظه ها را اعلام مي دارد؛ لحظه هاي ماندني، دردناک و دوداندود؛ لحظه هايي که هيچ کس حارس جايگاه خويش نيست، لحظه يي که پيرايه ها زدودني ست. روح، خالص و تنها، زنگ خوردگي را احساس مي کند؛ و آرزو که زيوري ست صبر آفرين، چون پرده هاي کهنه ي قصر هاي نيم سوخته در يک حريق، ديگر تالار انديشه هاي تو را نخواهد آراست
تقدير من، تقدير «همه کس» نيست. من، خسته خفته ام. دنيا در خواب نيست. من فرو مي روم. دنيا بر مي آيد
براي چه پشيمان بايد بود؟
براي همه ي آنچه از دست رفته است؟
يا براي آنچه به دست آمدني نبود؟
و يا براي قصه يي که در پايانش رسيديم و هيچ کس درباره ي آغازش سخني نگفت؟
شهرها را نبود ما غريب نمي کند. شهرها در فقدان انسان ادامه مي يابد
آدم ها را مي بينم که با وقار کارمندانه ي خود راه مي روند. آنها با وقار کارمندانه ي خود سفته ها را امضا مي کنند؛ و در تهديد هر قسط، خويشتن را تحليل مي برند
بوي قير و تمسخر، پررنگ تر از بوي بهار نارنج هاست
من خنده ام را از فضا، از شب و از باران پس مي خواهم
اينک آرامشي ست خاکستري که به من باز مي گردد؛ آرامشي که در خطوط متروک صحرا – که روزگاري به خاکستر گندم هاي سوخته مي پيوست – نيز نمي توان جست؛ آرامشي که از يک پايان – نه پايانِ پايان ها – سخن مي گويد؛ شايد پايان يک فصل، نه سرانجام همه ي سال ها؛ آرامشي ست غريب که نه رسيدن را مي گويد نه اختتام دردناک يک مجلس سوگواري را؛ نه مي گويد نه توان توان گفتن در اوست؛ آرامشي که جنجال خيابان ها، نورها و زوايا در آن فرو مي نشيند و رسوب مي کند. راهي ست که بايد رفت. رفتن، ستايشگر ايمان است
شايد ما نيز عروسک هاي کوکي يک تقدير بوده ايم، که مي توانستيم ايمان به تقدير را مغلوب ايمان به خويش کنيم. حاليا ايمان شعري ست. خستگي قدم ها را کوتاه مي کند، کوتاه تر مي کند.
در من شمعي روشن کنيد. مرا به آسمان بفرستيد. خسته هستم. مي خواهم بخوابم آقا. تو مرگ سبز مي داني چيست؟ هيچ قانوني از رنگ سبز و بوي بهار حمايت نمي کند. ورق ها را دور بريزيد. اينجا زلزله خواهد شد. اينجا، يک شب، ماه خواهد سوخت. جوراب هاي ابريشمي خواهد سوخت. اينجا ستون هاي عشق را از بلورِ بدل ساخته اند. چه فرو ريزنده است ايمان، چه عابر است دوستي. سلام آقا! سلام خانم! من يک فانوس تاشو هستم. در من شمعي روشن کنيد. قانون دود و نور و فلز – مرغ هاي آويخته – سينما – فرار از جهنم – من خيس شده ام، من خيلي خسته هستم آقا. خواب...تنها خواب...بخواب هليا، دير است. دود ديدگانت را آزار مي دهد. ديگر نگاه هيچ کس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد...چشمان تو چه دارد که به شب بگويد؟
شب از من خالي ست هليا
شب از من، و تصوير پروانه ها خالي ست
برگرفته از كتاب "بار ديگر شهري كه دوست مي داشتم"
نادر ابراهیمی