رسما تبریک می گم به اعضای دوره جدید انجمن علمی ...
به ۵ نفر اول خودم رای داده بودم و کلی تبلیغ کردم واسشون...و ۲ نفر بعدیم اگه ۷ تا رای می تونستیم بدیم حتما بهشون رای می دادم...
احسان
شقایق
مهرداد
مهدی
امیر حسین
معصومه
تکتم
موفق باشید بچه ها...
زهرا گوشی به دست : آذرین گوشیتو چرا هرجا گیر میاری میذاری؟؟!!!....![]()
من : ااااا.... من که گوشیمو این ور اون ور ننداختم ... این که بهش آویزون بود کو؟؟؟!!!...
... چقدم تمیز شده....
زهرا : ![]()
من : زهرا گوشی من که اونجا کنار کیفمه...
یک میز اون ور تر : ![]()
من و زهرا : ![]()
صحنه۲ :
ر : آقای اظهری امروز نمیاد... من مسئولتونم ...
...
زهرا و من با هم: نههههههههههههههههه....![]()
من :چرا این کار نمی کنه ... ر رو صدا کنیم بیاد مدار و ببینه...
ر : خب ...بذار ببینم... الان اسیلوسکپ باید نشون بده... ![]()
نیم ساعت بعد ( ر هنوز مشغول ور رفتن با اسیلوسکپ و سیمها...)
زهرا: ببینید این گراند باید به اینجا وصل شه...و ... شکل رو ببینید...![]()
ر در حال گیج زدن : سیمهاتونو بکنید ... مدار رو دوباره ببندید... ![]()
من و زهرا در اوج عصبانیت مشغول باز کردن سیمها و بستن مدار جدید... ![]()
۱۵ دقیقه بعد :
ر متفکرانه و پیروزمندانه (پس از آمار گرفتن از جایی نامعلوم ):
دیوداتون کو؟؟؟ ...
ما : دیود؟؟؟؟... این که دیود نداره!!!!....![]()
ر: منظور از این قسمتی که کشیده نشده دیوده....![]()
صحنه ۳ :
زهره : بچه ها عدادتون چقد با من فرق داره... مدار من درست کار نمیکنه ... ![]()
من : بگو آقای اظهری بیاد ببینه
زهرا : نیست ... رفته بیرون آز
من : ر رو صدا کن خب
زهره : ترجیح میدم با مدار خراب کار کنم...![]()
صحنه ۴:
آقای اظهری : صفحه اول گزارش کارتونو بدید ....
من : تو همون برگه هاست که دستتونه
آقای اظهری : نیست ... اینا ۲ و ۳ ... اهان اونهاش ... زیر دستت
من : نه این نیست
آقای اظهری : چرا همونه![]()
من (مصرانه ) : نه ...![]()
آقای اظهری : من می دونم دیگه...همونه...بده ...![]()
(در حال برداشتن برگه از زیر دست من)... به به ... به به... گزارش کار دیگران و میارید؟؟؟... من که اول ترم گفتم نکنید این کارو...![]()
من : مال ما نیست...![]()
آقای اظهری : خب عیبی نداره... ولی نکنید این کارو...
من : فقط رنجه عددامونو چک می کنیم!!!...![]()
آقای اظهری : مهم نیست![]()
صحنه ۵ :
آقای اظهری: من نمی دونم چرا این نشون نمیده باید نشون بده موج رو الان... مدارتون درسته؟؟... بیاید با هم چکش کنیم...
ربع ساعت بعد:
آقای اظهری : مدارتونم که درسته... اسلوسکپم ایرادی نداره... سیماتون شاید مشکل داره... سیمهای جدید بیارید...![]()
بیاید مدار رو باز کنید شاید خازنا مشکل داره...![]()
ای بابا این چرا کار نمی کنه ....
نیم ساعت بعد:
آقای اظهری ( در کمال خونسردی ) : اگه مولتی مترتونو روشن کنید... حتما یه چیزی رو صفحه اسیلوسکپ می بینید...![]()
صحنه ۶ :
زهرا : آخ جون مدارمونو درست بستیم ... این جلسه زود تموم می کنیم...
من : بذار ولتاژ و ببرم بالا ....
زهرا : نهههههههه....
من : ااااااااااا....
دیود سوخت....
زهرا : ![]()
صحنه ۷ :
زهرا :
خب این مدار ۳ تا ولت متر می خواد...
من : ما که فقط ۲ تا داریم...
زهرا: نمی دونم...
من در حالیکه یه ولت متر بغل کردم : خودشه...![]()
زهرا : این که مال گروه کناریاست ...
من : ولشون کن... بیا مدار و ببندیم![]()
آقای اظهری : این و از کجا آوردین؟؟؟؟... اینکه مال اوناست... از خود اسیلوسکپ به جای ولتمتر استفاده کنید....![]()
گروه اون وریا :![]()
صحنه۸ :
من : بذار من هویه کنم...![]()
زهرا : مواظب باش ...
من :
عجب چیزیه... چه باحال... خوشم اومد...
چند لحظه بعد...
زهرا : چی کار کردی؟؟؟... سیم مقاومته کو؟؟؟....![]()
من : نمی دونم ... ![]()
امروز استاد متون یک درس بزرگ و علمی داد .... فرمودند :
" امام زمان با سرعت نور حرکت می کنه "
امروز اومدم تو جلسه دیدم نه بابا ...اصلا اینجا یه دنیای دیگست...بدتر از دیروزه...سوال شخصی ها رو می پرسن... احتمالا دوست عزیز ما نمی دونن نیمی از بچه کلاس و از دارن...
یکی وقت حرف زدن گرفته....و بازم بحث مزخرف ظرفای سلف...حالا استاد داره راجع به یه موضوع دیگه حرف می زنه و یکی از بچه هام وقت می خواد راجع به همون موضوع بحث کنه که نمی ذارن...
نمی دونم واقعا مشکلتون فقط ظرفای سلفه؟؟؟.... اگه من بدونم با بیرون بردن ظرف سلف همه مشکلات حل میشه حاضرم شخصا پول بذارم بخرم واستون تا مشکلاتتون حل شه... مثله اینکه بعضیا اومدن اینجا فقط غذا بخورن... اخه اینقد این مسئله حیاتیه که تو جلسه ای که بعد اين همه سال برگزار شده نيم ساعت راجع به اين قضيه بحث کنيم؟؟؟...اون وقت سر یه مشکل اساسی مثله زوج و فرد بودن درسای اصلی فقط بشینیم نگاه کنیم؟؟؟...نمیدونم واقعا ...من خودم پارسال دیدم ظرف تو حیاط مونده گربه داره لیس می زنه... گربه رو دور کردم ...برداشتم ظرفو بردم سلف... تویی که میشینی میگی ببریم بیرون تو ادم عاقل و پاکیزه ولی اون یارو که این کارو میکنه فکر کردی چه بلایی سر بقیه میاره...چون این ظرفارو ماشین میشوره نه دست...دیگه بگذریم از ظرفایی که تو بوفه جا می مونه... و فکر می کنم خیلیها با طرح جدید موافقن... به جز تعدادی از سال بالایی ها و سال پایینیهایی که متاسفانه با این کار از جمع دوستانه و چمن نوردیشون دور شدن...
صفر مطلق ورق می زنم راجع به سلفه... جلسه میرم بحث راجع سلفه... تو راهرو راه میرم دارن راجع به سلف حرف می زنن... بابا تمومش کنید...
ساعت ۱۲.۵۵قیقه پا میشم میرم بیرون...نه به خاطر آزمایشگاه... به خاطر اینکه اگه ۲ دقیقه بیشتر می موندم کلا تعطیل می شدم...
فکر می کنم همون بهتر که این جلسه ها برگزار نشه...
حقمونه تا ابد الدهر بزنن تو سرمون...
همون بهتر که میگه زور...
از اتوبوس پیاده می شوم.... دستهای یخ زده ام را توی جیب های دکمه بسته مانتو ام می کنم ... کوله پشتی سنگین شانه هایم را می آزارد....این بار دیگر 18 ساله نیستم که شوق دانشگاه در شهری دیگر در رشته ای که دوست داشتم فریبم بدهد... گام های خسته ام را به آرامی روی سنگفرش یخ زده خیابان می کشم... نگاه عابران سنگینی پوستم را دوچندان می کند...امروز جاده شلوغ نبود...مسیر سبز هم به نظرم کوتاه تر از همیشه آمد...دارم عادت می کنم... چیزی که 2 سال تارهای اعصابم را دگرگون می کرد حالا برایم تبدیل به عادتی هفته گی شده است...توی خیابان که راه می روم فکر می کنم دوسال ازآخرین باری که اینجا قدم زدم گذشته...نه دو سال نه یک قرن... خیلی چیزها عوض شده... مغازه ها ...خانه ها...هوا و حتی عابران... احساس می کنم سالها نبوده ام... هفته ها چشمهایم را بستم ...از اتوبوس پیاده شدم ...مثل همیشه سوار تاکسی شدم ...چند لحظه بعد آهنگ گرم خانه...صدای گرم مامان که در را باز می کند.... لبخند روشن بابا از برگشتنمان...تاکسی می گیرم ...خانه شلوغ است... آذین زودتر از من برگشته ... می خندم و فکر می کنم که چقدر زمان زود جای آدمها را عوض می کند...حالا من آرامم و او شلوغ....مامان خوشحال است...می دانم که چهارشنبه ها بهترین روزهای هفته است...می پرسد چیزی می خوری با سر اشاره می کنم نه...روی تختم پهن می شوم... به آرامش نه چندان پیرم عادت کرده اند... می دانند خسته ام....غریب را باید به حال خود رها کرد...کسی چیزی نمی گوید... دوباره مشغول صحبت می شوند....اتاقم سرد است....نوک انگشتان پاهایم خیلی زود به سرما عادت می کند...می روند بیرون می پرسند می ایی ... و باز هم نه....روی تختم پهن شده ام و انگشتان پاهایم یخ زده اند... فکر می کنم که چقدر زود آدمها تغییر می کنند...مامان گاهی نگران خنده هایی می شود که شنیده نمی شوند....گریه ای هم در کار نیست...فقط نگران سکوت و آرامش عجیب و جدید است...نگران دختر کوچک و شیطانی می شود که نمی شد آن را توی خانه نگه داشت...بماند فاجعه می شود...یک روز از راه پله زیر زمین گربه می آورد و روز دیگر روی تیغه دیوار جایی که گنجشکها لانه دارند می نشیند.... دخترک برای گرفتن کبوتر از نردبان چوبی تا پشت بام بالا رفته و مادر فریاد می زند...هیچ وقت استعداد نداشتم از درخت بالا بروم...آن چند بار هم معجزه بود...یاد نگرفتم چطور می شود از میله راست بالا رفت.... اما خوب روی دیوار راه می رفتم .. از نردبان بالا می رفتم ... روی بلندی می ایستادم...دخترک تازه به خانه برگشته...بعد از پنج سال و کیلومترها دوری.... مادر فریاد می کشد و دخترک هنوز هم بالاتر می رود...کبوتر توی دستان اوست ...می خندد پایین می اید و پدر کبوتر را توی لانه ش روی شاخه های پهن درخت انگور می گذارد...مادر می ترسد...نگران است... توی چشمهایش همان پنج سال دوری تلخ است و دخترک بی خیالی که روی نردبان کبوتری را در آغوش گرفته... دخترک هنوز در روزهای گرم شیراز زندگی می کند....هنوز خو نکرده به خانه ای که پروانه ها دیر به دیر به آن میایند...اینجا فقط می شود زنبورها را دید... به هوای سردی که زود می اید و گلهای ریز و درشت توی باغچه را پژمرده می کند... (اما بهار و تابستان کوتاه باغچه پر از گلهایی است که پدر هر روز انها آب می دهد)...به شکوفه های سفید و صورتی درخت آلو زرد که فقط چندهفته مهمان خانه اند...به لبخندها و نگرانی های پدر و مادری که پنج سال از آنها دور بوده....به دو دختر بچه که گوشه دیگرحیاط بازی می کنند....با خوابهای ملال اور ظهرهای نه چندان گرم تابستان اینجا آشنا نیست....بهارهای اینجا بوی بهار نارنج نمی دهند... و شبها به سختی می شود زیر سقف آسمان دراز کشید و ستاره ها را شمرد...قصه های اینجا را رادیو می گوید....آنجا کسی بود که هر شب افسانه بسازد....هرگز خنده هایش را با گریه پشت ویترینی کودکان برای یک شکلات عوض نکرده...از بین همه چیزها فقط کتابهایش را آورده اند... دخترک خیلی زود یاد می گیرد کتابها ارزشمندترین چیزهای زندگی هستند... و ستاره ها یادگاران بوی بهار نارنج شبهای کودکی.... زیر درخت توت سیاه انتهای حیاط دو دختر دخترک تازه وارد را صدا می زنند...توپ توی هوا رها می شود...هر 3 می خندند...از حیاط صدای شیطنت و شادی می اید... دو سال زمان خوبیست برای عادت کردن... زمان همه چیز را عوض می کند....پانزده سال می گذرد...دخترک حالا دخترک نیست...دیگر شیطان هم نیست...آرام است...از تهران آمده و به زودی هم به تهران میرود... روی تختش در اتاقی سرد پهن شده فکر می کند...سرما به سراغ انگشتهای دستم هم می ایند...شاید پتو و یک لیوان چای داغ...
