مدتها پیش آموختم که نباید با خوک کشتی گرفت، خیلی کثیف میشوی و مهمتر آنکه خوک از این کار لذت میبرد ! جرج برنارد شاو
مغناطیس
"و صدایی شروع به آغاز کرده است..."
آدم عجیبیه... حرفهای منو می نویسه... و مثل من فکر می کنه... بی اندازه شبیهیم... با اینکه خیلی کم می بینمش شاید سالی یک بار و خیلی دیر به دیر باهاش حرف می زنم ولی حس می کنم یکی از نزدیکترین آدمها به منه....رفت... مدتهاست صدا بسته شده...برگشت و چند سال باز شد ...اما اجازه میده هنوز بهش بگم صدا... اسمی که بی اندازه دوستش داشتم و خواهم داشت... و برای من یادآور خاطرات دور...
به یاد نوشته ها :
پیرزن آرام آرم و پا کشان داشت حرکت می کرد، کوچه ها تاریک بود و خلوت! کرکره های مغازه ها پایین از تمام کوچه ی تاریک غم می بارید مثل تمام خونه اش. خونه به قدری ساکت بود و خالی که دیگه نتونسته بود توش بشینه. چادرش را سر کرده بود و آمده بود که بره امام زاده ی نزدیک خونش. اونجا چند تا خانم ببینه و بشینه باهاشون درد و دل کنه، شاید شانس بیاره و یکی نذریم پخش کنه و یه چیزیم بخوره. آخه اون حقوقی که پسراش ماهیانه میفرستن بهش اجازه نمی ده که در روز سه وعده غذا بخوره همون ناهار بتونه یه چیزی بخوره خدارام شکر می کنه. پیرزن همچنان که داشت تو کوچه ها راه می رفت باز یاد روزای قدیم افتاده بود، اون روزایی که شوهرش زنده بود و 4 تا پسرش دورش بودند. یاد روز های خوبی که داشت. ان موقع ها لازم نبود به پسراش و عروساش التماس کنه که این چندرغازی را که می دن را اندکی زیادتر کنن! همیشه دورش شلوغ بود و هیچ وقت تنها نبود. یاد آن خانه ی بزرگ و آن حیاط بزرگ افتاد و غمش صد برابر شد. بعد مرگ شوهرش بچه ها یک صدا گفتند باید خانه را بفروشیم و آخرشم پیرزن را آوردن تو این آپارتمان یک وجبی تنگ و تاریک تنها گذاشتن!
پیرزن می رفت و سر به پایین و آرام آرام. به تمام این چیز ها فکر می کرد. که یهو گوشه ی خیابان چشمش به یک چراغ علاالدین کهنه افتاد. پیرزن آرام دست دراز کرد که ببینه این چراغ چیه و اگر بتونه صاحبش را پیدا کنه. روی چراغ پر از گرد و خاک بود و پیرزن طبق عادت شروع کرد با گوشه چادرش گردها را تمیز کردن که ناگهان....
از توی چراغ دود بلند شد و از بین دود ها یک غول نمایان شد. پیرزن که حسابی ترسیده بود چراغ را می اندازه زمین و می خواد فرار کنه که غول چراغ می گه: پیرزن نترس تو من را بعد از سال های طولانی از خواب بیدار کردی! به پاس این لطفت می توانم برایت یکی از آرزوهایت را برآورده کنم.
پیرزن آرام آرام بر می گرده به غول با شک نگاه می کنه. ته قلبش یک کورسوی امیدی می دمه.
از غول می پرسه: هر آرزویی که کنم؟
غول می گه : هر آرزویی فقط دقت کن چون اولین آرزویی که به زبان بیاری برآورده خواهد شد و تو شانست را از دست می دی!
پیرزن خیلی خوشحال می شه کاملا هیجان زده می شه و در یک لحظه تمام لحظات زندگیش، خوب و بد، از جلو چشماش میگذره، یک لحظه می فهمه که چی می خواد بگه. با خوشحالی تمام شروع می کنه و می گه: الهی من قربونت برم ننه، من .....
و دیگر پیرزن نبود. پیرزن فدای غول چراغ جادو شده بود...
صدا
اتفاقات بد همیشه بعد از یه مدت آرامش میان... مثل کرم مغزتو می خورن و فلجت می کنن... بد بختی انواع مختلف داره و یکی از بدترین نوعاش اینه که آدم آگاهانه خودش خودشو بد بخت کنه کاری که من دیروز با خودم کردم... و می دونی بعدش یه بی خیالی بدتر میاد سراغت... سرم داره می ترکه...کدئین و قهوه پشت سر هم...امروز حتی نتونستم به صفحه کتاب نگاه کنم... حالم داره از همه چیز و همه کس به هم می خوره... و بدتر از همه این که خودم عامل همه بدبختیامم...امروز فهمیدم موهام مثل اخلاقم وحشی تر از همیشه دیگه زیر مقنعه جمع نمی شن ... حتی به زور سشوار و برس و شونه...بعد ۲۰ سال داره به طبیعت اصلیش بر می گرده... پوستم داغ کرده... خیلی وقته تب کردم... رفتارم فاجعه شده... سلام نمی کنم رومو بر می گردونم... راه می رم می افتم تو چاله... بی دلیل می خندم به این و اون... این بار حق با بقیه س ... زیاده روی کردم... خیلی از مرزها رو شکستم... خودم نیستم... نه ... مطمئنا الان خودم نیستم... من اینقد بد نبودم... تو این مدت حرفهایی زدم که نباید می زدم ... ۴ ستون بدنم می لرزه......
خسته یی و درمانده... احساس می کنی بدبخت ترین آدم دنیایی...دلت از تمام دنیا پره... و فقط یه جا رو داری بری تا همه چیزو فراموش کنی... می زنی زیر همه چی و راه می افتی...کیفتو می ندازی گوشه اتاق ... سر تو میذاری رو زانوهای خسته مادر.... انگشتهای ظریف و مهربانشو آرام توی خرمن موهای وحشیت فرو می کنه و گونه های خیستو نوازش می ده... و حالا تو خوش بخت ترین آدم دنیایی...