تبليغاتX
یادداشت های یک استعداد درک نشده
یادداشت های یک استعداد درک نشده
بیا تا ته کودکی هایمان بدویم... نبازیم ... نمیریم
نگارش در تاريخ جمعه بیست و یکم فروردین 1388 توسط استعداد
 

تو به من خندیدی
 و نمی دانستی
 من به چه دلهره از باغچه همسایه
 سیب را دزدیدم
 باغبان از پی من تند دوید
 سیب را دست تو دید
 غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
 و تو رفتی و هنوز
 سالهاست که در گوش من آرام آرام
 خش خش گام تو تکرار کنان
 می دهد آزارم
 و من اندیشه کنان

 غرق این پندارم
 که چرا 
 خانه کوچک ما سیب نداشت

نگارش در تاريخ شنبه پانزدهم فروردین 1388 توسط استعداد
برای بچه گیام :

 

باز کن پنجره ها را که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد

و بهار

روی هر شاخه کنار هر برگ

شمع روشن کرده است

همه چلچله ها برگشتند

و طراوت را فریاد زدند

کوچه یکپارچه آواز شدست

و درخت گیلاس

هدیه جشن اقاقی ها را

گل بدامن کرده است

باز کن پنجره ها را ای دوست

هیچ یادت هست

که زمین را عطشی وحشی سوخت؟

برگها پژمردند ؟

تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هیچ یادت هست؟

توی تاریکی شبهای بلند

سیلی سرما با تاک چه کرد؟

با سر و سینه گلهای سپید

نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟

هیچ یادت هست؟

حالیا معجزه باران را باور کن

و سخاوت را در چشم چمنزار ببین

و محبت را در روح نسیم

که در این کوچه تنگ

با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد !

خاک جان یافته است

تو چرا سنگ شدی ؟

تو چرا اینهمه دلتنگ شدی؟

باز کن پنجره ها را ...

                    و بهاران را باور کن !

                                         فریدون مشیری...

درباره وبلاگ

ورقی فرض کن یک روی در تو یک روی در یار
آن روی که سوی تو بود خواندی
آن روی که سوی یار است هم بباید خواندن
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه


 
قالب وبلاگ