تبليغاتX
یادداشت های یک استعداد درک نشده
می کشم... می کشم... آنکه برادرم کشت
 

امروز دنبال یه کاغذ می گشتم توی کتابهام، چشمم افتاد به یه مقاله مال 16 آذر...

فکر می کنم به تفاوت از علی اکبر سیاسی تا فرهاد رهبر و فکر می کنم به آذر شریعت رضوی ها و مصطفی بزرگ نیا ها و احمد قندچی ها...



اگر اجباری که به زنده ماندن دارم نبود، خود را در برابر دانشگاه آتش می زدم، همانجا که بیست و دو سال پیش آذر در آتش بیداد سوخت، او را در پیش پای نیکسون قربانی کردند! این سه یار دبستانی که هنوز مدرسه را ترک نگفته اند، هنوز از تحصیلشان فراغت نیافته اند، نخواستند همچون دیگران کوپن نانی بگیرند و از پشت میز دانشگاه به پاچال بازار بروند و سر در آخور خویش فرو برند...از آن سال چندین دوره آمدند و کارشان را تمام کردند و رفتند. اما این سه تن ماندند، تا هر که را که می آید بیاموزند، هر که را می رود سفارش کنند. آنها هرگز نمی میرند. همیشه خواهند ماند .آنها شهید هستند. این سه قطره خون که بر چهره دانشگاه ما همچنان تازه و گرم است.... کاشکی می توانستم این سه آذر اهورایی را با تن خاکستر شده ام بپوشانم، تا در این سموم که می وزد ، نفسرند! اما نه، باید زنده بمانم و این سه آتش را در سینه نگه دارم... 

دکتر علی شریعتی



56 سال از آذر 1332 می گذرد، روزی که سه تن از دانشجویان دانشگاه تهران در اعتراض به سفر نیکسون به ایران کشته و تعدادی مجروح و دستگیر شدند. اعتراض آنان نه تنها انعکاس رسانه های جهانی را برانگیخت بلکه این روز را  به یاد آزادیخواهی ، استکبار ستیزی و همبستگی روز دانشجو نامیدند.

دکتر علی اکبر سیاسی رئیس دانشگاه تهران در جلسه هیئت دولت بعد از ماجرای 16 آذر 1332 در پاسخ به وزیر جنگ سپهبد هدایت که با شدت و حدت به دانشگاه تهران حمله کرده بود پاسخی تاریخی داد.

سپهبد هدایت خطاب به اعضای جلسه می گفت :


"اگر عضوی از اعضای بدن فاسد بشود ، آن را قطع می کنند تا بدن سالم بماند و دانشگاه را هم در صورت لزوم برای حفظ مملکت باید از بین برد و منحل کرد."

و آن گاه علی اکبر سیاسی ، رئیس وقت دانشگاه تهران در پاسخ وی به آرامی گفت:

" تشبیه دانشگاه به یک عضو بدن و امکان قطع احتمالی آن مانند قطع یک عضو بدن، صحیح نیست، زیرا هرگاه عضو بدن را قطع کنند از خود مقاومت نشان نمی دهد، در صورتیکه دانشگاه که از هزاران استاد و دانشجو و  کارمند زنده و پویا تشکیل گردیده، اگر مورد حمله قرار گیرد به مقاومت خواهد پرداخت و از خود دفاع خواهد کرد و به فرض اینکه  موقتا خاموش گردد، آتشی خواهد شد زیر خاکستر که سرانجام شعله ور خواهد گردید..."

و فردای آن روز ، مامورین نظامی که پس از سقوط مصدق در دانشگاه تهران راه یافته بودند، آنجا را ترک کردند.

|+| نوشته شده توسط استعداد در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388  |
 محکمه الهی

 

یه شب که من حسابی خسته بودم 

همينجوری چشـامو بسته بودم

سياهی چشام يه لحظه سر خورد

يه دفعه مثل مرده هـا خوابم برد

تو خواب دیدم محشر کبری شده

محکـمة الهی بر پا شـده

خـدا نشستـه مردم از مرد و زن

ردیف ردیف مقابلش واستادن

چرتکه گذاشته و حساب می کنـه

به بنده هاش عتاب خطاب می کنـه

میگه  چـرا این همه لج می کنیـد

راهتونو بـی خـودی کج مـی کنیـد

آیه فرستـادم که آدم بشیـد

با دلخوشـی کنار هـم جـم بشید

دلای غم گرفته رو ش­­اد کنید

بـا فکرتـون دنیا رو آباد کنیـد

عقل دادم بـریـد تدبـر کـنید

نـه اینکه جای عقلو کـاه پر کنیـد

من بهتون چقد ماشالاّ  گفتم

نیـافریـده باریکلاّ  گفتـم

من که هـواتونو همیشـه داشتـم

حتی یه لحظه گشنه تون نذاشتـم

اما شمـا بازی نکـرده باختیـد

نشستید و خـدای جعلی ساختیـد

هر کـدوم از شما خودش خدا شد

از ما و آیه های مـا جـدا شـد

یه جو زمین و این همه شلوغی؟

این همه دین و مذهب دروغی؟

حقیقتـاً شماهـا خیـلی پستـیـن

خر نبـاشیـن گاوو نمـی پرستین


از تـوی جـم یکی بـُلن شد ایستاد

بُـلن بـُلن هی صلـ وات فرستـاد

از اون قیافه های  پـشـم و پـيـلـي

ازاون اعُجوبـه هاي چـرب و چـيـلي

گف چرا هیشکی روسری سرش نیست

پس چرا هیشکی پیش همسرش نیست

چرا زنـا ایـن جـوری بد لباسن

مردای غیـرتی کجا پلاسـن؟

خدا بهش گف بتمـرگ حرف نزن

اینجا کـه فرقی نـدارن مرد و زن

  یارو کِنِف شد ولی از رو نرفت

  حرف خدا از گـوش اون تو نـرفـت

  چشاش مـی چرخه نمی دونم چشه

  آهان می خواد یواشکی جیم بشه

  دید یـه کمی سرش شلوغـه خـدا

  یواش یواش شـد از جماعت جدا

  با شکمـی شبیـه بشکـة نفت

  یهو سرش رو پایین انـداخت و رفت

  قراولا چـن تا بهش ایس دادن

  یارو وا نستاد تـا جلوش واستـادن

  فوری در آورد واسه شون چک کشید

  گف ببرید وصول کنیـد خوش بشیـد

  دلم بـرای حوریـا لـک زده

  دیـر برسم یکی دیگه تـک زده

  اگر نرم حوریه دلگیر میشه

  تو رو خدا بذار برم دیر میشـه

  قراول حضرت حق دمش گرم

  بـا رشـوه ی خیلی کلـون نشد نـرم

  گوشای یارو رو گرف تو دستـش

  کشون کشون بردویه جایـی بستش

  رشوه ی حاجـی رو ضمیمه کردن

  تـوی جهنـم اونو بیمه کـردن


  حاجیه داش بـُلن بُـلن غر مـی زد

  داش روی اعصـابـا تلنگر می زد

  خدا بهش گف دیگه بس کـن حاجـی

  یه خورده هم حبس نفس کن حاجی

  ایـن همـه آدم رو معطّل نکـن

  بگیـر بشین این قده کل کل نکن

  یـه عا لمه نامه داریـم نخونده

  تازه ، هنوز کُرات دیگه مـونده

  نامه ی تـو پر از کـارای زشتـه

  کی به تو گفتـه جات توی بهشته ؟

  بهش جـای آدمـای بـاحالـه

  ولت کنـم بری بهش ؟ محالـه

  یادتـه کـه چقد ریا می کـردی

  بنده های مـارو سیـا مـی کردی

  تا یـه نفر دور و بـرت مـی دیدی

  چقد ولا الضّا لّینـومـی کشیـدی

  این همه که روضه ونوحـه خونـدی

  یه لقمه نون دست کسی رسونـدی؟

  خیال می کردی ما حواسمون نیس

  نظم نظام هستی کشکی کشکی س؟

  هر کـاری کـردی بچه هـا نوشتن

  می خوای برو خـودت ببین تـو زونکن

  خلاصـه ، وقتی یـارو فهمید اینـه

  بـازم دُرُس نمـی تونس بشینه

  کاسه ی صبرش یه دفـه سر می رف

  تـا فرصـتی گیر می آورد در می رف

  قیـامتـه اینجـا عجـب جـاییه

  جون شما خیلـی تمـاشـاییه

  از یه طرف کلی کشیش آوردن

 کشون کشون همه رو پیش آوردن

 گفتـم اینـارو که قطار کردن

 بیچـاره ها مگـه چیکار کردن؟

 مأ موره گف میگم بهت من الان

 مفسد فی الارض که میگن همین هان

 گفت: اینـا بهش فروشی کـردن

 بـی پـدرا خدارو جوشی کردن

 بنـام دین حسابی خوردن اینها

 کـفر خـدارو در آوردن اینها

 بد جوری ژاندارکو اینـا چزونـدن

 زنده تـوی آتیش اونـو سوزوندن

 روی زمین خـدایی پیشه کردن

 خون گالیلـه رو تو شیشه کردن

 اگه بهش بگی کُلاتو صاف کن

 بهت میگـه بشین و اعتـراف کن

 همیشـه در حال نظاره بودن

 شما بگـو اینا چی کاره بـودن؟

 خیام اومد یه بطری ام تو دستش

 رفت و یه گوشه یی گرف نشستش

 حاجی بُـلن شد با صـدای محکم

 گف : ایـن آقـا بـاید بره جهنـم

 خدا بهش گف تـو دخـا لت نکن

 به اهـل معرفت جسارت نکـن

 بگو چرا بـه خون این هلاکـی

 این کـه نه مدعی داره نـه شاکـی

 نه گـرد و خاک کرده و نـه هیاهـو

 نه عربده کشیده و نـه چاقو

 نـه مال این نه مال اونـو برده

 فقط عـرق خریده  رفتـه خورده

 آدم خوبیـه هـواشو داشتم

 اینجا خودم براش شراب گذاشتـم


 یهو شنیدم ایس خبردار دادن

 نشستـه ها بُلن شـدن واستـادن

حضرت اسرافیل از اونور  اومد

رف روی چـار پایه و چن تا صـور زد

دیدم دارن تخت روون میارن

فرشتـه ها رو دوششون میـارن

مونده بودم که این کیـه خدایا

تـو محشـر این کارا چیـه خدایـا

فِک می کنید داخل اون تخ کی بود

الان میگم ،یـه لحظه ، اسمش چی بـود؟

اون که تو دنیا مثل توپ صدا کـرد

همون که این لامپارو اختـرا کرد

همونکه کاراش عالی  بود اون دیگه

بگید بابا ، توماس ادیسون دیگـه

خدا بهش گف دیگـه پایین نیـا

یـه راس بـرو بهش پیش انبیـا

وقت و تلف نکن توماس زود بـرو

به هـر وسیله ای اگـر بود برو

از روی پل نری یه وخ مـی افتی

مـیگم هوایی ببرنـد و مفتی

باز حاجی ساکت نتونس بشینه

گفت کـه : مفهوم عدالت اینـه؟

آخه  ادیسون که مسلمون نبود

ایـن بـابـا اهل دین و ایمون نبود

نه روضه رفته بود نه پـای منبر

نه شمـر می دونس چیـه نـه خـنجر

یه رکعت ام نماز شب نخونده

با سیم میماش شب روبه صُب رسونده

حرفای یارو که بـه اینجا رسید

خـدا یه آهـی از ته دل کشیـد

حضرت حق خودش رو جابجـا کرد

یه کم  به این حاجی نیگا نیگا کـرد

از اون نگـاههـای عـاقل انـدر ـ

[ سفیه ]   شو بـاید بیارم ایـن ور

با اینکه خیلی خیلی خستـه هم بـود

خطاب به بنده هاش دوبـاره فرمـود

شمـا عجب کلّـه خرایی هستید

بـابا عجب جـونـورایـی هستیـد

شمر اگه بـود آدولف هیتلرم بود

خـنجر اگـر بود روو ِلوِرم بود

حیفه که آدم خودشو پیر کنه

و سـوزنش فقط یـه جـا گیر کنه

میگیـد تومـاس من مسلمـون نبـود

اهل نماز و دیـن و ایمون نبود

اولاً از کجـا میگید ایـن حرفو ؟

در بیارید کـلّة زیر بـرفو

اون منو بهتـر از شمـا شنـاخته

دلیلشم این چیزایی که ساختـه

درسـتـه  گفتـه ام عبـادت کنید

نگفته ام به خلـق خدمت کنیـد؟

تومـاس نه بُم ساخته نه جنگ کرده

دنیـارو هم کلی قشنگ کرده

من یـه چراغ که بیشتـر نداشتـم

اونم تـو آسمونـا کار گذاشتـم

توماس تو هر اتاق چراغ روشن کرد

نمیدونید چقد کمک به من کـرد

تو دنیـا هیچـکی  بـی چـراغ  نبـوده

یا اگـرم بـوده ،  تو باغ نبـوده

خدا بـرای حاجی آتش افروخت

دروغ چرا يه کم براش دلم سـوخت

طفلی تو باورش چه قصرا ساخته

اما بـه اینجا کـه رسیده باخته

یکی میاد یه هاله ایی باهاشـه

چقـد بهش میـاد فرشتـه باشه

اومد رسید و دست گذاش رو دوشم

دهـانشـو آوُرد کنار گـوشم

گف:تو که کلّه ات پرِقورمه سبزیست

وقتی نمی فهمی،بپرسی بد نیست

اونکـه نشستـه یک مقام والاست

مترجمـه ، رفیق حق تعالـی ست

خـودِ خدا نیست ، نمـاینده شـه

مورد اعتماده شـه بنده شـه

خدای لم یلد که دیدنی نیس

صـداش با این گوشـا شنیدنی نیس

شمـا زمینیـا همش همینیـد

اونورِ میـزی رو خـدا مـی بینیـد

همینجوری می خواس بلن شه نم نم

گف : کـه پاشو، بـاید بری جهنم

وقتـی دیـدم منم گرفتار شدم

داد کشیدم یه دفعـه بیدار شدم

 


خلیل جوادی

|+| نوشته شده توسط استعداد در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388  |
 
اگر هم باوری مانده بود فرو ریخت...
|+| نوشته شده توسط استعداد در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388  |
 

لعنت به این زندگی
|+| نوشته شده توسط استعداد در جمعه شانزدهم مرداد 1388  |
 عجب صبري خدا دارد !

عجب صبري خدا دارد


اگر من جاي او بودم

همان يک لحظه اول

که اول ظلم را مي ديدم

از مخلوق بی وجدان

جهان را با همه زيبايي و زشتي

بروي يکدگر ويرانه مي کردم


عجب صبري خدا دارد


اگر من جاي او بودم

که در همسايه صدها گرسنه چند بزمي گرم عيش و نوش مي ديدم

نخستين نعره مستانه را خاموش آندم

بر لب پيمانه مي کردم


عجب صبري خدا دارد


اگر من جاي او بودم

که مي ديدم يکي عريان و لرزان ديگري پوشيده از صد جامه رنگين

زمين و آسمان را

واژگون مستانه مي کردم


عجب صبري خدا دارد


اگر من جاي او بودم

نه طاعت مي پذيرفتم

نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز کرده

پاره پاره در کف زاهد نمايان

سبحه صد دانه مي کردم


عجب صبري خدا دارد


اگر من جاي او بودم

براي خاطر تنها يکي مجنون صحراگرد بي سامان

هزاران ليلي نازآفرين را کو به کو

آواره و ديوانه مي کردم


عجب صبري خدا دارد


اگر من جاي او بودم

بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان

سراپاي وجود بي وفا معشوق را

پروانه مي کردم


عجب صبري خدا دارد


اگر من جاي او بودم

بعرش کبريائي با همه صبر خدايي

تا که مي ديدم عزيز نابجائي ناز بر يک ناروا گرديده خواري مي فروشد

گردش اين چرخ را

وارونه بي صبرانه مي کردم


عجب صبري خدا دارد


اگر من جاي او بودم

که مي ديدم مشوش عارف و عامي ز برق فتنه اين علم عالم سوز مردم کش

بجز انديشه عشق و وفا معدوم هر فکري

در اين دنياي پر افسانه مي کردم


عجب صبري خدا دارد


چرا من جاي او باشم


همين بهتر که او خود جاي خود بنشسته و تاب تماشاي تمام زشتکاريهاي اين مخلوق را دارد


وگرنه من جاي او چو بودم

يکنفس کي عادلانه سازشي

با جاهل و فرزانه مي کردم


عجب صبري خدا دارد! عجب صبري خدا دارد!


معینی کرمانشاهی

|+| نوشته شده توسط استعداد در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388  |
 
 
بالا

جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ