برداشت دوم :
یکشنبه ساعت 10 شب خوابگاه:
_ سلام وحید ...خوبی؟... دستم به دامنت ...فردا یه جوری سر جلسه ما رو ساپورت کن...لازم نیست کاری بکنی ...تو فقط بشین حل کن...دستت رو باز بذار ، من از روت می نویسم...وحید ما سال آخریم ...ما؟ نه خب ما هم داریم می خونیم...
*_ وحید okه... با مخمل هماهنگ کردی؟...نفوس بد نزن سجادیه...بعد اون ماجراها هم خیلی آموزش اذیت نمی کنه...ماه رمضونم هست تکمیل ...درای رحمت و اینا...
پهن شده ام وسط اتاق تحلیلی خر می زنم و برای اولین بار کاملا می فهمم دارم چی می خونم... یه حس خوب از اینکه کودن نیستم... شام ...چای...تحلیلی...بساطم نصف اتاق را گرفته است... قصد تمیز کردن هم ندارم...بچه ها هم لطف کرده رعایت حالم را می کنند و تذکر نمی دهند...کاش همیشه اینطور بود...نگار ریاضی فیزیک می خواند... مینا هم از قبولی برادرش با رتبه 1080 در رشته دندان پزشکی دانشگاه شهید بهشتی خوشحال است...تا جایی یادم می آید بهترین رشته برای بچه های تجربی است... و بعد فکر می کنم آذین با 614 باید پزشکی دانشگاه زنجان بخواند و 1080 دندان پزشکی دانشگاه شهید بهشتی تهران... سهمیه بندی جنسیتی تا کجا؟... غرق میشوم در نوسانات تحلیلی 2 و تانسورهای اجسام صلب...سر که بلند می کنم ساعت 5 صبح است... با خودم فکر می کنم اگر بخوابم امکان ندارد با سوت قطار هم برای امتحان بیدار شوم... با این حال میروم توی رختخواب تا کمی به چشمهایم استراحت بدهم...ساعت را تنظیم می کنم روی 6.30... 5 دقیقه می خوابم ...کنار وحید نشسته ام ، خانم ملاجان می آید و جا به جایمان می کند...از خواب می پرم...آماده میشوم و جلسه امتحان...
دوشنبه ساعت 8 صبح کلاس دکتر جناب:
روی همان میز نشسته ایم که خانم ملاجان میاید و جا به جایمان می کند...من رو به اجبار می فرستند به کلاس خمسوی...خدا دکتر مشفق را لعنت کند که آمفی تئاتر را این موقع سال نابود کرده است و ما را آواره...چشمهایم پف کرده و سرم تیر می کشد...کلاس پر است... ردیف آخر صندلی های سمت راست خالی است...مستقیم میروم آنجا....سوال ها را می آورند...خدا نسل هرچه استاد بی فکر را از روی زمین برچیند... سوالها توی سرم چرخ می خورند ....صدا زدن مخمل هم بی فایده است... ردیف کناری یک پسر غریبه نشسته که به جای حل سوال مدادش را می جود...منتظر میشینم کسی بیاید توی این ردیف بشیند و شاید فرجی شد...از شانس من چند نفری هم که می ایند جاهای عجیب دیگری می نشینند که من قبلا ندیده بودم...به سوالها نگاه می کنم و فکرم را متمرکز می کنم ...یک چیزی در مایه های جواب احتمالی سوال 2 همراه خودم آورده ام... در همین حین که من به این نکته مهم پی می برم، خانم حسینی مسئول آموزش می آید و با لبخند مستقیم می نشیند روی صندلی کنار من لیست حضور غیاب را تیک می زند... لبخند می زنم و با خودم فکر می کنم "اون روز که خدا شانس پخش می کرده احتمال قریب به یقین من تو صف دماغ
بودم... بعد که نوبت ما رسید دماغ تموم شد...برگشتیم شانسم تموم شده
بود..." حدود یک ساعت و نیم بعد یعنی 9.30 خانم حسینی تصمیم میگیرد برود...تقلب را در میآورم و با شادی مشغول نوشتن می شوم ...هنوز چند ثانیه یی نگذشته که جناب دکتر سجادی تشریف فرما می شوند به انتهای کلاس خمسوی جهت تکیه دادن به دیوار...چنان دستم رو فشار میدم که نصف تقلبها نابود می شوند...با هزار بدبختی و به یمن حرفه بودنم بعد از 15 سال تقلب موفق میشوم توهماتی از سوال دو را بنویسم و به جلویی بدهم... نفس راحتی می کشم از اینکه صفر نمی شوم....سر ساعت 10 علی مثل یک فرشته نجات میاید و در حل سوال 3 نهایت کمک را می رساند...توی 2 ثانیه یی که ورقها را جمع می کنند سوال 3 را بدون حل فقط توضیح میدم...و تن به یک افتادن آبرومندانه میدهم... از جلسه تحلیلی که بیرون میاییم عازم امتحان تنظیم میشویم... سر امتحان جزوه را با خیال راحت باز می کنم و بدون ترس از آموزش از روش جواب 3 تا سوال رو می نویسم...یک سوال توی جزوه نیست...چرت و پرت من در آوری می نویسم... جزوه هایم رو جلوی چشم استاد و مسئولین مراقب می گذارم تو کیفم و بدون کوچکترین خمی به ابرو برگه ام را تحویل می دهم و می ایم بیرون... از سرم بخار بیرون می زند...میروم خوابگاه کدئین می خورم و برمی گردم...روی چمن های دانشکده دراز می کشم...
سه شنبه عصر حوالی ساعت 7 امیرآباد شهروند:
بی حالم و به سختی راه می رم ... بوی زولبیا بامیه که هوست را
دو چندان می کند...بوی گل که فراموش کرده ای به چه کار می آید.... بوی
میوه و سبزی تازه که مدتهاست نخورده ای...این دو هفته امتحانات به اندازه یک قرن
گذشته...آدمهایی که در تکاپوی افطار با عجله این سو و آن سو می روند...توی جمعیت پیچ و تاب می خوریم تا به در اصلی برسیم...الکی با جورابها ور میروم شاید از یکی خوشم بیاید...نمی دانم این چه صیغه جدیدی است که برای جوراب خریدن هم باید سلیقه به خرج بدهی... همه چیز اینجا بوی دوران خوش مدرسه می دهد... از قمقمه ها گرفته تا کیف و کتاب و دفتر و مداد و مداد رنگی...دختر بچه بازیگوشی چند مدادگلی در دست گرفته و به اصرار از مادرش می خواهد آنها بخرد...مادر بی توجه به سمت مانتوهای مدرسه می رود...پسربچه ای قمقمه ای را که رویش عکس اسپایدرمن دارد برداشته و به دقت زیر و رو می کند...بوی تنها چیزی که اینجا نمی آید دانشگاه است... و ما غریبه تر از هربار ، در حالی که احساس آشنایی می کنیم بعد از چرخ زدن بیهوده، دست از پا درازتر به سمت غرفه های مواد غذایی به راه می افتیم...سمت راستمان تعدادی دفتر آویزان کرده اند... این بار نمی توانیم جلوی خودمان را بگیریم... نگار می گوید کاش دوران ما هم از اینها بود...در حالیکه زیر لب زمزمه می کنم" باز آمد...باز آمد بوی ماه مدرسه...بوی بازیهای راه مدرسه"با خودم فکر می کنم در اولین فرصت یک پست توی بلاگم با عنوان بوی ماه مدرسه می گذارم..."بوی ماه مهر ...ماه مهربان..." مشغول بازی با دفترها و انتخاب می شویم که مردی جلو می آید و دو ظرف به دستمان می دهد که توی آنها نان و پنیر و خرماست...گویا افطار شده ...نگاه که می کنیم ساعت از 8 هم گذشته و اگر قرار باشد تاخیری نخوریم باید تا ساعت 9.30 خوابگاه باشیم...با خودم فکر می کنم ولخرجی چه طعمی دارد...نگار سعی می کند به بهانه روز قدس و اتفاقات احتمالی خوابگاه مرا از خریدن چیزهای غیر ضروری منصرف کند که تا حدی هم موفق می شود...به شیطنت من برای دو ماهمان خرید می کنیم و کلی پای صندوق پباده میشیم...بیرون که می آییم هوا تاریک تاریک است...خسته ایم و بارهایمان سنگین...توی دلم لعنت می فرستم به زمین و زمان بعد هم به نیشخند به نگار می گویم : آدم باید با دوست پسرش بیاد شهروند...البته دوست پسرش باید ماشین داشته باشه... بعد هم خریدها را می گذارم روی زمین و می گویم من الان زنگ تک تک این خونه ها رو می زنم می گم کسی دوست دختر نمی خواد؟ بلاخره یکی پیدا میشه ما رو برسونه خوابگاه... می زنیم زیر خنده...زهرخند... سر خیابان می ایستیم تاکسی بگیریم ...حوصله اتوبوس نداریم...خدا رو شکر این ساعت از روز هم قحطی ماشین است... حالم اصلا خوب نیست ...صبرم که تمام میشود به نگار می گویم من 10 دقیقه دیگه صبر می کنم بعد الله اکبر گویان وسط خیابون به نشانه اعتراض تحصن می کنم...که خدا رو شکر همون موقع یک تاکسی جلومون ترمز می زنه که من ضایع نشم...
سه شنبه شب ساعت 10 خوابگاه :
سرم رو می ندازم پایین که برم داروخونه که یکی داد میزنه کجا خانم ؟...می گم حالم خوب نیست می خوام برم داروخونه... میگه مگه نمی دونی از ساعت 9.30 به بعد حق خروج از خوابگاه ندارید؟... حوصله بحث کردن ندارم... دلم می خواد خوابگاه و با قوانینش خرد کنم تو سرش... برای هزارمین بار در طول روز حالم از زندگیم به هم می خوره...می پرسم مگه کهریزکه؟ (البته تو دلم)... از سر ناچاری مستقیم میرم و خودمو تحویل پزشک خوابگاه میدم... دکتر بدون معاینه و پس از اندکی سوال :" چیز مهمی نیست...این داروها رو مینویسم بخور اگه خوب نشدی یه هفته دیگه بیا برای آزمایش و عکس...فردا که امتحان نداری؟"... من در حالیکه سرم داره می ترکه :"نه"...زنگ میزنم به بابا می گم این داروها رو بهم داده چی کار کنم...می پرسه فردا که امتحان نداری؟...شک می کنم به عمق فاجعه و با تردید تکرار می کنم نه!... خدایا چه خبره چرا همه این سوالو می پرسن... گویا یکی از داروها عوارض شدید داره و تا صبح قراره مهمان درمانگاه باشیم... توی محوطه چرخ می زنم و رو چمنهای مصنوعی وسط محوطه دراز می کشم...نور افکن تو چشمامه و کورم می کنه...سرم گیج میره...چشمامو می بندم و توی دلم زمین و زمان رو لعنت می کنم...شام رو تنهایی می خورم ...از بین داروها یه بسته قرص انتخاب می کنم و داروی عوارض دار رو به تجویز خودم حذف می کنم ...تا ساعت 2 با بچه ها جدول حل می کنم که سرم گرم شه ، مریضیم یادم بره...بی فایدست...
چهارشنبه صبح حوالی ساعت 5.30 :
2 ساعت خوابیدم ...دم صبح از درد بیدار می شم...از تخت میام پایین و سرمو تو دستام می گیرم و کف
اتاق به خودم میپیچم... شاید هوای آزاد دردم رو بهتر کنه...میرم توی حیاط، چمن مصنوعی... هنوز در ساعات ممنوعیت خروج از خوابگاهیم ...لعنت
می فرستم به زندگی...هوای خنک صبح اندکی حالم رو بهتر می کنه...صدای کلفتی از بلندگو چندبار با خشونت داد می زنه
محوطه یا الله... و بعد یه دختر چادری از آسمون میافته میگه خانم چرا حجاب
نداری؟ این چه وضعیه اومدی بیرون ؟... سرم رو می کنم اونور...خودم رو به نشنیدن می زنم و
فکر می کنم اگه حالم خوب بود الان می رفتم مقنعه و چادرشو با جا می کردم تو
حلقومش که بفهمه حجاب یعنی چی... بعد دختر شروع می کنه به کولی بازی
درآوردن و حرف مفت زدن و فحش دادن که تو منافقی...یه لحظه سرم رو بر می گردونم فحش رو بکشم بهش که حجاب من به
تو چه مربوط و من مثل تو روسری نمی ندازم زیرش هر غلطی خواستم به اسم
دین بکنم و منافق شماهایید که دینمونو به گند کشیدین که ماشین غذا سر میرسه... مردهای راننده هیز که نگاه کثیفشون زوم شده به این سمت خوابگاه ... خفه میشم... توی دلم لعنت می فرستم به ایران و ایرانی بودن... سرم سوت می
کشه ...میرم یه گوشه یی تا جا داره بالا میارم...برمی گردم می خزم کف اتاق و با گوشیم میرم تو نت...خدا شکوهی رو خیر بده که همیشه آنلاینه... وگرنه دق می کردم... بعد از ماجراهای تلخ
23 خرداد هیچ کس جرات آوردن لپ تاپ یا چیزای دیگه نداره... سایت هم که کلا تعطیله... گوشی شده تنها همدم شبانه روز من... مگر گاهی به بهانه همیشه آنلاین بودم یکی تیکه یی بپرونه که بدونم هنوز نمردم...میرم چای بذارم که یادم میافته کبریت نداریم...پخش میشم رو تختم و سعی می کنم به خودم تلقین کنم خوابم...
چهارشنبه عصر حوالی ساعت 6 دانشکده:
شدم مثل ماست... وقتی می رسیم موسیقی تموم شده... با مینا میریم میشینیم روی صندلی هایی که تو حیاط گذاشتن به دلیل بسته شدن آمفی تئاتر به لطف دکتر مشفق... چند روز قبل دوست ناشناسی گفت می خوان آمفی رو میز بزنن عین مجلس اجارش بدن... به نظر میرسه بچه ها کلی زحمت کشیدن تا برنامه توی حیاط برگزار شه...البته کیفیت برنامه مثل سالهای قبل نیست... من عاشق برنامه افطاری بودم...همه چیز عوض شده...انگار صد سال از دانشگاه اومدن ما گذشته....حس می کنم چقدر دانشکده خالی شده از علی صالح پورها و عطیه حجاریانها و فاطمه تهرانیها و علی مسیحی ها و محمد پوربخش ها و پویا احمدی ها و نیما نادرها و... از کناریم می پرسم برنامه ها چی بوده تا الان...میگه هیچی فقط یه سری مشفق نما اومدن موزیک زدن رفتن...حالام که اینه...برنامه فعلی بهترین خاطره است که به نحو شک برانگیزی بهزاد برنده مسابقه میشه....البته وقتی خاطره شو می خونه کلی همه میریم تو کف صاعقه و آبی شدن... بعدم یه تئاتر خوب... البته وسطش چند تا آدم بلند قامت میان میشینن جلومون و مارو بسیار مشعوف می کنن... یهو 10-20 تا بچه قد و نیم قد هم سن هانیا میریزن تو جمعیت...همه ماتشون برده...چند دقیقه بعد می فهمیم اینها بچه های پرورشگاهین...به سختی بغضم رو قورت می دم...27 ام شهریور تولد پایان 4 سالگی هانیاست و ما فکر خرید کادو برای اونیم و این بچه ها حتی کسی نمی دونه تولدشون کی هست؟... میریم داخل دانشکده افطاری بخوریم...وسط افطاری بچه ها هی میرن از در و دیوار از این طفل معصومها عکس می گیرن و باهاشون ور میرن...افطاریمون کوفتمون میشه... خدایا من اینجا چه غلطی می کنم؟...بعد از افطار میشینیم روی چمن های طبیعی دانشکده، مقنعه ام را در می آورم و گپ می زنیم...
چهارشنبه ساعت 9.30 امیرآباد :
با مینا توی خیابان قدم می زنیم...هوا ابری است...کلی حرف می زنیم... یه کم خالی می شوم...توی راه برگشتن علی رو می بینیم... و اگر اینجا ایران نبود و شرع نبود و مردم اینقدر بی جنبه نبودند و فکرهای مزخرف نمی کردند به خاطر لطفی که روز دوشنبه کرده بود می پریدم بغلش می کردم...به خوابگاه که می رسیم ساعت 10 است و تاخیر می خوریم... دلیل تاخیر را توی فرم، افطاری می نویسم ، بدون هیچ توضیح اضافه یی... و یادم می افتد افطاری سال اول به خاطر 3 دقیقه تاخیر زنگ زدند خونمون و مامانم باهاشون کلی دعوا کرد... این موجودات هرگز عوض نمی شوند...اون شب تا ساعت 12 که در ساختمان ها رو قفل می کردند توی محوطه از عصبانیت چرخ می خوردم...حالا فقط می تونم پوزخند بزنم به این مسخره بازیها... البته با این تفاوت که حالا می دانم خانواده از هواخوری من خیلی هم استقبال می کنند... توی اتاق هستیم که عده ای می ریزند توی حیاط و الله اکبر می فرستند...چند دقیقه یی خوشیم که ناگهان صداها مرگ بر موسوی و زنده باد حزب الله فریاد می زنند...در رو می بندم و هدفون گوشیم رو می ذارم تو گوشم و خودم رو با اون مشغول می کنم...صداها تا ساعت 11 داد و بیداد میکنند... چند نفری هم به اصرار مرگ بر دیکتاتور می فرستند... توی راهرو دختری ناسزا گویان به سمت حمام میرود که آنجا درس بخواند... الله اکبر می فرستند که باران شروع می شود و صداها به جیغ تغییر پیدا می کنند... توی دلم به زمین و زمان لعنت می فرستم...چند دقیقه بعد وحید زنگ میزند و می گوید چند تا غذا اضافه مانده می خواسته اند بیاورند برای خوابگاه ما ...حالم از زندگی بهم می خورد...می خزم توی تختم...
پنجشنبه بعد از ظهر :
اس ام اس می زنم به همه آدمهایی که می شناسم و می پرسم برای روز قدس می روند یا نه؟... حوصله ندارم تنهایی بروم... مانعی برای رفتن از هیچ سمتی ندارم... نگار سعی می کنه منصرفم کنه...نگرانه ولی موفق نمیشه...فقط 3 نفر جواب مثبت میدهند که از بین آنها کسانی رو انتخاب می کنم که حتی به مطمئن بودنشون هم شک دارم... حوالی ساعت 6 خوابگاه رو ترک می کنم ...میرم داروخانه و گاز استریل، باند، پماد سوختگی ، محلول ضد عفونی و تعدادی ماسک می خرم...مردی وارد داروخانه میشه و می پرسه رنگ سبز دارید؟...همه با تعجب بهش نگاه می کنند و میگه لازم میشه... میام بیرون و زیر بارانی که باریدن گرفته تا 8.30 توی امیرآباد قدم میزنم...چشم که باز می کنم رسیدم به انقلاب....تاکسی می گیرم برمی گردم خوابگاه... راننده تاکسی هر از مدتی برمی گرده عقب رو نگاه می کنه...یه بغض عجیبی تو نگاهشه... مغزم خسته تر از اونه که فکرای ناجور بکنم... چند دقیقه بعد می پرسه خانم شما دانشجویین؟... می گم متاسفانه... می گه چرا متاسفانه؟....سکوت می کنم... میگه حق دارین ... پشت چراغ قرمز سر جلال که می ایستیم...از توی جیبش یک کارت در میاره و به من نشون میده...*** دانشجوی دکتری علوم سیاسی دانشگاه تهران.... فکر کنم فکم تا کف تاکسی آویزون شده... زهرخند می زنیم... میگه اینجا ایرانه... نگران نباشین همیشه از شما بدتر هم هست... خوابگاه که میرسم میرم توی محوطه بغضم می ترکه...میرم داروخانه و چند تا گاز استریل و باند دیگه هم می خرم ...فروشنده با تعجب نگاهم می کنه میگه : خانم دارید جراحی می کنید؟... می خندم می گم نه لازم میشه...
جمعه صبح ساعت 10.30 میدان انقلاب:
_ نمی دونم این آدمایی که اینقد علنی لباس سبز می پوشن نمی دونن واقعا چه خبره؟
در حالیکه به شال سبز خودم نگاه می کنم آروم می گم: این آدما چیزی برای از دست دادن ندارن...
انگار یکی توی گوشم آهسته می خواند: آتشی بودیم بر ما آب پاشیدند...
آب و آتش نسبتي دارند ديرينه
آتشي كه آب مي پاشند بر آن ، مي كند فرياد
ما مقدس آتشي بوديم ، بر ما آب پاشيدند
آبهاي شومي و تاريكي و بيداد
خاست فريادي ، و درد آلود فريادي
من همان فريادم ، آن فرياد غم بنياد
هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود
من نخواهم برد ، اين از ياد
كآتشي بوديم بر ما آب پاشيدند...
|
+| نوشته شده توسط
استعداد در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388
|