تبليغاتX
یادداشت های یک استعداد درک نشده
می کشم... می کشم... آنکه برادرم کشت
 

گر بدین سان باید زیست

پست

من چه بی شرمم اگر

فانوس عمرم را به بدنامی نیاویزم

بر بلند کاج خشک کوچه بن بست...

|+| نوشته شده توسط استعداد در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388  |
 
خدایا غلط کردم!...
|+| نوشته شده توسط استعداد در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388  |
 سیب


" حميد مصدق خرداد 1343"

 

تو به من خنديدي و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز،

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

 

 

" جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"

 

من به تو خنديدم

چون كه مي دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي

پدرم از پي تو تند دويد

و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه

پدر پير من است

من به تو خنديدم

تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و

سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك

دل من گفت: برو

چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...

و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام

حيرت و بغض تو تكرار كنان

مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت
|+| نوشته شده توسط استعداد در دوشنبه سی ام شهریور 1388  |
 پست شصتم

  360 اولین جایی بود که همه حرفهام رو راحت توش می نوشتم...اونجا کسی هم ادعایی نداشت که چرا اینجور می نویسی یا اونجور...راحت بودم... اولین جایی بود که نوشتن رو توش تجربه کردم...بعدها همین نوشتن ها کمکم کرد خبرنگار موفقی باشم در نوع کاری خودم...دوستهای خیلی خوبی پیدا کردم ...آدمهایی که من رو از نوشته هام و حرفهای دلم می شناختن و من رو به خاطر خودم دوست داشتن...نه به خاطر چیزی که اونها از من می خواستن...از شادیهام نوشتم...از دلتنگی هام...شکایت کردم...تشویق کردم...مسخره کردم... از روزهای تلخ و شیرین مدرسه نوشتم و هم کلاسیهام... از دانشگاه و دوستان جدید....از 3 سالی نوشتم که توی دانشگاه حروم شد...از اساتیدی که دوست داشتم و نداشتم... از رصدهام...از بیماری که سرزده اومد سراغم و یک سال زندگیم رو به فنا برد...از کتابها و فیلم هایی که دوست داشتم...از احساساتم و عقایدم...از کاری که عاشقانه دوستش داشتم... 360 جای خیلی خوبی بود...جایی که بیش از اندازه دوستش داشتم و تونستم باهاش ارتباط برقرار کنم...


بعدترها متاسفانه فیس بوک اومد و همه رو از 360 کشید بیرون...پستها کمتر کامنت داشتن...اراذل و اوباش به پیجت یورش می بردن ...کامنت هاتو می ترکوندن... همه بی آنکه بدونیم معتاد تستهای فیس بوک شدیم و نوشتن یادمون رفت....وقتی برگشتیم که 360 رو بسته بودن....

بعتر ها به یک دلیل خاص و در بدترین شرایط روحی این بلاگ رو باز کردم در کنار 360 اینجا هم می نوشتم... خرداد 87...اینجا بیشتر برای دیگران می نوشتم تا خودم...برای همین آدرس بلاگم رو از-به انتخاب کردم... جای نوشته های شخصیم هم 360 بود... کم کم اینجا شروع کردم به ابراز عقایدم درباره دانشگاه و زندگی دانشگاهی نه چندان خوبی که داشتم...عقایدم رو کامنت هم می گذاشتم که باعث یک سلسه دعواها و دوستیها شد... 360 که بسته شد کلا اسباب کشیدم به اینجا... گاهی می نوشتم...بیشتر شعر آپ می کردم...نه به خاطر علاقم به شعر که شعرها احساسات اون لحظم رو بیان می کردن... هنوز هم شعرها رو از بعضی پستها بیشتر دوست دارم...گویا ترن... اما بعد از انتخابات همه چیز عوض شد...اوایل رک می نوشتم که دردسر شد...تهدیدم کردن و بلاگم رو مدتی بستند... به ناچار رو به فکاهی نوشتن آوردم...طنز نوشتن استعداد و حوصله می خواست که من هیچ کدوم رو نداشتم...همین باعث شد خیلی ها دیگه بلاگم رو نخونن چون چرت و پرت می نویسم... و البته بودن کسانی که از توی همین ها حرف دل من رو می فهمیدن و یک سری خواننده های جدید پیدا کرد... به دلیل یک پست برای دومین بار بلاگم کوبنده تر بسته شد...دسترسیم رو به بلاگم قطع کردن... مدتی هم خودم ننوشتم ...اما دلم نیومد اینجا گرد و خاک بخوره...گرچه علاقه چندانی به این بلاگ ندارم... و نوشتن توش فقط برام عادت شده...به نظرم آدم باید جایی رو که توش می نویسه دوست داشته باشه...حتی اگه یک صفحه کاغذ باشه...باید آرامش داشته باشه و بتونه بنویسه ...نه اینکه مدام نگران باشه... البته بی علاقگی شاید برای این که در هدفم در ایجاد این بلاگ مثل بقیه اهداف زندگیم موفق نشدم... الان تو فکر وبلاگ دیگری مثل 360 هستم که در کنار یادداشتهای یک استعداد درک نشده بتونم با آرامش توش افکار و زندگی شخصیم رو بنویسم... فکر کنم جواب خیلی از دوستان رو داده باشم توی این پستم...

به هر حال این روزها نمی دونم باید بیشتر نگران پستهامون باشیم یا نه....این بار صفحه اصلی بلاگفا بعد از پرشین بلاگ به دلایل واهی چند روزی بالا نمی یومد... البته کار من که با دوبار اخطار علنی و حذف پست و بسته شدن وبلاگ از این حرفها گذشته... اما به خاطر دیگران هم که شده باید خوب نوشت...


|+| نوشته شده توسط استعداد در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388  |
 روز قدس (برداشت دوم)


برداشت دوم :

یکشنبه ساعت 10 شب خوابگاه:

_ سلام وحید ...خوبی؟... دستم به دامنت ...فردا یه جوری سر جلسه ما رو ساپورت کن...لازم نیست کاری بکنی ...تو فقط بشین حل کن...دستت رو باز بذار ، من از روت می نویسم...وحید ما سال آخریم ...ما؟ نه خب ما هم داریم می خونیم...

*_ وحید okه... با مخمل هماهنگ کردی؟...نفوس بد نزن سجادیه...بعد اون ماجراها هم خیلی آموزش اذیت نمی کنه...ماه رمضونم هست تکمیل ...درای رحمت و اینا...

پهن شده ام وسط اتاق تحلیلی خر می زنم و برای اولین بار کاملا می فهمم دارم چی می خونم... یه حس خوب از اینکه کودن نیستم... شام ...چای...تحلیلی...بساطم نصف اتاق را گرفته است... قصد تمیز کردن هم ندارم...بچه ها هم لطف کرده رعایت حالم را می کنند و تذکر نمی دهند...کاش همیشه اینطور بود...نگار ریاضی فیزیک می خواند... مینا هم از قبولی برادرش با رتبه 1080 در رشته دندان پزشکی دانشگاه شهید بهشتی خوشحال است...تا جایی یادم می آید بهترین رشته برای بچه های تجربی است... و بعد فکر می کنم آذین با 614 باید پزشکی دانشگاه زنجان بخواند و 1080 دندان پزشکی دانشگاه شهید بهشتی تهران... سهمیه بندی جنسیتی تا کجا؟... غرق میشوم در نوسانات تحلیلی 2 و تانسورهای اجسام صلب...سر که بلند می کنم ساعت 5 صبح است... با خودم فکر می کنم اگر بخوابم امکان ندارد با سوت قطار هم برای امتحان بیدار شوم... با این حال میروم توی رختخواب تا کمی به چشمهایم استراحت بدهم...ساعت را تنظیم می کنم روی 6.30... 5 دقیقه می خوابم ...کنار وحید نشسته ام ، خانم ملاجان می آید و جا به جایمان می کند...از خواب می پرم...آماده میشوم و جلسه امتحان...


دوشنبه ساعت 8 صبح کلاس دکتر جناب:

روی همان میز نشسته ایم که خانم ملاجان میاید و جا به جایمان می کند...من رو به اجبار می فرستند به کلاس خمسوی...خدا دکتر مشفق را لعنت کند که آمفی تئاتر را این موقع سال نابود کرده است و ما را آواره...چشمهایم پف کرده و سرم تیر می کشد...کلاس پر است...  ردیف آخر صندلی های سمت راست خالی است...مستقیم میروم آنجا....سوال ها را می آورند...خدا نسل هرچه استاد بی فکر را  از روی زمین برچیند... سوالها توی سرم چرخ می خورند ....صدا زدن مخمل هم بی فایده است... ردیف کناری یک پسر غریبه نشسته که به جای حل سوال مدادش را می جود...منتظر میشینم کسی بیاید توی این ردیف بشیند و شاید فرجی شد...از شانس من چند نفری هم که می ایند جاهای عجیب دیگری می نشینند که من قبلا ندیده بودم...به سوالها نگاه می کنم و فکرم را متمرکز می کنم ...یک چیزی در مایه های جواب احتمالی سوال 2 همراه خودم آورده ام... در همین حین که من به این نکته مهم پی می برم، خانم حسینی مسئول آموزش می آید و با لبخند مستقیم می نشیند روی صندلی کنار من لیست حضور غیاب را تیک می زند... لبخند می زنم و با خودم فکر می کنم "اون روز که خدا شانس پخش می کرده احتمال قریب به یقین من تو صف دماغ بودم... بعد که نوبت ما رسید دماغ تموم شد...برگشتیم شانسم تموم شده بود..." حدود یک ساعت و نیم بعد یعنی 9.30 خانم حسینی تصمیم میگیرد برود...تقلب را در میآورم و با شادی مشغول نوشتن می شوم ...هنوز چند ثانیه یی نگذشته که جناب دکتر سجادی تشریف فرما می شوند به انتهای کلاس خمسوی جهت تکیه دادن به دیوار...چنان دستم رو فشار میدم که نصف تقلبها نابود می شوند...با هزار بدبختی و به یمن حرفه بودنم بعد از 15 سال تقلب موفق میشوم توهماتی از سوال دو را بنویسم و به جلویی بدهم... نفس راحتی می کشم از اینکه صفر نمی شوم....سر ساعت 10 علی مثل یک فرشته نجات میاید و در حل سوال 3 نهایت کمک را می رساند...توی 2 ثانیه یی که ورقها را جمع می کنند سوال 3 را بدون حل فقط توضیح میدم...و تن به یک افتادن آبرومندانه میدهم... از جلسه تحلیلی که بیرون میاییم عازم امتحان تنظیم میشویم... سر امتحان جزوه را با خیال راحت باز می کنم و بدون ترس از آموزش از روش جواب 3 تا سوال رو می نویسم...یک سوال توی جزوه نیست...چرت و پرت من در آوری می نویسم... جزوه هایم رو جلوی چشم استاد و مسئولین مراقب می گذارم تو کیفم و بدون کوچکترین خمی به ابرو برگه ام را تحویل می دهم و می ایم بیرون... از سرم بخار بیرون می زند...میروم خوابگاه کدئین می خورم و برمی گردم...روی چمن های دانشکده دراز می کشم...




سه شنبه عصر حوالی ساعت 7 امیرآباد شهروند:


بی حالم و به سختی راه می رم ... بوی زولبیا بامیه که هوست را دو چندان می کند...بوی گل که فراموش کرده ای به چه کار می آید.... بوی میوه و سبزی تازه که مدتهاست نخورده ای...این دو هفته امتحانات به اندازه یک قرن گذشته...آدمهایی که در تکاپوی افطار با عجله این سو و آن سو می روند...توی جمعیت پیچ و تاب می خوریم تا به در اصلی برسیم...الکی با جورابها ور میروم شاید از یکی خوشم بیاید...نمی دانم این چه صیغه جدیدی است که برای جوراب خریدن هم باید سلیقه به خرج بدهی... همه چیز اینجا بوی دوران خوش مدرسه می دهد... از قمقمه ها گرفته تا کیف و کتاب و دفتر و مداد و مداد رنگی...دختر بچه بازیگوشی چند مدادگلی در دست گرفته و به اصرار از مادرش می خواهد آنها بخرد...مادر بی توجه به سمت مانتوهای مدرسه می رود...پسربچه ای قمقمه ای را که رویش عکس اسپایدرمن دارد برداشته و به دقت زیر و رو می کند...بوی تنها چیزی که اینجا نمی آید دانشگاه است... و ما غریبه تر از هربار ، در حالی که احساس آشنایی می کنیم بعد از چرخ زدن بیهوده، دست از پا درازتر به سمت غرفه های مواد غذایی به راه می افتیم...سمت راستمان تعدادی دفتر آویزان کرده اند... این بار نمی توانیم جلوی خودمان را بگیریم... نگار می گوید کاش دوران ما هم از اینها بود...در حالیکه زیر لب زمزمه می کنم" باز آمد...باز آمد بوی ماه مدرسه...بوی بازیهای راه مدرسه"با خودم فکر می کنم در اولین فرصت یک پست توی بلاگم با عنوان بوی ماه مدرسه می گذارم..."بوی ماه مهر ...ماه مهربان..."  مشغول بازی با دفترها و انتخاب می شویم که مردی جلو می آید و دو ظرف به دستمان می دهد که توی آنها نان و پنیر و خرماست...گویا افطار شده ...نگاه که می کنیم ساعت از 8 هم گذشته و اگر قرار باشد تاخیری نخوریم باید تا ساعت 9.30 خوابگاه باشیم...با خودم فکر می کنم ولخرجی چه طعمی دارد...نگار سعی می کند به بهانه روز قدس و اتفاقات احتمالی خوابگاه مرا از خریدن چیزهای غیر ضروری منصرف کند که تا حدی هم موفق می شود...به شیطنت من برای دو ماهمان خرید می کنیم و کلی پای صندوق پباده میشیم...بیرون که می آییم هوا تاریک تاریک است...خسته ایم و بارهایمان سنگین...توی دلم لعنت می فرستم به زمین و زمان بعد هم به نیشخند به نگار می گویم : آدم باید با دوست پسرش بیاد شهروند...البته دوست پسرش باید ماشین داشته باشه...  بعد هم خریدها را می گذارم روی زمین و می گویم من الان زنگ تک تک این خونه ها رو می زنم می گم کسی دوست دختر نمی خواد؟ بلاخره یکی پیدا میشه ما رو برسونه خوابگاه... می زنیم زیر خنده...زهرخند... سر خیابان می ایستیم تاکسی بگیریم ...حوصله اتوبوس نداریم...خدا رو شکر این ساعت از روز هم قحطی ماشین است... حالم اصلا خوب نیست ...صبرم که تمام میشود به نگار می گویم من 10 دقیقه دیگه صبر می کنم بعد الله اکبر گویان وسط خیابون به نشانه اعتراض تحصن می کنم...که خدا رو شکر همون موقع یک تاکسی جلومون ترمز می زنه که من ضایع نشم...



سه شنبه شب ساعت 10 خوابگاه :

سرم رو می ندازم پایین که برم داروخونه که یکی داد میزنه کجا خانم ؟...می گم حالم خوب نیست می خوام برم داروخونه... میگه مگه نمی دونی از ساعت 9.30 به بعد حق خروج از خوابگاه ندارید؟... حوصله بحث کردن ندارم... دلم می خواد خوابگاه و با قوانینش خرد کنم تو سرش... برای هزارمین بار در طول روز حالم از زندگیم به هم می خوره...می پرسم مگه کهریزکه؟ (البته تو دلم)... از سر ناچاری مستقیم میرم و خودمو تحویل پزشک خوابگاه میدم... دکتر بدون معاینه و پس از اندکی سوال :" چیز مهمی نیست...این داروها رو مینویسم بخور اگه خوب نشدی یه هفته دیگه بیا برای آزمایش و عکس...فردا که امتحان نداری؟"... من در حالیکه سرم داره می ترکه :"نه"...زنگ میزنم به بابا می گم این داروها رو بهم داده چی کار کنم...می پرسه فردا که امتحان نداری؟...شک می کنم به عمق فاجعه و با تردید تکرار می کنم نه!... خدایا چه خبره چرا همه این سوالو می پرسن... گویا یکی از داروها عوارض شدید داره و تا صبح قراره مهمان درمانگاه باشیم... توی محوطه چرخ می زنم و رو چمنهای مصنوعی وسط محوطه دراز می کشم...نور افکن تو چشمامه و کورم می کنه...سرم گیج میره...چشمامو می بندم و توی دلم زمین و زمان رو لعنت می کنم...شام رو تنهایی می خورم ...از بین داروها یه بسته قرص انتخاب می کنم و داروی عوارض دار رو به تجویز خودم حذف می کنم ...تا ساعت 2 با بچه ها جدول حل می کنم که سرم گرم شه ، مریضیم یادم بره...بی فایدست...


چهارشنبه صبح حوالی ساعت 5.30 :


2 ساعت خوابیدم ...دم صبح از درد بیدار می شم...از تخت میام پایین و سرمو تو دستام می گیرم و کف اتاق به خودم میپیچم... شاید هوای آزاد دردم رو بهتر کنه...میرم توی حیاط، چمن مصنوعی... هنوز در ساعات ممنوعیت خروج از خوابگاهیم ...لعنت می فرستم به زندگی...هوای خنک صبح اندکی حالم رو بهتر می کنه...صدای کلفتی از بلندگو چندبار با خشونت داد می زنه محوطه یا الله... و بعد یه دختر چادری از آسمون میافته میگه خانم چرا حجاب نداری؟ این چه وضعیه اومدی بیرون ؟... سرم رو می کنم اونور...خودم رو به نشنیدن می زنم و فکر می کنم اگه حالم خوب بود الان می رفتم مقنعه و چادرشو با جا می کردم تو حلقومش که بفهمه حجاب یعنی چی... بعد دختر شروع می کنه به کولی بازی درآوردن و حرف مفت زدن و فحش دادن که تو منافقی...یه لحظه سرم رو بر می گردونم فحش رو بکشم بهش که حجاب من به تو چه مربوط و من مثل تو روسری نمی ندازم زیرش هر غلطی خواستم به اسم دین بکنم و منافق شماهایید که دینمونو به گند کشیدین که ماشین غذا سر میرسه... مردهای راننده هیز که نگاه کثیفشون زوم شده به این سمت خوابگاه ... خفه میشم... توی دلم لعنت می فرستم به ایران و ایرانی بودن... سرم سوت می کشه ...میرم یه گوشه یی تا جا داره بالا میارم...برمی گردم می خزم کف اتاق و با گوشیم میرم تو نت...خدا شکوهی رو خیر بده که همیشه آنلاینه... وگرنه دق می کردم... بعد از ماجراهای تلخ 23 خرداد هیچ کس جرات آوردن لپ تاپ یا چیزای دیگه نداره... سایت هم که کلا تعطیله... گوشی شده تنها همدم شبانه روز من... مگر گاهی به بهانه همیشه آنلاین بودم یکی تیکه یی بپرونه که بدونم هنوز نمردم...میرم چای بذارم که یادم میافته کبریت نداریم...پخش میشم رو تختم و سعی می کنم به خودم تلقین کنم خوابم...



چهارشنبه عصر حوالی ساعت 6 دانشکده:


شدم مثل ماست... وقتی می رسیم موسیقی تموم شده... با مینا میریم میشینیم روی صندلی هایی که تو حیاط گذاشتن به دلیل بسته شدن آمفی تئاتر به لطف دکتر مشفق... چند روز قبل دوست ناشناسی گفت می خوان آمفی رو میز بزنن عین مجلس اجارش بدن... به نظر میرسه بچه ها کلی زحمت کشیدن تا برنامه توی حیاط برگزار شه...البته کیفیت برنامه مثل سالهای قبل نیست... من عاشق برنامه افطاری بودم...همه چیز عوض شده...انگار صد سال از دانشگاه اومدن ما گذشته....حس می کنم چقدر دانشکده خالی شده از علی صالح پورها و عطیه حجاریانها و فاطمه تهرانیها و علی مسیحی ها و محمد پوربخش ها و پویا احمدی ها و نیما نادرها و... از کناریم می پرسم برنامه ها چی بوده تا الان...میگه هیچی فقط یه سری مشفق نما اومدن موزیک زدن رفتن...حالام که اینه...برنامه فعلی بهترین خاطره است که به نحو شک برانگیزی بهزاد برنده مسابقه میشه....البته وقتی خاطره شو می خونه کلی همه میریم تو کف صاعقه و آبی شدن...  بعدم یه تئاتر خوب... البته وسطش چند تا آدم بلند قامت میان میشینن جلومون و مارو بسیار مشعوف می کنن...  یهو 10-20 تا بچه قد و نیم قد هم سن هانیا میریزن تو جمعیت...همه ماتشون برده...چند دقیقه بعد می فهمیم اینها بچه های پرورشگاهین...به سختی بغضم رو قورت می دم...27 ام شهریور تولد پایان 4 سالگی هانیاست و ما فکر خرید کادو برای اونیم و این بچه ها حتی کسی نمی دونه تولدشون کی هست؟... میریم داخل دانشکده افطاری بخوریم...وسط افطاری بچه ها هی میرن از در و دیوار از این طفل معصومها عکس می گیرن و باهاشون ور میرن...افطاریمون کوفتمون میشه... خدایا من اینجا چه غلطی می کنم؟...بعد از افطار میشینیم روی چمن های طبیعی دانشکده، مقنعه ام را در می آورم و گپ می زنیم...



چهارشنبه ساعت 9.30 امیرآباد :

با مینا توی خیابان قدم می زنیم...هوا ابری است...کلی حرف می زنیم... یه کم خالی می شوم...توی راه برگشتن علی رو می بینیم... و اگر اینجا ایران نبود و شرع نبود و مردم اینقدر بی جنبه نبودند و فکرهای مزخرف نمی کردند به خاطر لطفی که روز دوشنبه کرده بود می پریدم بغلش می کردم...به خوابگاه که می رسیم ساعت 10 است و تاخیر می خوریم... دلیل تاخیر را توی فرم، افطاری می نویسم ، بدون هیچ توضیح اضافه یی... و یادم می افتد افطاری سال اول به خاطر 3 دقیقه تاخیر زنگ زدند خونمون و مامانم باهاشون کلی دعوا کرد... این موجودات هرگز عوض نمی شوند...اون شب تا ساعت 12 که در ساختمان ها رو قفل می کردند توی محوطه از عصبانیت چرخ می خوردم...حالا فقط می تونم پوزخند بزنم به این مسخره بازیها... البته با این تفاوت که حالا می دانم خانواده از هواخوری من خیلی هم استقبال می کنند... توی اتاق هستیم که عده ای می ریزند توی حیاط و الله اکبر می فرستند...چند دقیقه یی خوشیم که ناگهان صداها مرگ بر موسوی و زنده باد حزب الله فریاد می زنند...در رو می بندم و هدفون گوشیم رو می ذارم تو گوشم و خودم رو با اون مشغول می کنم...صداها تا ساعت 11 داد و بیداد میکنند... چند نفری هم به اصرار مرگ بر دیکتاتور می فرستند... توی راهرو دختری ناسزا گویان به سمت حمام میرود که آنجا درس بخواند... الله اکبر می فرستند که باران شروع می شود و صداها به جیغ تغییر پیدا می کنند... توی دلم به زمین و زمان لعنت می فرستم...چند دقیقه بعد وحید زنگ میزند و می گوید چند تا غذا اضافه مانده می خواسته اند بیاورند برای خوابگاه ما ...حالم از زندگی بهم می خورد...می خزم توی تختم...


  پنجشنبه بعد از ظهر :


اس ام اس می زنم به همه آدمهایی که می شناسم و می پرسم برای روز قدس می روند یا نه؟... حوصله ندارم تنهایی بروم... مانعی برای رفتن از هیچ سمتی ندارم... نگار سعی می کنه منصرفم کنه...نگرانه ولی موفق نمیشه...فقط 3 نفر جواب مثبت میدهند که از بین آنها کسانی رو انتخاب می کنم که حتی به مطمئن بودنشون هم شک دارم...  حوالی ساعت 6 خوابگاه رو ترک می کنم ...میرم داروخانه و گاز استریل، باند، پماد سوختگی ، محلول ضد عفونی و تعدادی ماسک می خرم...مردی وارد داروخانه میشه  و می پرسه رنگ سبز دارید؟...همه با تعجب بهش نگاه می کنند و میگه لازم میشه... میام بیرون و زیر بارانی که باریدن گرفته تا 8.30 توی امیرآباد قدم میزنم...چشم که باز می کنم رسیدم به انقلاب....تاکسی می گیرم برمی گردم خوابگاه... راننده تاکسی هر از مدتی برمی گرده عقب رو نگاه می کنه...یه بغض عجیبی تو نگاهشه... مغزم خسته تر از اونه که فکرای ناجور بکنم... چند دقیقه بعد می پرسه خانم شما دانشجویین؟... می گم متاسفانه... می گه چرا متاسفانه؟....سکوت می کنم... میگه حق دارین ... پشت چراغ قرمز سر جلال که می ایستیم...از توی جیبش یک کارت در میاره و به من نشون میده...*** دانشجوی دکتری علوم سیاسی دانشگاه تهران.... فکر کنم فکم تا کف تاکسی آویزون شده... زهرخند می زنیم... میگه اینجا ایرانه... نگران نباشین همیشه از شما بدتر هم هست... خوابگاه که میرسم میرم توی محوطه بغضم می ترکه...میرم داروخانه و چند تا گاز استریل و باند دیگه هم می خرم ...فروشنده با تعجب نگاهم می کنه میگه : خانم دارید جراحی می کنید؟... می خندم می گم نه لازم میشه...


جمعه صبح ساعت 10.30 میدان انقلاب:



_ نمی دونم این آدمایی که اینقد علنی لباس سبز می پوشن نمی دونن واقعا چه خبره؟

در حالیکه به شال سبز خودم نگاه می کنم آروم می گم: این آدما چیزی برای از دست دادن ندارن...

انگار یکی توی گوشم آهسته می خواند: آتشی بودیم بر ما آب پاشیدند...



آب و آتش نسبتي دارند ديرينه

 آتشي كه آب مي پاشند بر آن ، مي كند فرياد

 ما مقدس آتشي بوديم ، بر ما آب پاشيدند

 آبهاي شومي و تاريكي و بيداد

خاست فريادي ، و درد آلود فريادي

من همان فريادم ، آن فرياد غم بنياد

هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود

من نخواهم برد ، اين از ياد

 كآتشي بوديم بر ما آب پاشيدند...



|+| نوشته شده توسط استعداد در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388  |
 

من به بی سامانی

باد را می مانم

من به سرگردانی

ابر را می مانم

من به آراستگی خندیدم

من ژولیده به آراستگی خندیدم

سنگ طفلی اما

خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت

قصه بی سر و سامانی من

باد با برگ درختان می گفت

باد با من می گفت:

چه تهی دستی

ابر باور می کرد...


|+| نوشته شده توسط استعداد در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388  |
 روز قدس در 2 برداشت (برداشت اول)

برداشت اول:


امسال روز قدس تصمیم گرفتیم دست از تن پروری در مملکت گل و بلبلمان برداریم و یک حرکت بزنیم بریم کودکان بی پناه و مظلوم فلسطینی رو از دست اسرائیل خونخوار و غاصب نجات بدیم...لذا از چند روز قبل به آماده کردن تدارکات مهمانی روز قدس برآمدیم... روز قبل از روز قدس یعنی 3 روز قبل اس ام اسها به خواهرها و برادرها زدیم که ای غافلین چه نشسته اید که فلسطینی ها رو کشتن...البته این تلاشهای اس ام اس وار ما تا پاسی از شب بی نتیجه ماند و گویا خس و خاشاک اغتشاشگر واهمه در دل دوستان ایجاد کرده بودن و این بزرگواران ترجیح دادند نماز رو در منزل و به امامت بابا اقامه کنند...خدا لعنت کند کسی رو که مردم رو از سر دادن ندای حمایت از مظلوم می ترسونه... به هر حال با بسیج کردن تعداد زیادی از دوستان و تلاشهای گسترده بلاخره موفق شدیم تعداد چند عدد انسان جان بر کف بیابیم ... بگذریم که چه شب شیرینی بود و چه نصایح که از بزرگان هم اتاقی و دوستان و آشنایان نشنیدیم و چه روزنامه ها که تا صبح نخواندیم... به هر حال در ساعات نخستین روز جمعه مصادف با 27 شهریور 1388 اینجانب استعداد به همراه ب، ی، م، ن و الف جهت زدن مشت محکمی به دهان اسرائیل خونخوار عازم میادین بزرگ تهران شدیم...گویا ملت سحرخیز تر از ما بودند و نیم ساعت زودتر راه افتاده بودند...ما هم که ترس از آنفولانزای خوکی تمام وجودمان رو فرا گرفته بود ماسک بر دهان زنان به عجله به سیل جماعت پیوستیم و چه شعارها که در حمایت از مظلومین ندادیم و چه اشکها که نریختیم... البته جو اینجانب رو گرفت و پس از فرستاده شدن مرگ بر آمریکا و مرگ بر انگلیس و مرگ بر اسرائیل هیجانزده سخنی هم از روسیه به میان آوردیم که جای خالیش بسیار احساس می شد... و در خیالاتمان در مرکز فضایی روسیه خودمان را سوار بر اسپوتنیک 1 به جای یوری گاگارین پرواز کنان بر فراز زمین دیدیم و گویا کار داشت به مرگ بر پرتغال هم می کشید که دوستان با اعلام این نکته ظریف که قیمت پرتغال با شعار در این زمینه رابطه تنگاتنگ دارد همانند چلنجر به زمین سقوط کردیم... در همین حین تعدادی اغتشاشگر که عکسهای عجیبی به دست داشتند و به خودشان پرچم آویزان کرده بودند از راه رسیدند و ما از ترس اینکه مباد گزندی از این اغتشاشگران وهم انگیز به ما برسد میدان مبارزه رو ترک کردیم و به همراه دوستان عازم محل اقامه نماز شدیم... در بین راه صدای دلنشین رئیس جمهور محبوب از گوشه و کنار به گوش می رسید...

به هر حال پس از ساعتها پیاده روی از راههای فرعی خودمان رو به حوالی دانشگاه تهران رساندیم و دیدیم ای دل غافل که صفوف نماز به پا شده و ما باز هم جا موندیم...در این بین چند تا اغتشاشگر سعی در منحرف کردن ما به سمت بلوار کشاورز (محل اجتماع خس و خاشاک) داشتن که با آگاهی اینجانبان و بسته بودن خیابانها از طرف نیروهای دلسوز سپاهی و مردمی این عمل به وقوع نپیوست .... بگذریم که چها بر ما گذشت و چه رهها که نرفتیم ... والسلام


شعر تقدیمی به اسرائیل از دوستان خوابگاهی ( هر گونه برداشت سوئ از این شعر عواقب سنگین در پی خواهد داشت)



نداها را لگد کردی به عاج چکمه، می بینم

که زیر دست و پا در روز رستاخیز افتادی


همین لعنت برای چشم های هرزه ات کافیست

که در تاریخ این کشور پی چنگیز افتادی


تو هم بی شک بدان این جان دوباره سبز خواهد شد

تمام کشورم ایران دوباره سبز خواهد شد


هر آن جنگل که سوزاندی، هر آن رودی که خشکاندی

به لطف حضرت باران دوباره سبز خواهد شد

پ.س


|+| نوشته شده توسط استعداد در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388  |
 برای خواهرم ترانه


خیلی وقت پیش می خواستم این شعر رو اینجا بذارم ولی به دلایلی که قبلا گفتم و بسته شدن چند مدتی بلاگ و تهدید، این پست به همراه بقیه پستها حذف شد...


هم سرزمین

نپرس.

از هیچکس نپرس،

وقتی به انتخاب کسی نیست.

وقتی کسی تو را

از درد آفرید،

وقتی کسی مرا

با مهر پرورید،

تقدیر؟!

سرنوشت؟!

از هیچکس نپرس!

شاید

تو خود، منی.

ما،

دختران خاک.

...

من زار می زنم، هم سرزمین من، پروانه وار سوخت

پروانه می شوم، او شعله می کشد، یعنی : نگار سوخت

فریاد می زند، فریاد می زنم، خاموش می شود

من خشک می شوم، در شاخه های خویش وقتی بهار سوخت

...

همچهره من است، همسال بی گناه، هم خاک بی پناه

با او چه کرده اید؟ خود را عیان کنید، حالا که یار سوخت

در حسرت چه بود؟

آواز

عشق

شور

لبخند

بوسه

نور

...

او را رها کنید، شیران پر حضور، دیگر شکار سوخت

از نغمه ای بلند، جز ناله های پست چیزی نمانده است

قربانی شماست، آن کس که رو به خویش دیوانه وار سوخت

بر طبل می زنند:"آتش به او کشید، خاکسترش کنید"

من گریه می شوم، ما ضجه می زنیم، او پر قرار سوخت...


|+| نوشته شده توسط استعداد در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388  |
 مادر خوانده...Godmother

مافیای ایتالیا توسط زنان اداره می شود...


پلیس ضد مافیا در ایتالیا می گوید شمار رو به افزایشی از زنان این کشور در فعالیت های مجرمانه شرکت دارند.

این نیروها می گویند این دست از زنان هدایت فعالیت هایی را بر عهده گرفته اند که قبلا توسط شوهران و مردان خانواده شان انجام می گرفته است. پلیس شمار زیادی از اعضای مرد مافیای ایتالیا را دستگیر و محبوس کرده است.

گفته می شود که این گروه از زنان همچون مردانشان مرگ آفرین هستند و در همه فعالیت های خلاف و خشونت بار، از اخاذی گرفته تا قتل، دست دارند.

اعضای زن گروه های مافیایی، مانند مردان نام های مستعار دارند.

یکی "گربه چاقه" خوانده می شود، یکی "آتشپاره" و دیگری "عروسک کوچولو."

اما دانکن کندی، گزارشگر بی بی سی در ایتالیا می گوید این زنان، که به طور فزاینده ای در جرم و جنایات سازماندهی شده مخفی فعالیت می کنند، برخلاف لقبشان اصلا کودک صفت نیستند.

در حالی که دولت ایتالیا مبارزه علیه مافیای منطقه ناپل، موسوم به کامورا، را افزایش می دهد، پلیس این کشور می گوید زنان به مرور جانشین مردان خود شده اند.

پلیس می گوید تخمین شمار زنان عضو این گروه مافیایی دشوار است چون بسیاری از زنان در پشت صحنه فعالیت می کنند و مثلا سرگرم خرد کردن و بسته بندی کوکائین و هروئین هستند.

اما در یکی از یورش های پلیس در ماه گذشته، این نیروها یازده زن را در ارتباط با قاچاق مواد مخدر دستگیر کردند.

در حادثه ای دیگر، یک مادر همراه دو دختر بزرگ سالش دستگیر شدند چون در اخاذی و اوباش گری دست داشته اند.

ماریا لیچیاردی، یکی از شخصیت های ارشد مافیای ایتالیا در ناپل است.

دادستانی ایتالیا می گوید که او پیش از دستگیری اش سر همان میزی می نشسته است که روسای مافیا می نشسته اند.

ماریا زنی کوچک اندام است و در حال حاضر در سلولی انفرادی زندانی است. گرچه که پلیس ایتالیا معتقد است او هنوز هم از پشت میله های زندان مافیا را رهبری می کند.

به گفته گزارشگر بی بی سی زنانی که می خواهند سلسله مراتب ارتقاء در مافیای ایتالیا را طی کنند و به اصطلاح از "سقف شیشه ای" عبور کنند، باید آن را با آتش گلوله بشکنند.

این حرفه، حرفه ای است که اکنون در آن مادرخوانده ها جای پدرخوانده ها را گرفته اند.

|+| نوشته شده توسط استعداد در یکشنبه هشتم شهریور 1388  |
 تجاوز اشکال شرعی ندارد
تو یه بلاگی این رو دیدم....عجیب بردم تو فکر...و به نتایج مثبتی هم رسیدم...

مصباح یزدی دیشب در مصاحبه ای تلویزیونی فتوای جدید صادر فرمودند:




تجاوز به کسی که ولایت را قبول ندارد ، اشکالی  ندارد...چه دختر باشد...چه پسر




امروز فهمیدم که پوشیدن جوراب در نماز از تجاوز جنسی اصلی حیاتی تر و مهم تره...  تازشم فهمیدم اگه جوراب نپوشی نمازت باطل میشه و کلا خودت باطل میشی و همه چیت باطل میشه و اگه کسی با تو باشه نجس میشه...

ولی چیز مهمتری که امروز یاد گرفتم این بود که تجاوز اشکالی نداره...خیلیم چیز خوبیه...اصلا واجبه...هر کیم بگه تجاوز بده منافق...استغفرالله...یعنی تو می خوای بگی اینا کفر؟.... یعنی تو می خوای علمای دین رو زیر سوال ببری؟هان؟...ای جاهل...کافر...عامل بیگانه...انجمن سلطنتی... بی تربیت... البته توهم برتون نداره ها...تجاوز فقط برای برادرای نظر کرده مجازه نه واسه گرگوریای بی دین و ایمونی مثل من و شما... ما باید خدمت کنیم به برادرا که برادرا بتونن به دین و از اون طریق به جامعه و به کل دنیا خدمت کنن...این یک وظیفست... هی تهمت ناروا هم به مردان خدا نزنیم که دربست می برنت جهنم از ناخون آویزونت می کنن... حالا از ما گفتن بود... خود دانید...


|+| نوشته شده توسط استعداد در یکشنبه هشتم شهریور 1388  |
 انگلیس...انگلیس حمایتت می کنیم...

مردان انگلیسی بهترین شوهران دنیا...


خداوندا در این ماه مبارک که درهات رو به روی ما گشودی یک پسر زیبا و ثروتمند انگلیسی بر ما نازل کن... آمین...

دپارتمان حقوق زنان انگلستان در گزارش خود اعلام كرد: مردان انگليسي بهترين شوهران دنيا هستند، چرا كه در كارهاي منزل به همسران خود كمك مي كنند.


طي تحقيقات دپارتمان حقوق زنان در انگلستان اين موضوع مشخص شد كه مردان انگليسي در ميان 13 كشور نظير سوئد، نروژ، استراليا و ايالات متحده آمريكا بهترين هستند، چرا كه در كارهاي مربوط به منزل نظير بچه داري، نظافت منزل و آشپزي به زنان خود كمك مي كنند.

همچنين بر اساس تحقيق دانشگاه آكسفورد اين موضوع مشخص شد كه مردان انگليسي در صورت ازدواج، متعهدترين و با ثبات ترين مردان در ميان مردان ديگر كشورهاي صنعتي جهان محسوب مي شوند.

در اين تحقيق همچنين آمده است كه «شاخص برابري طلبي» مردان انگليس بيش از مردان ديگر است.
گفته مي شود، مردان در كشورهاي سوئد، نروژ، آمريكا، ايرلند شمالي، هلند، جمهوري ايرلند، اسپانيا، نيوزلند، ژاپن، آلمان، اتريش و استراليا در رتبه هاي بعدي در زمينه «شاخص برابري طلبي» قرار دارند.


از اینجا به بعد به قلم آنی دالتون:


حالا باز هم هی راه بروید و بگویید مرگ بر انگلیس! آخر چطور دلتان می آید به کشوری که بهترین شوهران دنیا را پرورش داده فحش بدهید؟ بی تربیت ها! فکر می کنید تربیت شوهر ِ خوب کار کمی است؟ مگر خود ما ایرانی ها که دائم داریم به شرق و غرب دنیا ناسزا می گوییم، چه جور شوهرانی تحویل جامعه داده ایم؟ جز این که زیباترین زنان دنیا را در کشورشان دارند، اما طرفدار چند همسری اند؟! خدا سیرشان کند! البته:

چشم هیز مرد دختر باز را
یا قناعت پر کند یا خاک گور!

به قول یارو گفتنی، ما مسلمانیم اما رفتارهای مسلمانی دیگران بیشتر از ماست. می بینید که، این مردهای اجنبی فاسد انگلیسی از مردهای ما متعهدتر و باثبات ترند، در کارهای خانه به همسرشان کمک می کنند و شاخص نمی دانم چی چیشان هم بیشتر است.
آن وقت ما از قدیم فقط یاد گرفته ایم هرجا کم آوردیم و دلیل کاری را نفهمیدیم، بگوییم زیر سر انگلیس است! اصلا باشد... یک نفر آدرس ِ این "زیر سر انگلیس" را بدهد، ما هم می خواهیم برویم آنجا. حالا که بهترین شوهران دنیا انگلیسی اند، کدام زنی است که دلش نخواهد برود زیر سر انگلیس و انگلیس، سایه سرش باشد؟!

اگر شوهر انگلیسی هم گیرمان نیامد، حاضریم برویم زیر ساعت بیگ بن بنشینیم و زنان خوشبخت لندن را نگاه کنیم که شانس داشتن بهترین شوهر دنیا را دارند و عین خیالشان هم نیست. اینجا تا حرف بزنی، تنها حق زنانه ات را که همان مهریه است و خودشان در روزهای عاشقی که چشم دلشان کور بود تقبل کرده اند، به سرت می کوبند، آن هم در حالی که جانت را به لبت می رسانند تا حقت را کف دستت بگذارند، گذاشتنی! ولی آنجا مردها بدون هیچ چشمداشتی، دارند نقش بهترین شوهران دنیا را بازی می کنند، آن هم برای زن های بی نمک و کک مکی شان. خدا شانس بدهد. ویکتوریا آدامز هم نشدیم! می دانم اگر شما یک مرد ایرانی باشید، الان به سرعت دارید پرونده دیوید بکام را زیر و رو می کنید تا آمار بی وفایی هایش را در بیاورید و بگویید خلایق هرچه لایق... اما زحمت نکشید. اینجا مردان درجه هشتمی که نه کار دارند و نه قیافه و نه معروفیت، همان رفتاری را می کنند که آنجا ستارگان محبوب فوتبال و سینما ممکن است داشته باشند. شما دیوید بکام که هیچ، اگر استاد اسدی هم بودید، دیگر خدا را بنده نمی شدید.

مردان اروپایی not only به یک دختر در سن و سال ما نمی گویند ترشیده، but also تحسینمان هم می کنند. اصلا هرچه فکر می کنم می بینم آنها قدر دختران ما را بیشتر می دانند. دختران ما هم لیاقت داشتن بهترین شوهر دنیا را دارند. بنابراین ضمن طرفداری از کانال بی بی سی، از دولتمردانمان می خواهیم هرچه سریعتر روابط دیپلماتیکشان را با انگلیس بهبود ببخشند. متاسفانه تجربه نشان می دهد که آنها به فکر خوشبختی دختران کومور هستند اما نمی خواهند قدمی برای خوشبخت کردن دختران کشور خودشان بردارند، حتی وقتی هم که یک دسته از بهترین شوهران دنیا با عنوان جعلی" ملوانان انگلیسی" با پای خودشان به ایران می آیند، یکی یک دست کت و شلوار دامادی تنشان می کنند و برشان می گردانند به مملکتشان، بدون آن که یکی یک عروس ایرانی  هم به عنوان اشانتیون کت و شلوارها به آنها داده باشند.

|+| نوشته شده توسط استعداد در شنبه هفتم شهریور 1388  |
 حقوق یک زن ایرانی
خیلی از حرف ها رو این مقاله زده ... و من رو یاد چند تا پست تو 360  میندازه که درباره لایحه تحکیم خانواده و سهمیه بندی دانشگاهها نوشته بودم... و اینکه چقدر این زنهای ایرانی بدبختن...و من هنوز نفهمیدم چطور بعضی از خود این رنها در بدبختیشون نقش سازنده ایفا می کنن... مثلا بعد انتخابات یه بحثی پیش اومد بین من و یکی از دوستان تو خوابگاه که اون دوستمون که از طرفداران سرسخت دکتر ا.ن بودن ، به طرز عجیبی با پیوستن ایران به کنوانسیون رفع تبعیض علیه زنان مخالفت می کردن... و وقتی بنده دلیلش رو جویا شدم فرمودند : فساد میاره تو جامعه ...اجازه بی بند و باری می ده به زنها اون قوانین... و البته چون تمام این بحث ها شب حمله به کوی مطرح شد بنده فرصت نکردم ایشون رو متقاعد کنم که به عرضشون اشتباه رسوندن...


برخی از اتفاقات روزمره ی زندگی برای ما آنچنان عادی است که فکر میکنیم اتفاق انجام شده طبیعی و عادلانه است. به عنوان نمونه وقتی می شنویم مردی همسر خود را طلاق داده است یا دختری به علت مخالفت پدر خود نتوانسته با پسر مورد علاقه اش ازدواج نماید یا مردی همسر دوم، سوم یا حتا چهارم خود را انتخاب کرده و هم‌زمان با تمامی آنها نیز زندگی می کند یا حتا زمانی که می شنویم نیروی انتظامی با زنانی که پوشش مناسبی ندارند. از منظر نیروی انتظامی برخورد می کند و... فکر می کنیم که تمام این حوادثی که عموماً در چارچوب قوانین کشور ما رخ می‌دهد، عادلانه است.

اما اگر برای یک روز جای مردان و زنان عوض شود، آنگاه فکر می کنید چه اتفاقی می افتد؟ یعنی برای یک روز هم که شده قانونی در کشور باشد که حکم طلاق را از مرد بگیرد و به زن بدهد یا حق ازدواج کردن را از مرد سلب نماید یا مواردی دیگر از این دست، آنگاه فکر می کنید این قوانین چه تأثیری در زندگی ما مردان خواهد داشت؟
ما مردان تقریبا تمامی وظایف مربوط به قانون از قبیل قانون گذاری، اجرا و قضاوت دربارة قانون را بر عهده داریم و به همین علت هم دقت کافی بر روی قوانین عمومی و ساده ای از این قبیل نداریم. اما اگر یک زن در جایگاه حقوقی ما بود آیا واقعاً حقوقی چون شهادت، سرپرستی فرزند، طلاق و... را برای خود قائل نمی شد؟ 

متأسفانه قوانین در کشور ما دچار گذر زمان شده اند و عموماً همان طور که در ابتدا آمد به شکل روزمره و یکنواختی باقی مانده اند. با اندکی تأمل درباره ی روح قانون مي بینیم که قانون در هر جامعه ای چیزی نیست جز برایند خواست و اراده ی مردم. زیرا در جوامعی هم چون جامعه ی ما که مردم قانون گذاران را برمی گزینند در حقیقت باید آنچه مورد نظر و پذیرش مردم است به شکل قانونی درآید و نه آنچه مطابق سلیقه ی حاکمان است.

در اینجا قصد داریم به شرح برخی از قوانین ناعادلانه درباره ی زنان بپردازیم و قضاوت درباره ی این موارد را بر عهده ی خوانندگان نشریه بگذاریم:




1- ازدواج: اولین شرط برای ازدواج یک دختر، طبق قانون موجود اجازه ی پدر است. یعنی اگر پدری نخواهد که دخترش ازدواج کند، آن دختر حتا اگر استاد دانشگاه و 40 ساله هم باشد، جز از طریق دادگاه نمی تواند ازدواج نماید که آن هم بستگی به نظر قاضی دارد.  اگر پدر دلش بخواهد، میتواند با اجازه ی دادگاه، دختر خود را حتی قبل از 13 سالگی به عقد مردی 70 ساله درآورد. سن ازدواج که در قانون ما 13 سال برای دختران در نظر گرفته شده باعث بروز مشکلات فراوانی شده است. برای نمونه تحقیقی در بوشهر نشان می دهد که زوج هایی که در سنین پایین ازدواج کرده اند در 78 درصد موارد به طلاق منجر شده است.
طبق قانون، محل زندگی زن باید تابع شوهرش باشد. زن همچنین با ازدواج مجبور به تمکین از مرد می شود به گونه ای که بر اساس قانون هرگاه مرد اراده کند زن باید آماده ی آمیزش جنسی باشد، حتی اگر میل نداشته باشد.

2-طلاق: طبق قانون، طلاق حق انحصاری مرد است و مرد میتواند هر وقت که بخواهد زنش را طلاق بدهد. در طلاقهایی هم که با توافق زن و شوهر انجام می شود، موارد بسیاری را می بینیم که این زن است که تمام حقوق مالی خود را بخشیده تا توانسته به اصطلاح توافق شوهرش را بگیرد. تحقیقی که در شهر قم انجام شده نشان می دهد که 91 درصد از زنان مطلقه در قم مهریه خود را به صورت کامل دریافت نکرده اند.

3- حق ولایت بر فرزندان: حضانت به معنای نگهداری فرزند است و ولایت به معنای سرپرستی و اداره ی امور فرزند میباشد. بر اساس قانون مدنی ایران مادر هیچ وقت نمیتواند سرپرست فرزندش باشد.  مادری که فرزندش به دلیل بیماری در بیمارستان است و نیاز به عمل جراحی داشته باشد، این پدر است که باید اجازه ی عمل را بدهد و مادر نمی تواند بدون امضای پدر، از پزشکان بخواهد که فرزندش را عمل جراحی کنند. (مادر حتی نمی تونه از حسابی که خودش برای بچه اش باز کرده پول برداشت کنه و فقط پدر حق این کار رو داره... و یا حتی برای صدور پاسپورت امضای پدر یا همسر رو می خوان که البته آخیرا امضای پدر خیلی نبودنش جدی نیست)
 

5- سن مسؤولیت کیفری: سن مسئولیت کیفری برای دختران 9 سال قمری است. باید از قانون گذاران پرسید که آیا کودک 9 ساله ی ایرانی آنقدر عاقل و بالغ است که در مورد اعمالی که انجام میدهد جان و زندگی اش را از دست بدهد؟


6- تابعیت: اگر پدر شما ایرانی باشد، شما هم ایرانی محسوب می شوید، اما با داشتن مادر ایرانی، نه. حدود 20 هزار کودک با مادر ایرانی وجود دارند که فاقد شناسنامه هستند. یعنی این کودکان حق زندگی و رفتن به مدسه را در ایران ندارند.

7- دیه: اگر خواهر و برادری در یک خیابان با ماشینی تصادف کنند و هر دو پایشان بشکند یا حتا فوت کنند خسارتی که به برادر میدهند دو برابر خسارتی است که به خواهرش میدهند.

8- ارث: بر اساس قانون مدنی بعد از مرگ پدر و مادر پسران دو برابر دختران ارث می برند.

9- قوانینی که از قتل های ناموسی حمایت می کنند: قوانین موجود به مرد اجازه می دهد هرگاه زنش را در همبستری با مرد دیگری ببیند زن را بکشد و قانون آن مرد را مجازات نمی کند. تحقیقی در این مورد نشان می دهد که 90 درصد از مردانی که همسران خود را کشته اند به دلیل بدگمانی و توهم نسبت به همسرانشان، آنها را به قتل رسانده اند. اگر پدری دخترش را به دلیل شک به او، یا به هر دلیل دیگری به قتل برساند طبق قانون از مجازات (قصاص) معاف میشود. (یعنی پدر ولی دم هست)

10- شهادت: شهادت دو زن در دادگاه برابر با شهادت یک مرد است! حتا در مواردی که نیاز به نظر کارشناسی (مثلاً پزشک یا روانپزشک) هم باشد این تبعیض وجود دارد.


نویسنده: محمد احسانی

|+| نوشته شده توسط استعداد در شنبه هفتم شهریور 1388  |
 
شهر

خیس

مردمان

غریب

من

غریبه تر

نغمه های  ما

شکسته

مثل بغض

...

من میان بازوان خویش گریه می کنم

استخوان ترد شانه های من

برای من

آشناتر از تمام خانه ها

با وفاتر از تمام شانه هاست

...

خنده ات نثار هر کسی که خواست

اعتبار گریه را رها مکن

جز به روی شانه ای که پر بهاست

لایق فرود هق هقانه ستاره هاست

...

شاد باش دیگران

ناز خنده ای بریز...

|+| نوشته شده توسط استعداد در چهارشنبه چهارم شهریور 1388
 

من روباه صفت            

همه ی دلخوشیم

شده آن تکه پنیری

که به نوک می بردش

زاغک کودک تنهای دلم...

م.پ

|+| نوشته شده توسط استعداد در چهارشنبه چهارم شهریور 1388  |
 
تا خرخره پرم از خستگی و تنفر....
|+| نوشته شده توسط استعداد در چهارشنبه چهارم شهریور 1388  |
 پست آخر
چرا مردم همیشه پست آخر یه بلاگ رو می خونن...شاید یکی تو یه روز 10 پست جدید ارسال کرده باشه...

|+| نوشته شده توسط استعداد در چهارشنبه چهارم شهریور 1388  |
 
یه مدتیه یه سوالی گیر کرده تو گلوم:

این مبینا احترامی و کسری شرفی و فاطمه برزگر و کامبیز شعاعی و محسن ایمانی اصلا وجود خارجی دارن؟... اوایل فکر می کردم وجود دارن...بعد فکر کردم وجود ندارن اسمها از رو خودشون الکی گفتن که بگن کسی نمرده...یعنی اسمهای واقعی شهدا این نبوده....چند روز پیش تو یه بلاگی دیدم با خانواده مبینا احترامی صحبت کردن... ولی نه عکسی...نه توضیحی... هیچی...حالا سوال اصلی اینه:

اگه این آدما وجود خارجی داشتن یعنی خیر سرشون یه هم کلاسی هم اتاقی دوستی فامیلی هیچی نداشتن که بگه اینا کی بودن؟ اگه دانشجوی دانشگاه تهرانن کدوم دانشکده درس می خوندن که اینقد بچه هاش بی خیرن که یه عکس از هم دانشکده ایشون نمی ذارن رو نت ...یه خاطره ای حداقل تسلیتی .... والا یارو بی کس و کارم بوده عکسش رو نت هست... اینا که دیگه دانشجوی کوی دانشگاهن مثلا... اگه کسی اطلاعات دقیقتری  در مورد این افراد داره لطفا من رو در جریان بذاره....



از کشته شده های کوی فقط از یکی مطمئن بودم اونم مصطفی غنیان بود که می گفتن که در اثر اصابت گلوله تو کوی کشته شد و تو مشهد خاکش کردن....اخرین می گن دانشجوی ارشد معماری شریف بوده....تعداد زیادی هم می گن به هنگام گفتن الله اکبر تو سعادت آباد تهران جلوی چشمای پدرش کشته شده....


|+| نوشته شده توسط استعداد در سه شنبه سوم شهریور 1388  |
 


ما می میریم چون ایرانی هستیم...این بود سرنوشت زندگی ما و عدالت خدایی که یک عمر عبادتش کردیم...

|+| نوشته شده توسط استعداد در سه شنبه سوم شهریور 1388
 

این از این همه خبر بد بعد از انتخابات ...اون از پاشیده شدن خانواده... این از آنفولانزای خوکی که عوضیا حتی یه واکسن حاضر نیستن وارد کنن و مردم مثل مور و ملخ دارن میمیرن چون دارو و واکسن نیست تو ایران...واسه جلوگیری از وحشت عمومیم اعلام نمی کنن هیچی.... این از بابام که رو تخت بیمارستان افتاده و خودمونم هر لحظه ممکنه بیمارستانی شیم... اون از مامانم که شده پوست استخون از بس غصه خورده...این از تصادف و مردن محسن و نعمت الله... اون از وضع جامعه که هر روز یا جسد بی اسم و نشون خاک می کنن یا یکی رو می ندازن تو زندان یا مردم علیه تجاوزات جنسی شکایت می کنن ...اون از خوابگامون که ثانیه ای یه بار میریزن با خاک یکیش می کنن...اون از رئیس بیشعور و خائن دانشگامون... اون از استادامون... اون از هم کلاسیامون و دوستامون... اینم از امتحانامون... یکی از اینایی که می گن تو چرا اینجوری شدی بیاد بگه آخه من به چی دلمو خوش کنم؟....

|+| نوشته شده توسط استعداد در سه شنبه سوم شهریور 1388  |
 تسلیت به جامعه نجوم ایران

 خدایا دیگه دارم می ترکم از این همه خبر بد...



باخبر شديم كه طي سانحه ی رانندگي دو تن از اعضاي گروه اعزامي ستاد استهلال استان تهران به كردستان محسن توکلی و نعمت الله شجاعی جان خود را از دست دادند.  

 ضمن عرض تسليت و همدردي با خانواده‌هاي داغدار اين عزيزان و عموم جامعه‌ي رويت هلال ايران، به اطلاع مي‌رساند مجلس ترحيم مرحوم محسن توكلي از ساعت 18:30 إلي 20 دوشنبه 2 شهريور در مسجد امام حسن عسگري واقع در آرياشهر- بلوار فردوس- خيابان سليمي جهرمي (مخابرات جنوبي) با حضور خانواده و دوستان آن مرحوم برگزار شد. مراسم شب هفت اين مرحوم نيز در تاريخ پنج‌شنبه 6 شهريور از ساعت 5 إلي 6 در مسجد نظام مافي در آرياشهر- بلوار آيت‌الله كاشاني- 100 متر بالاتر از تقاطع جنت آباد برگزار مي‌گردد. حضور شما عزيران و علاقه‌مندان به نجوم باعث تسلي خاطر بازماندگان اين عزيز از دست رفته خواهد شد.

همچنين از درگاه ايزد منان آرزوي شفاي عاجل و صبر براي اميراله ماني (مدير موسسه آسمان كوير پارس) سرگروه اين تيم رصدي و همچنين مهدي عاشقي از بازماندگان اين حادثه ي تأسف بار مينماید


منبع خبر: پایگاه خبری ماهنامه نجوم

|+| نوشته شده توسط استعداد در سه شنبه سوم شهریور 1388  |
 


آيا در اين دنيا کسی هست بفهمد

که در اين لحظه  چه می کشم؟چه حالی دارم؟

چقدر زنده نبودن خوب است ؛

خوب، خوب، خوب


چه شب خوبی است امشب

همه دنيا به خواب رفته است و من،

تنها بيدار مانده ام

نميدانم چه کاری دارم ..........


|+| نوشته شده توسط استعداد در دوشنبه دوم شهریور 1388  |
 جنایت در هر لباسی، جنایت است



گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام

و ساقه های جوانم از ضربه ها ی تبرهاتان

 زخمدار است

               با ریشه چه می کنید ؟

گیرم که بر سر این بام

بنشسته در کمین پرنده ای

پرواز را علامت ممنوع می زنید

                                   با جوجه های نشسته 

                                     در آشیانه چه می کنید ؟

گیرم که باد هرزه ی شبگرد

با های و هوی نعره ی مستانه در گذر باشد

                                              با صبح روشن پر ترانه

                                     چه می کنید ؟

گیرم که می زنید

گیرم که می برید

گیرم که می کشید

                       با رویش ناگزیر جوانه

                                          چه می کنید ؟

|+| نوشته شده توسط استعداد در یکشنبه یکم شهریور 1388
 

دکتر محمد ملکی اولین رئیس دانشگاه تهران پس از انقلاب صبح روز شنبه 31 مرداد ساعت 8.30 صبح در سن 76 سالگی و در حالیکه به دلیل بیماری سرطان پروستات و دیابت در استراحت مطلق به سر می برد، در منزل خود توسط 5 مامور اطلاعات دستگیر شد.

ماموران امنیتی که با اعتراض خانم میرمعز همسر دکتر ملکی مواجه شدند به فیلمبرداری و بازرسی کامل منزل پرداختند و کامپیوتر، دفترچه یادداشت، دفتر تلفن ، مدارک شخصی و 80 جلد از کتابهای نفیس ایشان را با خود بردند.

دکتر محمد ملکی در بیستم تیرماه ۱۳۱۲ در شمیران به دنیا آمد. تحصیلات متوسطه را در مدرسه دارلفنون گذراند و سپس در دانشکده دامپزشکی دانشگاه تهران ادامه تحصیل داده و در سال ۱۳۴۰ در رشته بهداشت و صنایع غذایی فارغ التحصیل شد و بلافاصله تدریس در دانشگاه تهران را آغاز کرد. سپس برای دوره های تخصصی عازم اتریش و انگلستان شد.

از سال ۱۳۳۰ فعالیتهای سیاسی را در سالهای آخر دبیرستان آغاز کرد و در جنبشهای دانشجویی و نهضت مقاومت ملی و جبهه ملی اول ادامه داد و از فعالین مبارزه بود. در سال 1339 در ارتباط با ورود نیکسون و فعالیتهای دانشجویی دستگیر و به زندان ساواک افتاد. بعد از آزادی به مبارزه علیه رژیم شاه ادامه داد.

بعد از پیروزی انقلاب با اصرار آیت الله طالقانی و حکم شورای انقلاب، مسئولیت ریاست دانشگاه تهران را در شرایطی قبول کرد که در دانشگاه، همه گروههای سیاسی چپ و راست و مجاهدین خلق و انجمنهای اسلامی و غیره دفترهایی داشتند و در همان حال در دانشکده فنی ۸ تانک مستقر بوده و مسجد دانشگاه مملو از اسلحه هایی بود که مردم از پادگانها به غنیمت گرفته بودند. با تلاش سخت، بی وقفه و شبانه روزی هیئت رییسه، دانشگاه تهران با سرعت آماده پذیرش دانشجونان گردید و به دنبال آن سایر دانشگاهها ی سراسر کشور شروع به فعالیت کردند.

دوران سرپرستی دانشگاه تهران توسط او تنها دوره ای بود که با اصرار وی به صورت شورایی متشکل از اساتید، دانشجویان و کارمندان اداره می شد و این شوراها، خود رییس دانشکده و درنهایت رییس دانشگاه را تعیین میکردند که ایشان پس از تشکیل این شوراها مجددا به ریاست دانشگاه انتخاب شد.بعد از درگیریها و مشکلاتی که گروه ها ی فشار برای دانشگاهها به وجود آوردند به بهانه انقلاب فرهنگی دانشگاهها تعطیل شد.


دکتر ملکی به دلیل مخالفت علنی با تعطیل شدن دانشگاهها و انقلاب فرهنگی در ۱۲ تیرماه ۱۳۶۰ بدون ارائه مجوز و ذکر اتهام بازداشت و مدت ۵ سال را در سخت ترین شرایط و شکنجه ها در زندان به سر برد.

 پس از آزادی از زندان تقاضای بازنشستگی از دانشگاه را کرد که مورد موافقت قرار گرفت و به فعالیتهای فرهنگی، علمی، اجتماعی و تدریس در دانشگاه آزاد اسلامی و کارهای تحقیقاتی در زمینه تخصص خود پرداخت و دراین زمینه به تاسیس آزمایشگاه و مراکز تحقیقاتی وبهداشتی در کارخانجات مختلف صنایع غذایی مبادرت ورزید.همچنین ایشان بعد از انتقاد از مدیریت دانشگاه آزاد از تدریس در این دانشگاه نیز محروم شد. وی در تاریخ ۲۱ اسفند ۱۳۷۹ در منزل آقای بسته نگار، داماد آقای طالقانی به همراه تعدادی از دوستان فعال ائتلاف نیروهای ملی -مذهبی توسط دادگاه انقلاب اسلامی بدون ارائه مجوز دستگیر شد.

دکتر ملکی از زمان آزادی از زندان در ۲۱ مرداد ۱۳۶۵ تا کنون ممنوع الخروج بوده و امکان حضور در سمینارها و جلسات تحقیقی در زمینه تخصصی و علمی خود در خارج از کشور را نداشته است.

وی در پیامی در تاریخ 27 خرداد 88 خطاب به دانشجویان و استادان آزادیخواه گفته بود :

        "از آن روز که خون سه آذر اهورائي در دانشکده فني دانشگاه تهران بر زمين ريخت، تا کنون بارها و بارها در قدرت مداري شاه و شيخ، چنين وقايع دردآوري را به نظاره نشسته ايم. اگر دانشگاه مفتخر است که مدال " سنگر آزادي" بودن را به سينه دارد، مگر نه به اين سبب است که سنگر جايگاه حمله و دفاع است؟ اگر دانشجويان فرياد ميکنند که " ما زن و مرد جنگيم، بجنگ تا بجنگيم"، از اين رو نيست که دانشگاهيان همه وقت آماده ي دفاع از سنگر در برابر هجوم آدمکشان و دشمنان آزادي و برابري بوده و هستند؟نگاهي به آنچه پيش و پس از انقلاب ضد سلطنتي بر دانشگاه ها گذشته نشانگر اين واقعيت است که دشمنان آزادي هرگز نتوانسته اند يا نخواسته اند بفهمند که بسياري از دانشگاهيان که دل در گروي آزادي مردم دارند ، هيچگاه اجازه نخواهند داد سنگر آزادي به دست استبداديان تسخير شود. تاريخ گواه است هر گاه دانشگاهها مورد هجوم دشمنان قرار گرفته اند، همبستگي ميان استاد و دانشجو سد محکمي در برابر استبداديان به وجود آورده است.امروز مطلع شدم جمعي از استادان عزيز در مسجد دانشگاه تهران و ساير دانشگاه ها گرد هم آمده اند و دست به تحصن زده اند. اين صحنه ناخودآگاه مرا به 31 سال پيش برد، به تحصن 25 روزه ي استادان پيش از انقلاب که موجب پيروزي مردم در بازگشائي دانشگاهها شد. من به نام يک خدمتگزار قديمي دانشگاه اين همبستگي را تبريک و تهنيت ميگويم و مطمئن هستم شما پيروزيد.در پايان لازم است به يک نکته اشاره کنم و آن اينکه بارها از زبان کساني ميشنوم که به مردم و دانشجويان سفارش ميکنند از خشونت بپرهيزند. بهتر نيست به کساني که انواع سلاح سرد و گرم در اختيار دارند و بي رحمانه به مردمي که با دست خالي و متمدنانه اعتراض ميکنند، در کوي و برزن و خانه و خيابان حمله ميکنند و خون بيگناهان را بر زمين ميريزند اين توصيه را بنمايند؟عزيزانم؛اين همبستگي بر شما و ملت ايران مبارک باد و اگر بدليل کسالت موفق نشدم در کنار شما باشم شرمنده ام. اميد که پيروزباشيد و از سنگر آزادي با تمام توان پاسداري کنيد."

|+| نوشته شده توسط استعداد در یکشنبه یکم شهریور 1388  |
 
 
بالا

جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ