تبليغاتX
یادداشت های یک استعداد درک نشده
می کشم... می کشم... آنکه برادرم کشت
 دخترانه ترین اعترافات

 اگر یک دختر داشتید کتاب دستش ندهید


سر در گم می شود آخر...

سختش می شود قبول کردن آنچه باید باشد...

گیج می شود وقتی حربه های زنانه سطحی را می بیند...

نمی تواند جواب خواسته های آدمها را بدهد...

ارزش را می فهمد...

می فهمد...


این خوب نیست...


بد جایی قرار است برود...

قرار است فقط قضاوت بشود...

قرار است خوب یا بد بودنش با خط کش هایی سنجیده شود که از بند انگشتش هم کوچک تر است...

قرار است فقط در تخیلش عشق بازی کند، آن هم با احساس گناه...

قرار است نگاه های خیره و ...

بله گاهی هم هرزه را تحمل کند و دم نزند...

قرار است بعد از اینکه فکر می کند برای خودش کسی شده ببیند نامه برای خانواده اش فرستاده اند و تاریخ مرخصی هایش را به اطلاع رساندند...

قرار است شرمنده باشد از زن بودنش...

قرار است وقتی کنار استاد نشسته ، استاد دستش را به آرامی روی پای او سر بدهد و او هیچ ، نفسش حبس شود...

قرار است نفس نکشد اصلا...


می دانید ... اشتباه کردم...

کتاب بدهید دستش

بگذارید اقلا چند ساعتی زندگی کند...


                                                                                   "حوا "


|+| نوشته شده توسط استعداد در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388  |
 ...

هزار سال است آن‌قدر در گوش وز وز می‌کنند سکونت و ملايمت و ميانه‌روی که دست آخر فرقی نمانده بين آدمی و چنار. انگار کل داستان همين خفه شدن است که نکند چينی آرامش کسی ترک بردارد و اين مزخرفات. اگر گه‌گاه تند بروی مگر چه می‌شود؟ چه می‌شود چنان فرياد بزنی که گلويت خراش بردارد، چنان اشک بريزی که شانه‌هايت را بگيرند که آرام بگيری، چنان نفرت بورزی که نگاهت زهر باشد، چنان عشق‌بازی کنی که انگار فردايی نيست، چنان عربده بکشی که گمان ببرند صد سال سياه‌مست بوده‌ای. چه ايرادی دارد گه‌گاه انسان بودن؟


ای یار نازنین

                   ما باد را

                هرگز نکاشتیم که طوفان درو کنیم

ما بذر کاشتیم

         همت گماشتیم تا که روید از زمین

                   اما شبی که جشن درو گرم گشته بود

                               ناگه حرامیان...

چه بگویم دگر...

                     همین!

                

|+| نوشته شده توسط استعداد در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388  |
 ناگهان چقدر زود دیر می شود...

دانشگاه تهران مهر 88

مهر امسال هم مثل سالهای قبل با تفاوتهای کمی شروع شد... سال چهارم...ترم 7... نمی دونم می تونم باور کنم یا نه که اینقد زود گذشت... چقدر ول گشتیم ... گاهی خندیدیم...گاهی گریه کردیم... گاهی آه کشیدیم و گاهی لبخند زدیم...امسال آخرین سال تحصیلی ما در کنار افرادی هست که دوره جدید زندگیمون رو با هم آغاز کردیم... گاهی با خودم فکر می کنم چقدر زمان زود می گذره...  3 سال پر از خاطره گذشت... امروز بیش از هر موقع دیگه یی حس می کنم با همه این سختی ها و بدیهاش یه روزی دلم برای این دانشگاه  تنگ میشه...

 

آه من نزدیک غربتگاه پنجاهم

کوله بار خالیم بر دوش

نقطه آغاز این افسانه را خوش پای در راهم

 

بر فراز قله پنجاه

آسمان فرزانه فرتوت غمگینی ست

ساده لوحی های ما را چین به پیشانی

ابرها : پیغام گوی روزگاران پریشانی

بادها : دمسردی پاییزهای خلوتی را می دهند آواز

برگ ها : زرد و کبود و سرخ در پرواز

ماه : همچون چشمی از هیهات و حیرت باز

 

بر فراز قله پنجاه

چشم می گردانم از هر سوی

پشت سر در خلوت دشتی

که می لغزد در انبوه مهی خاکستری

بوته های روزهای رفته

می پیچند در طومار بادی صرصری

پیش رو

برفی که بی آرام می بارد

بر نشیب راه باریکی

که می افتد میان دره ای تاریک

دم به دم از خویش می پرسم:

"آنکه باید بگذرد از قلب این طوفان

تویی؟

یا دیگری!"

 

در نشیب قله پنجاه

بر درختانی به تاراج خزان تسلیم

هیچ برگی نیست ... باری نیست

گاه گاه اینجا و آنجا کلبه هایی هست

پرت افتاده و خاموش

پشت درهای فرو پوشیده از زنگارشان اما

هیچ چشم انتظاری نیست

هیچ دست دوستداری نیست

تا دهی دشنام سر بر آسمان تیره خواهی کرد

اختران را جز نگاه شرمساری نیست

 

آه اینک گر پناهی هست

کنج ایوان است و در انبوهی از اندیشه ها

سردر گریبانی

با هجوم سرد مهری های دوران

آفتاب گرم را رفتن به مهمانی

زیر بالاپوش برف سالخوردی

چون زمین در خواب سنگین زمستانی

 

آنچه بیدارت کند زین خواب خوش...نفرین فرزند است

وانچه بیزارت کند از هر چه در دنیاست

نفرت پنهان و پیدای رفیق و خویش و پیوند است

همزبانی های تن فرسای تنهایی ست

رهنمونی های بی جای شکیبایی ست

میرسد روزی که جان بیقرارت مرگ را

هر لحظه ای صد بار

آرزومند است!

 

آه من نزدیک غربتگاه پنجاهم

کوله بار خالیم بر دوش

با ملال تلخ جانکاهم

می روم آنجا که دستی داس بر کف

دیر یا زود

افکند از پای

ناگاهم

 

کژدم احساس این بیداد

می دواند زهر خشم آگین خود را در جگرگاهم

خود نمی دانم

چه می گویم

چه می جویم

چه می خواهم!

 

|+| نوشته شده توسط استعداد در جمعه هفدهم مهر 1388  |
 باز شدن بخت

از قدیم گفتن این اتوبوس چیز بسیار بسیار خوبیه...

از مزایای اتوبوس میشه به صرف جویی در مصرف بنزین، کاهش هزینه های حمل و نقل، کاهش ترافیک، کاهش آلودگی هوا، صرف جویی در وقت(اتوبوسهای brt) ، امنیت در جاده و از همه مهم تر باز شدن بخت اشاره کرد.

بله  باز شدن بخت....که البته این قضیه تو اتوبوسهای بین شهری بیشتر اتفاق میافته... البته منظورم دوستی و اینها نیست ، اینبار دقیقا منظورم باز شدن بخت و از نوع واقعیه... دست بر قضا یکی از این اتفاق های جالب دیروز برای من افتاد. بنده دیشب بعد از برگشتن از دانشکده به طرز وحشتناکی دپ زده بودم و چون جایی رو پیدا نکردم که برم، بند و بساطم رو از خوابگاه جمع کردم و تصمیم گرفتم برگردم خونه. ساعت 6 بود که راه افتادم و بعد از ترافیک سنگین و چرت زدن تا آزادی، بلاخره ساعت 6.30 رسیدم ترمینال. خلاصه ما رفتیم سوار اتوبوس شدیم، یه یک ساعتی ته اتوبوس نشستیم که پر شه یه پیرمرده هم اومد نشست کنارمون. جلومونم یه پسر و دختری اومدن نشستن، اصل حال بودن ، اون طرفم 2 تا خانم نشستن که هی با اینا حرف می زن فکر کنم فامیل بودن همشون با هم...بعد مسئول اتوبوس اومد و کرایه ها رو جمع کرد و بهمون بیسکوئیت داد، راننده هم اومد چک کرد دید اتوبوس پر شده نشست که راه بیافته. 

 چشمتون روز بد نبینه استارتو که زد یهو یه تعزیراتی پرید جلو اتوبوس گفت باید اول لیست اسمهای مسافرا رو بخونید بعد می زارم برید. مسئولم اومد بالا هی اشاره کرد من هرچی میگم بگید حاضر ، شروع کرد اسمها رو خوند دو نفر سوتی دادن حاضر نگفتن... آقا این تعزیراتیه یه آتیشی به پا کرد که اون سرش ناپیدا ... پیاده کرد راننده رو ، دست به یقه شدن ما هم همینجوری ماتمون برده بود چه خبره اینجا!؟! یه ربع ساعتی پایین دعوا بود، همه خسته شدن یکی پیاده شد ببینه چه خبره، دیگه برنگشت، یکی دیگه رو فرستادن اونم نیومد...چند نفری رفتن تا بلاخره ما فهمیدیم که این اسمهای الکی که اینا می خوندن لیست بیمه مسافر بوده! اونا کم با هم درگیر بودن ملتم از داخل اتوبوس شروع کردن به جیغ و داد که این چه وضعشه و ایول تعزیرات ...یه سری داد می زدن ما امنیت جانی نداریم، یه سری فحش می دادن به این مامور تعزیرات که ملتو علاف کرده می گفتن راننده بیا بریم ، امنیتشون بخوره تو سرشون... البته من رو هم جو گرفت و یه حرکتی زدم و آتیشو داغ تر کردم ، سر و صداها زیاد شد... هیچی دیگه پیادمون کردن، اتوبوسو خوابوندن...حالا پولمونم نمی دادن که بریم پی زندگیمون یا حداقل با سواری برگردیم.... دیوانه ها نمی کردن یه اتوبوس دیگه هم بیارن...تورو خدا شانسو ببین به غلط کردن افتادم از خونه رفتن...خلاصه تا ساعت 8 خدمت آقایون بودیم که ببینیم بلاخره تکلیف چیه...بعد 2 ساعت زنگ زدن به یارویی که اسم می نویسه که از خونشون تشریف بیارن اسم مسافرا رو بنویسن، دوباره سوار شدیم یه نیم ساعتم این ور علافمون کردن...یه سری از مسافرام قسم ابوالفضل می خوردن که سوار نمیشن... راننده هم با ناز و عشوه داشت راضیشون می کرد...من هم خوشحال رفتم نشستم سر جاشون... همینجوری که خوشحال نشسته بودم و داشتم با کش موهام ور می رفتم یهو صاحب صندلی از آسمون افتاد داد تا من رو دید سر جاش نشستم داد کشید ... منم با همون وضع شلخته از جام پرت شدم بیرون... برگشتم بشینم سر جام دیدم اون پسر با شخصیتی که جلوم نشسته بود اون اول، نشسته سر جای من... اومدم حرف بزنم شالم از سرم افتاد یه پسره از خدا بی خبری زد زیر خنده، پشتشم همه اتوبوس ترکید..

اما قسمت خوبه ماجرا ما رفتیم نشستیم کنار دختره، کلی با هم حرف زدیم از ترافیک و مامور تعزیرات و خستگی و اینا...در همین حین که به مقصد نزدیک می شدیم ، یهو یکی از این خانمها که با اینا فامیل بود سر صحبت رو باز کرد:

_ ببخشید دخترم شما دانشجویی؟

_ بله... 

_ چه رشته یی؟

_ فیزیک...

_ سال چند؟

_ می رم سال 4.... 

_ قزوین میری دانشگاه؟

_ نه، دانشجوی دانشگاه تهرانم..

_ دانشگاه ملی ؟

_ دانشگاه تهران...

_ سراسریه؟...

_ دانشگاه تهران؟

_آهان شما خود دانشگاه تهرانید...

پس چرا وسط هفته می ری خونه؟ مگه کلاس نداری؟

_ نه ، امتحانامون امروز تموم شده...

_ ترم تابستون؟

_ نه خرداد 

_آها...چه جالب

_ (کجاش جالبه آخه) 

(چند دقیقه بعد)

_ استمون چیه؟

_ آذرین  

_ اسمتون نه فامیلیتون؟

_آذرین اسمه... فامیلیم یه چیز دیگه س...

_ اسمتونم مثل خودتون قشنگه

_ ( ای خدا غلط کردم ) مرسی 

_  اشکالی نداره شمارتو بدی به من؟

_ برای چی؟

_ همینجوری، بیشتر آشنا شیم... ( در حالیکه من رو به کناریش نشون میده و درباره امر خیر صحبت می کنن)



خلاصه اینم گذشت و ما رسیدیم خونه... البته من این بار هم شماره ندادم و از کفم پرید... ولی شما اگه دنبال باز شدن بختتون از هر نوعی هستین اتوبوسهای بین شهری، خصوصا تهران قزوین رو بهتون پیشنهاد می کنم.... پر دختر و پسر دانشجو و مادر و پدر زن و مادر و پدر شوهر مناسب...همه تیپ و همه نوع... البته تایم مادر پدرها از ساعت 7 شب به بعد و تایم جوونا از کله صبحه تا حدود ساعت 6 شب... دانشجوهای دانشگاه آزاد همه روز هستن ولی دانشجوهای سراسری رو آخر هفته ها در هر دو مسیر می تونید پیدا کنید... موفق باشید

شیرینی ما هم یادتون نره

|+| نوشته شده توسط استعداد در یکشنبه پنجم مهر 1388  |
 


قطار می رود

تو می روی

تمام ایستگاه می رود

...

و من چقدر ساده ام

که سالهای سال

در انتظار این قطار رفته ایستاده ام

و همچنان به نرده های ایستگاه رفته

تکیه داده ام



تموم شد...

|+| نوشته شده توسط استعداد در یکشنبه پنجم مهر 1388  |
 

خسته ام...آنقدر خسته که اگر خستگی دلیلی برای مردن بود، دیر زمانیست که من مرده ام...

|+| نوشته شده توسط استعداد در پنجشنبه دوم مهر 1388  |
 
پایان سال تحصیلی 87-88
|+| نوشته شده توسط استعداد در پنجشنبه دوم مهر 1388  |
 
 
بالا

جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ