دانشگاه تهران مهر 88
مهر امسال هم مثل سالهای قبل با تفاوتهای کمی شروع شد... سال چهارم...ترم 7... نمی دونم می تونم باور کنم یا نه که اینقد زود گذشت... چقدر ول گشتیم ... گاهی خندیدیم...گاهی گریه کردیم... گاهی آه کشیدیم و گاهی لبخند زدیم...امسال آخرین سال تحصیلی ما در کنار افرادی هست که دوره جدید زندگیمون رو با هم آغاز کردیم... گاهی با خودم فکر می کنم چقدر زمان زود می گذره... 3 سال پر از خاطره گذشت... امروز بیش از هر موقع دیگه یی حس می کنم با همه این سختی ها و بدیهاش یه روزی دلم برای این دانشگاه تنگ میشه...
آه من نزدیک غربتگاه پنجاهم
کوله بار خالیم بر دوش
نقطه آغاز این افسانه را خوش پای در راهم
بر فراز قله پنجاه
آسمان فرزانه فرتوت غمگینی ست
ساده لوحی های ما را چین به پیشانی
ابرها : پیغام گوی روزگاران پریشانی
بادها : دمسردی پاییزهای خلوتی را می دهند آواز
برگ ها : زرد و کبود و سرخ در پرواز
ماه : همچون چشمی از هیهات و حیرت باز
بر فراز قله پنجاه
چشم می گردانم از هر سوی
پشت سر در خلوت دشتی
که می لغزد در انبوه مهی خاکستری
بوته های روزهای رفته
می پیچند در طومار بادی صرصری
پیش رو
برفی که بی آرام می بارد
بر نشیب راه باریکی
که می افتد میان دره ای تاریک
دم به دم از خویش می پرسم:
"آنکه باید بگذرد از قلب این طوفان
تویی؟
یا دیگری!"
در نشیب قله پنجاه
بر درختانی به تاراج خزان تسلیم
هیچ برگی نیست ... باری نیست
گاه گاه اینجا و آنجا کلبه هایی هست
پرت افتاده و خاموش
پشت درهای فرو پوشیده از زنگارشان اما
هیچ چشم انتظاری نیست
هیچ دست دوستداری نیست
تا دهی دشنام سر بر آسمان تیره خواهی کرد
اختران را جز نگاه شرمساری نیست
آه اینک گر پناهی هست
کنج ایوان است و در انبوهی از اندیشه ها
سردر گریبانی
با هجوم سرد مهری های دوران
آفتاب گرم را رفتن به مهمانی
زیر بالاپوش برف سالخوردی
چون زمین در خواب سنگین زمستانی
آنچه بیدارت کند زین خواب خوش...نفرین فرزند است
وانچه بیزارت کند از هر چه در دنیاست
نفرت پنهان و پیدای رفیق و خویش و پیوند است
همزبانی های تن فرسای تنهایی ست
رهنمونی های بی جای شکیبایی ست
میرسد روزی که جان بیقرارت مرگ را
هر لحظه ای صد بار
آرزومند است!
آه من نزدیک غربتگاه پنجاهم
کوله بار خالیم بر دوش
با ملال تلخ جانکاهم
می روم آنجا که دستی داس بر کف
دیر یا زود
افکند از پای
ناگاهم
کژدم احساس این بیداد
می دواند زهر خشم آگین خود را در جگرگاهم
خود نمی دانم
چه می گویم
چه می جویم
چه می خواهم!
|
+| نوشته شده توسط
استعداد در جمعه هفدهم مهر 1388
|