زندگی کردن خیلی سخت است
در این تداخل ناچار روزمرگی و من!
راست می گویی عزیزم
که من
عزیزم را خیلی غلیظ تلفظ می کنم!
این تنها کاری ست که از دستم بر می آید
برای فرار از سونامی دلتنگی و باران!
راست می گویی اما...
لطفا
راهی کم غلظت تر را پیش روی ترس هایم بگذار!
این پرنده دارد کابوس حفقان می بیند!
چند وقتی ست!
عزیزم!
...
لطفا
بی تفاوت ننشین رو به روی احساسم!
نگاهت قرار سکوت نداشت با من!
لحظه های اخمو را نمی خواهم!
دست های بی کلام را نمی خواهم!
نگاهت قرار سکوت نداشت با وجودم!
دوره سینمای صامت ، گذشته است عزیزم!
...
و زمان چه دیر می گذشت
امروز سالها آنچنان زود می گذرند
که تمام زندگی برایم بچه بازی می نماید...
م.ت
خدایا این همه سختی و دوری و تحمل این زندگی آشغال کمه که اینم بهش اضافه می کنی؟... دیگه چقدر؟ تا کجا ؟ به جرم چه گناهی این طور بنده هات رو عذاب می کنی؟ به چه جرمی باید تحمل کنیم این همه سختی رو؟ مگه گناه کردیم درس خوندیم خواستیم بریم یه دانشگاه خوب؟ مگه گناه که خواستیم بریم یه شهر با امکانات بیشتر ؟ کم بود اون همه سختی و تحمل 4 تا آدم با فرهنگ و شعور متفاوت تو یه اتاق فسقلی...کم بود تحمل یه اتاق 2 در 2 که سهمت ازش اندازه یه میز و یه کمد و یه تخته... کم بود تحمل اینکه مثل گوسفند باهات برخورد کنن و مجبور باشی سرتو بندازی پایین هیچی نگی... کم بود این همه تحمل دوری و غربت... کم بود این همه حقارت تو این 4 سال... کم بود اینکه بیان از کله صبح تو سرت تق تق کنن تا نصفه شب که حتی یه کلمه هم نتونی درس بخونی... کم بود زندانی که حتی یه جای آرامش نداشتی توش... کم تحمل همه اون حرفا و نگاها به خاطر تهرانی نبودنت و خوابگاهی بودنت...کم بود ... اگه این نتیجه تلاشمونه که ما نخواستیم.... نیومده بودیم که اینجوری خرد شیم... دیشب فهمیدم تو این 4 سال اندازه 10 سال پیر و شکسته شدم... فهمیدم که یه چیزایی رو دیدم و فهمیدم که هیچ وقت نباید می دیدم و می فهمیدم... به خدا نمی ارزید... به چه قیمتی آخه؟... صبر و تحمل هر کسی هم اندازه یی داره... پس کجاست این خدایی که میگن از رگ گردن به آدم نزدیکتره... عدالتش کجاست؟...این که بندشو از عرش بکوبونه به فرش عدالته؟... این عذابا و سختی ها آزمایش الهی همون خداییه که می گن خوبی مطلقه و شادی بنده هاشو می خواد؟... چرا منو می ترسونین از شکایت ... کجای این حرفا کفر نعمته... یعنی خدای ما اینقدر پست و خبیثه که به خاطر اعتراض یه انسان همه چیزشو ازش بگیره؟... پس کو این خدایی که میگه بنده من بخوان تا اجابتت کنم... مگه همین خدا نگفت حرکت از تو برکت از من... این همون خدای مهربان و عادلیه که همیشه برامون تعریف کردن؟... گاهی تو همه این تنهاییام شک می کنم به باورهام به خدایی که در ذهن منه... گاهی شک می کنم به خودم... شاید من اینقدر بد شدم که خدا از من نا امید شده و گوشا چشماشو بسته... شاید بازم صبر لازمه...
خستم خدایا ...به خودت قسم خستم...
بغضهای کال من ، چرا چنین ؟
گریه های لال من ، چرا چنین ؟
جزر و مد یال آبی ام چه شد ؟
اهتزاز بال من ، چرا چنین ؟
رنگ بالهای خواب من پرید
خامی خیال من ، چرا چنین ؟
آبگینه تاب حیرتم نداشت
حیرت زلال من ، چرا چنین ؟
دل مجال پایمال درد بود
تنگ شد مجال من ، چرا چنین ؟
خشک و خالی و پریده لب دلم
کاسه ی سفال من ، چرا چنین ؟
داغ تازه ی تو ، داغ کاغذی
داغ دیر سال من ، چرا چنین ؟
هر چه و همه ، تمام مال تو
هیچ و هیچ مال من ، چرا چنین ؟
سال و ماه و روز تو چرا چنان ؟
روز و ماه و سال من ، چرا چنین ؟
در گذشته ، سرگذشتم این نبود
حال، شرح حال من ، چرا چنین ؟
ای چرا و ای چگونه ی عزیز !
جرأت سوال من ، چرا چنین ؟
چرا تا تو را داغ بودم نگفتم
چرا بی هوا سرد شد باد
چرا از دهن حرف های من افتاد...
دلم برای جنگ های لوله خودکاری
دلم برای شیطنت های کودکی
و ایستادن های مکرر
پشت در کلاس
دلم برای معلم هایی که عاشقانه آزردنم
و دوستانی که بی بهانه آزردم شان
و از همه بیشتر
دلم برای خدا تنگ شده است...
خاکستری تر از دو سه سال گذشته ام
احساس می کنم که کمی دیر است
دیگر نمی توانم
هر وقت خواستم
در بیست سالگی متولد شوم
انگار
فرصت برای حادثه
از دست رفته است
فرصت برای حرف زیاد است
اما
اما اگر گریسته باشی...
انگار این سالها که می گذرد
چندان که لازم است
دیوانه نیستم
احساس می کنم که پس از مرگ
عاقبت
یک روز
دیوانه می شوم!
شاید برای حادثه باید
گاهی کمی عجیب تر از این
باشم
با این همه تفاوت
احساس می کنم که کمی بی تفاوتی
بد نیست
ای کاش
آن کوچه را دوباره ببینم
آنجا که ناگهان
یک روز نام کوچکم از دستم
افتاد
و لابه لای خاطره ها گم شد
آنجا که
یک کودک غریبه
با چشمهای کودکی من نشسته است
از دور
لبخند او چقدر شبیه من است!
آه ای شباهت دور!
ای چشمهای مغرور!
این روزها که جرأت دیوانگی کم است
بگذار باز هم به تو برگردم!
بگذار...
بگذریم!
این روزها
خیلی برای گریه دلم تنگ است!
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته بجاست...
یکی بود
یکی نبودغیر از خدا
هیچ چی نبود
هیچ کی نبود
خدا تنهابود
خدا مهربان بود
خدا بینا بود
خدا دوستدار زیبایی بود
خدا دوستدار شایستگی بود
خدا از سکوت بدش می آمد
خدا از سکون بدش می آمد
خدا از پوچی بدش می آمد
خدا از نیستی بدش می آمد
خدا آفریننده بود
مگر می شود که نیافریند؟
ناگهان ابرها را آفرید
در فضای نیستی رها کرد
ابرهایی از ذره ها
هر ذره
منظومه ای کوچک ٬ نامش : اتم
آفتابی در میان
و پیرامونش ٬ ستاره ای ٬ ستاره هایی ٬ پروانه وار ٬ در گردش
کعبه ای ٬ برگردش ٬ پرستندگان ٬ در طواف
ابرها به حرکت آمدند
نیرومند ٬ فروزان ٬ پرجوش و خروش
مثل دود
مثل گردباد
مثل گرداب
مثل آتش گردان
اتمی بزرگی ٬ نامش : منظومه :
آفتابی در میان
پیرامونش ٬ ستاره ای ٬ ستاره هایی ٬ پروانه وار ٬ در گردش
(کعبه ای ٬ و برگردش ٬ پرستندگان ٬ در طواف
از سنگ سیاه ٬ تا سنگ سیاه)
زندگی پدید آمد
گیاه ها:
از خزه های کوچک تا درختهای بزرگ
و حیوان ها:
از میکروب ها تا ماموت ها
و در آخر انسان:
بدها و خوب ها
بدها بد تر از همه ی بدها
خوب ها ٬ خوب تر از همه ی خوب ها
بد ها مثل شیطان
خوب ها مثل خدا
زندگی ٬ یک ذره جاندار یک تخم
تخم یک گیاه
در
خاک سبز می شود ٬ سر می زند٬ نمو می کند ٬ نهال می شود٬ جوان می شود٬ شاخ
و برگ می افشاند ٬ گل و میوه می دهد ٬ پیر می شود ٬ خشک می شود٬ می میرد ٬
خاک می شود
از او باز تخم می ماند ٬ مثل روز اول
تخم یک حیوان
جنین ٬ نوزاد٬ کودک ٬ نوجوان ٬ جوان ٬کامل ٬ پیر ٬ مرگ
از او باز تخم می ماند ٬ مثل روز اول
زندگی هم دور می زند
تخم یک گیاه ٬ تخم یک حیوان
از صبح تولد تا شب مرگ ٬ تمام عمر ٬ در جنب و جوش ٬ در تلاش٬ در حرکت
هر لحظه درجایی
هر جا ٬ در حالی
همیشه و همه جا ٬! در جستجوی لذت ٬ در پیرامون احتیاج ٬ از تولد تا مرگ
زندگی هم دور می زند
آفتابی در میان
احتیاج
در پیرامونش ٬ زنده ای ٬ زنده هایی ٬ پروانه وار ٬ در گردش
از نیستی ٬ تا نیستی
(کعبه ای ٬ برگردش ٬ پرستندگان ٬ در طواف ٬ از سنگ سیاه تا سنگ سیاه)
غیر از خدا
هیچ چی نبود هیچ کی نبود
جهان آفریده شد
ذره ها ٬ منظومه ها ٬ زنده ها...
زمین ها و آسمان ها ٬ ستاره ها و آفتاب ها ٬ مشرق ها و مغرب ها٬گیاهها و حیوانها ٬ دیدنی ها و ندیدنی ها
هر کدام در حرکت ٬ در تلاش با نظمی ثابت در تغییری دایم
زندگی سرزده از مرگ ٬ مرگ زاده زندگی ٬ روز سرزده از شب ٬ شب
زاده روز
همه چیز در حرکت ٬ همه چیز دور زن:
آفتابی در میان
در پیرامونش ٬ زنده ای ٬ زنده هایی ٬ پروانه وار ٬ در گردش
از نیستی ٬ تا نیستی
(کعبه ای ٬ برگردش ٬ پرستندگان ٬ در طواف ٬ از سنگ سیاه تا سنگ سیاه)
یکی نبود
غیر از خدا
هیچ چی نبود
هیچ کی نبود
آفرینش پایان یافت و جهان برپاشد...
و زمین ها و آسمان ها ٬ ستاره ها و آفتاب ها ٬ مشرق ها و مغرب ها ٬ جاندارها و بیجان ها ٬ گیاه ها و حیوان ها ٬ ذره ها و منظومه ها ... همه با نظمی ثابت ٬ در تغییری دایم ٬ همه در حرکت ٬ حرکت همیشگی ٬ همیشه در جستجو ٬ در جستجوی چیزی:
آفتابی درمیان
در پیرامونش ٬ زنده ای ٬ زنده هایی ٬ پروانه وار ٬ در گردش
از نیستی ٬ تا نیستی
(کعبه ای ٬ برگردش ٬ پرستندگان ٬ در طواف ٬ از سنگ سیاه تا سنگ سیاه)
چرا تمام جیزهای جهان شکل کره است؟
زمین ٬ ستاره ٫ خورشید
الکترون و پروتون
هرملکول ٬ هر اتم
هر ذره ای
خشت بنای این جهان
منظومه ای :
شهری ٬دهی ٬ از کشور بی سروپایان جهان
چرا تمام حرکت هایی جهان دایره ای است؟
زمین ٬ ستاره ٬ خورشید
الکترون و پروتون
هر ملکول ٬ هر اتم
هر ذره ای
خشت بنای این جهان
منظومه ای
شهری ٬ دهی ٬ از کشوریی سروپایان جهان
هر زنده ای
چه یک گیاه ٬ چه جانور
دور می زند ٬ دایره وار
تمام چیزهای جهان دایره وار ٬ دور می زند:
آب ٬ خاک
شب ٬ روز
صبح ٬ غروب
هر ثانیه ٬ هر دقیقه ٬ هر ساعت
هر هفته ٬ هر ماه ٬ هر فصل :
بهار ٬ تابستان
پاییز ٬ زمستان
هرسال
یکی بود
یکی نبود
غیر از خدا هیچی چی نبود
هیچ کی نبود
زمین ها بود
آسمان ها بود
ستاره ها ٬ خورشیدها
مشرق ها٬ مغرب ها
فضای جهان بی آغاز ٬ بی پایان
و در این گوشه
آفتابی در میان
در پیرامونش ٬ زنده ای ٬ زنده هایی ٬ پروانه وار ٬ در گردش
و مجموعا : یک منظومه
و در آن گوشه ٬ یک منظومه دیگر
و در گوشه دیگر ٬ یکی دیگر
و یکی دیگر
و دوتا و ده تا و صد تا و هزار تا و یک میلیون و یک میلیارد و تا ...
کسی نمی داند چند میلیارد ٬ میلیارد میلیارد ...!
یک عدد یک روی کاغذ بنویس
هر چقدر می تونی جلوی یک صفر بذار
صفحه ات که تمام شد صفحه دیگری بگیر
کاغذت که تمام شد کاغذ دیگر بخر
دواتت که ته کشید دوات دیگه وردار
جوهرت که تمام شد جوهر دیگر بخر
وقتی دستت خسته شد
از دوستت خواهش کن که او صفر بذاره
دست او که خسته شد تو باز ادامه بده
تو که غذا می خوری او صفرها رو بذاره
وقتی تو صفر می گذاری او غذاشو بخوره
شب که میشه به نوبت بخوابین
تو صفر بذار او بخوابه
وقتی که او بیدار شد تو بخواب او صفر بذاره
پیر که شدین به بچه هاتون بگین کارتونو دنبال کنن
آخرهای عمرتان
وقتی دیگه پیر پیرشدین
یک لحظه دست از کار بکشین
روز اول فقط دو تا بچه بودین
فقط بلد بودین که صفر بذارین
حالا دو تا پیر زمینگیر شده این
فقط می تونین صفر بشمارین
باز بچه شده این
مثل روز اول شده این
اون روزها بزرگترها دلشون براتون می سوخت
نازتون می کدرن پرستاریتون می کردن گاهی هم مسخره تون می کردن
و حالا کوچکترها
چون حالا بچه تر شده این
حالا بچه پیرین
بچه ریش و پشم دارین
هشتاد سال نود سال صد سال راه رفته این
صد سال کار کرده این
از سالها و سالها و سالهای عمر گذر کرده این
آخر کار رسیده این به اول!
باز بچه شده این
خاک بودین خوراک شدین
لقمه ای در دهان بابا
لقمه ای در دهان مامان
ذره ای تو دل مامان
ذره ای تو پشت بابا...
مامان وبابا با هم عروسی کردن
آن ذره و این ذره با هم یکی شدن
آن یکی تو شدی
تو دل مامان
مثل یک تخم مرغ تو دل مرغ
با گرمی تن مامان با خون بدن مامان
تو زنده شدی تو بزرگ شدی
مثل یک تخم مرغ زیر پرهای مرغ
نه ماه گذشت نه روز گذشت نه ساعت گذشت
مامان دردش گرفت
تخم مرغ را شکستی
یک هو بیرون جستی !
افتادی تو گهواره
چشمات نمی دید
گوشت نمی شنید
پاهات نمی رفت
دستات نمی گرفت
مغزت کار نمی کرد
هیچ چی نمی فهمیدی
هیچ کس را نمی شناختی
تو گهواره افتاده بود
فقط سه کار بلد بودی
1- شیر مکیدن 2- زیرت شاشیدن 3- گریه کردن!
صدسال گذشت
چشمات نمی بینه گوشات نمی شنوه پاهات نمیره دستات نمی گیره
مغزت دیگه کار نمی کنه
هیچ چی نمی فهمی هیچ کس را نمی شناسی
تو بسترت افتاده ای
فقط سه کار بلدی
1-... 2- .... 3-....
بعد می میری
میندازنت تو دل زمین
باز خاک می شی
از تو هیچی نمی مونه
تو می مونی
آدمیزاد دور می زنه
مثل زمین مثل زمان مثل بهار مثل همه چیز
آب گل درخت زمین ستاره خورشید منظومه ها
کهکشانها همه جهان !
هیچ بودی ٬ خاک بودی ٬ دورزدی ٬ هیچ شدی خاک شدی
از تو چیزی که می مونه
کاری که کردی می مونه
هرکاری کردی می مونه
کاری اگر کردی می مونه
حالا بشین بچه پیر
شماره ستاره ها منظومه ها به چند رسید؟
یک جلوش یک میلیون صفر؟
صد میلیون صفر؟ یک میلیارد؟ صد میلیارد ؟ ...؟
نمی توانی بشماری
یک جلوش صد متر صفر ؟ یک کیلومتر ؟ صد کیلومتر ؟ صدفرسنگ؟
هر چه که هست ضربش کن در هرچه که هست
هر چه که شد باز ضرب کن در هر چه که شد
هی ضرب کن هی ضرب کن
صفحه اگر تمام شد صفحه دیگری بگیر
کاغذ اگر تمام شد کاغذ دیگری بخر
جوهر اگر تمام شد...
دستت اگر خسته شد...
خواب ... خوراک ... دوستت ادامه ... بچه ها ...
شماره ستاره ها منظومه ها تمام چیزهای جهان به چند رسید؟
یک
جلو یک صفرها
هزارتا صفر؟
یک میلیون ؟ یک میلیارد؟
صد کیلومتر ؟ صدفرسنگ؟
از جلو یک صف صفر تا به کجا؟
آن سر شهر ؟ آن سر کوه ؟ تا دریا؟ تا صحرا ؟ تا به افق؟
تا .... آن سر دنیا؟
ته دنیا؟
نه نه تا همیشه تا همه جا
تا هر کجا که جا باشه
تا جاییکه تو بتونی بشماری
بتونی جلو یک صفر بذاری
شماره گیاهها
پرنده ها خزنده ها چرنده ها
آدم ها فرشته ها
زمین ها آسمانها
ستاره ها خورشیدها منظومه ها
دیده ها ندیده ها
پست و بالا
زشت و زیبا
خوب و بدها
هر چه که هست
هر چه که تو این دنیاست
هر چه که دنیا اسمشه
همه جهان همه وجود همه ش همینه !
معنی عالم همینه
شماره تمام چیزهای جهان
چه آشکار و چه نها
چه در زمین چه آسمان
جمادها نبات ها
جانوران آدمیان
ستاره ها خورشیدها منظومه ها
شماره تمام هستی همینه
یک
جلوش
تا بی نهایت
صفرها
ببین
فقط یک عدده
ببین
فقط یکعدد ه
به غیر یک ٬ هر چه که هست
چه ده چه صد هزار هزار چه میلیون چه میلیارد
چه بیشمار
شماره نیست هیچ نیست
هستند اما نیستند
نیستند اما هستند
صفرند یعنی خالی اند
هیچ اند
پوچ اند
بی معنی اند
یک عدد خشک و خالی هم نیستند
نیستند
زیرا فقط یک عدده
چونکه فقط یکعدد ه
اما همین صفر جلو یک که نشست ...؟؟؟!!!
وقتی صفرها جلو یک می نشینند
یک را صد ها میلوین ها و بیلیون ها می کنند
اما صدها و میلیون ها و میلیاردها
فقط یک است
صدها یک میلیونها یک میلیاردها یک ...
زیرا
فقط یک عدده
دو و سه و چهار و پنج و شش و هفت و هشت و نه
یعنی
دو تا یک سه تا یک چهار تا یک پنج تا یک شش تا یک هفت تا یک هشت تا یک نه تا یک ده یازده دوازده سیزده چهارده پانزده شانزاده هفده هیجده نوزده و بیست.
سی و چهل و پنجاه و شصت و هفتاد و هشتاد و نود وصد ...
دویست و سیصد و چهارصد و پانصد و ششصد و هفتصد و هشتصد و نهصد و هزار میلیون و بیلیون و تریلیون و کاتریلیون ... و همه
فقط
یک است و بقیه صفر!
***
توی حساب
فقط یک عدده
تو این عالم
فقط یکعدد ه
بقیه هر چه هست
صفر است
همه صفرند
هیچ اند
پوچ اند
خالی اند
صفر : یک دایره تو خالی
دور می زند
و آخرش میرسد به اولش و...
هیچ !
همین!
فقط
یک است و جلوش - تا بی نهایت - صفرها
صفر: خالی ٬ پوچ ٬ هیچ !
وقتی بخواد خودش باشه
تنها باشه
وقتی بخواد فقط با صفرها باشه
اما وقتی جلو یک بشینه ...؟!
وقتی بخواد فقط برای یک باشه
از پوچی و از تنهایی در بیاد
همنشین یک بشه ؟!
***
تو بچه جان!
بچه 9 ساله ده ساله !
که هیچ بودی خاک بودی خوراک شدی
هشتاد سال دیگر نود سال دیگر یک بچه پیر می شی هیچ می شی خاک می شی دور می زنی
دایره ای
بی جهت بی معنی تو خالی
باز از آخر میرسی به اول
مثل صفر
وقتی برای خودت زندگی کنی
وقتی بخوای فقط برای خودت باشی
تنها باشی
وقتی بخوای فقط با صفرها باشی
عمرتو مثل یک خط منحنی روی خودت دور می زنه
مثل صفر
باز از آخر میرسی به اول!
می مونی می گندی
مثل مرداب مثل حوض
بسته می شی مثل دایره
مثل صفر!
اما اگر جلو یک بنشینی ...؟
اگر بخوای فقط برای یک باشی
از پوچی و از تنهایی در بیایی
همنشین یک بشی ...؟!
باید برای دیگران زندگی کنی
عمرتو مثل یک خط افقی پیش می ره
مثل راه
مثل رود
وقتی از خودت دوربشی
از آخر به آبادی می رسی مثل راه
از آخر می ریزی به دریا مثل رود
اما اگر جلو یک بنشینی
اگر بخوای فقط برای یک باشی
از پوچی و از تنهایی در بیایی
همنشین یک بشی
باید برای دیگران بمیری
عمرتو مثل یک خط عمودی بالا میره
مثل موج
مثل طوفان
مثل یک قله ی بلند مغرور
تو تپه ها
مثل درخت سرو آزاد
تو خزه ها
که رو به خورشید میرویه
به آسمان قد می کشه
مثل یک انسان بزرگ یک شهید
یک امام
تو گرگ ها تو روباه ها تو موش ها تو میش ها
که پامیشه که میاسته
بپاخیزی بایستی
توصفرها
مثل یک !
بله
فقط یک عدده
فط یکعدد ه
شماره ستاره ها منظومه ها
زمین ها آسمان ها
شماره تمام چیزهای عالم
یک
جلوش تا
بی نهایت
صفرها!
یک ی هست
یک ی نیست
غیر از خدا
هیچ چیز نیست
هیچ کس نیست
دکتر علی شریعتی
اما نمی دانم چرا
این روزها
از دوستان و آشنایان
هرکس مرا می بیند
از دور می گوید :
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری!
اما
من مثل هر روزم
با آن نشانیهای ساده
و با همان امضا ، همان نام و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام
این روزها تنها
حس می کنم گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
حس می کنم
از روزهای پیش قدری بیشتر
این روزها را دوست دارم
گاهی
- از تو چه پنهان -
با سنگها آواز می خوانم
و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم
این روزها گاهی
از روز و ماه و سال ، از تقویم
از روزنامه بی خبر هستم
حس می کنم گاهی کمی کمتر
گاهی شدیدا بیشتر هستم حتی اگر می شد بگویم
این روزها گاهی خدا را هم
یک جور دیگر می پرستم
این روزها دیگر
تعداد موهای سفیدم را نمی دانم
گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک
یک روز کامل جشن می گیرم
گاهی
صد بار در یک روز می میرم
حتی
یک شاخه از محبوبه های شب
یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است
گاهی نگاهم در تمام روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی می کند
گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی می کند
اما
غیر از همین حس ها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری
در دل ندارم
رفتار من عادی است
نمی دونم چرا یه دل شوره عجیب دارم... می دونم نباید اینجوری باشم...ولی باور کن دست خودم نیست... هرچی که به آخر این 21 روز نزدیک تر می شم، بیشتر هوایی میشم... بلاخره 21 روز زمان کمی نیست... اگه اتفاقی نیافته چی...خدایا این فکرای بیخود رو از ذهن من بیرون کن...حداقل تا روز 21... بعدشم به اندازه کافی وقت دارم به این توهم ها فکر کنم... فکرم یه جا متمرکز نمیشه... این روزا همون روزایی که به قول دلدار دوست دارم بشینم به دیوار نگاه کنم... فردا امتحان الکترو مغناطیس دارم نمی دونم چرا عین خیالمم نیست که یه کلمه هم نخوندم...ببین سارا چه به روز من اوردی...اومدی ثواب کنی ، کباب کردی... ولی احساس خوبی بود...حداقل روزای اولش... خنده هامون با بچه ها... مسخره بازیامون... واقعا به امتحانش می ارزید... حداقل هممون 21 روز خندیدیم...یادته روز اول همه چی با یه شوخی شروع شد و بعد من هم گفتم باشه من شروع می کنم و وای به حالت اگه جواب نده... یادته پیش بینی های المیرا... تیکه های حمیده... و استرس هممون که حالا چی میشه؟...یادته ما باور نداشتیم و تو هی می گفتی این جوری 21 که هیچ 221 روزم باشه هیچی نمیشه...یادته اون جمعه که از خونه اومدم همتون کلی خندیدین گفتین یادش رفته و من خیلی جدی گفتم نه... هیچ کدوم باورمون نمیشد که این 21 روز ادامه داده باشم... شوخی شوخی شروع شد و یهو کلی اتفاق جالب افتاد... که هممون توش موندیم... یادته با خودکار صورتی تو دفترم نوشتی و من کلی غر زدم که اینجا ننویس و تو گفتی باید نوشت...یادته نقاشیایی که واسمون کشیدی... یادته صدیقه باور نداشت و وقتی براش توضیح دادم که چی تو این چند روز پیش اومده از من پیگیرتر شد... کی فکرشو می کرد اینجوری پیش بره... یادته اون شب ناراحت شدی از حرفای من؟ و گفتی همه چی دست خودته و ... باور کن نمی تونستم...یه لحظه خودتم سرد شدی که من اینجوری دارم خراب می کنم... خراب کردم این یه تیکشو ولی اگه این 21 تو که حالا شده 21 هممون درست باشه از هر راهی جواب میده... نمی خوام باور کنم همش تصادفی بوده... نمی خوام باور کنم اینا همش اتفاقه... اومدن شماها ... این 21 روز ... این ماجراها... می خوام همه چیز رو باور کنم... می خوام خودمو باور کنم...
فکر کن 21مون درست باشه... چقدر عالی میشه...چقدر خوش می گذره... کاش این دلشوره عجیب تموم می شد...کاش ته این 21 خوب باشه... اون وقت باور کن ایمان میارم سارا... به همه چی ایمان میارم... هممون ایمان میاریم... ریسکشو قبول کردم... تا تهش هم وایسادم... فقط یه هفته دیگه مونده... نمی دونم اخرش چی میشه ولی امیدوارم همه چی همون جوری بشه که تو گفتی... حالا دیگه هممون جدی گرفتیم ... همممون منتظر روز 21 یم...
چترها را باید بست
زیر باران باید رفت
فکر را خاطره را زیر باران باید برد
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
دوست را زیر باران باید دید
عشق را زیر باران باید جست
زیر باران باید بازی کرد
زیر باران باید چیز نوشت,حرف زد,نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی
زندگی اب تنی کردن در حوضچه ی (اکنون) است
یا که من بسیار مستم ، یا که سازت ساز نیست
پایان هفته دوم21
سوهان و دستهای سیاه و کثیف بعد از کارگاه...
نسکافه داغ داغ...
خانه...
پتو...
دوش آب گرم...
یک عدد قرص cold & flu...
mbc...
21 روز...
امروز از توی آهنگهای کامپیوتر یک آهنگ قدیمی از selena پیدا کردم به نام dreaming of you که خیلی دوستش دارم...
_ تو رو خدا یکی بخر... جون دوست پسرت...
جناب آقاي نيما نادر اصفهاني بازگشت غرورآميزتان را به عرصه وبلاگ نويسي تبريک و تهنيت گفته و از خداوند منان براي خوانندگان آن وبلاگ صبر و شکيبايي مسئلت مي نماييم باشد که ادامه دهنده راه جنابعالي باشند
مهم اینه که وقتی 14 آبان امتحان الکترومغناطیس1 داری با دکتر دلدار، باید عین بچه های سر به راه و خوب با بی تفاوتی هر چه تمامتر چوب پنبه بذاری تو گوشت بشینی تو کتابخونه مغناطیس بخونی...
دعای روز ۱۹...
می کشمت اگه بعد ۲۱ روز جواب نگیرم سارا... با همون بند کفشی که افتاده دم در اتاق خفت می کنم...
من به این معجزه ایمان دارم...(تلقین مثبت)
و البته بیشتر از اون به پشتکار خودم و دوستان محترم...
